دم ژرولیت بینوش و حرکتش هنگام جایزه گرفتن گرم

1
زماني که «روبان سفيد» در جشنواره کنِ 2009 رونمايي شد، خيليها آن را «کالبدشکافي فاشيسم» خواندند، کالبدشکافي عقايد خشونت باري که از دلش هيتلر و نازيسم و آن کشتار جهاني زاده شد. هانکه اين بار هم سعي کرده که مثل فيلمِ تحسينشدة قبلياش «پنهان»، با دستمايه قرار دادن يک داستان نسبتا جمع و جور و رفتارشناسي آدمهاي داستان، تحليلي هنرمندانه از يک واقعه تاريخي ارائه دهد.
«روبان سفيد» داستان دهکدهاي کوچک در شمال آلمان است، دهکدهاي که مردمش تحت تعليمات مسيحيت پروتستاني هستند. از آنجا که نوک پيکان فيلم به سمت نظام آموزشي-تربيتي سالهاي قبل از جنگ جهاني اول است، راوي داستان پيرمردي انتخاب شده که سال 1913 معلم جوان روستا بوده و اتفاقات عجيبي که در ماههاي قبل از جنگ در روستا رخ داده را تعريف ميکند. اولين اتفاق عجيب زمينخوردن دکتر روستا در حين اسبسواري است، کمي بعد زن يکي از کشاورزان روستا (رعيت ارباب) ميميرد، چند روز بعد هنگام جشن شکرگزاري پسر کشاورز مزرعة کلم ارباب را نابود ميکند، کمي بعد پسربچة ارباب توسط شخص يا اشخاص ناشناسي به طرز وحشتناکي شکنجه ميشود، بعد از مرخصشدن دکتر از بيمارستان متوجه رابطه جنسی و پنهاني او با قابلة روستا ميشويم که اين رابطه چند روز بعد از طرف دکتر به طرز بيرحمانهاي تمام ميشود، سپس پسر عقبافتادة قابله (که پدرش احتمالا همان دکتر روستاست) در جنگل توسط اشخاص ناشناس شکنجه ميشود؛ دستِ آخر قابله ميفهمد که عامل اين جنايات کيست و براي مطلعکردن پليس به شهر ميرود ولي ديگر هيچوقت به روستا بر نميگردد. موازي با اين اتفاقات، فيلم دو ماجراي ديگر را هم دنبال ميکند: يکي رابطه کشيش روستا با فرزندانش و شيوههاي تربيتي خشني که در خانه کشيش اجرا ميشود و دوم رابطه ماجراي عشقي معلم روستا (راوي) و اِوا (خدمتکار ارباب) که به واسطه آن با نظام پدرسالاري و خشن خانواده اِوا که در يک شهر ديگر زندگي ميکنند آشنا ميشويم. در نهايت راوي يا همان معلم روستا ميفهمد که هر جا اتفاقِ وحشتناکي افتاده، پاي بچههاي روستا هم وسط بوده، براي همين به آنها شک ميکند.
هانکه از تنيدن اين کلاف تو در تو و کنار هم قرار دادن حدود 30 شخصيت ريز و درشت در کنار هم، اشاره به مقطع زماني داستان و دستِ آخر معرفي کودکانِ روستا به عنوان عاملان اصلي فجايع روستا، سعي ميکند با زیر سوال بردنِ نظام آموزشیِ سال های قبل از جنگ جهانیِ اول، کالبدشکافي نسلي را نشان دهد که 25 سال بعد با خشونت افسارگسيخته و عقايد فاشيستيشان جنگ خونين جهاني دوم را شروع ميکنند. بزرگترهاي روستا که همگي از طرف راوي به اسمِ جايگاه اجتماعيشان شناخته ميشوند (مثلِ ارباب، دکتر، قابله، کشاورز) آدمهاي سرد و بيعاطفهاياند که تمامي رفتارهايشان با خشونت حيواني و بدوي اجين شده. آنها در يک ساختار اجتماعي ارباب-رعيتي جامعهاي خشن را درست کردهاند که به راحتي ميتوان آن را به کل آلمان تعميم داد. مصداق چنين ادعايي جايي است که روايت داستاني براي دقايقي به خانة پدري اِوا (معشوقه معلم و خدمتکار ارباب) در شهري ديگر سرک ميکشد و متوجه ميشويم که وضع تربيتي خانة آنها و رابطه پدر و فرزندانش نه تنها بهتر از روستاي مذکور نيست که چه بسا خشنتر و بيعاطفهتر است. حتي کشيش روستا که ظاهرا ميبايستي الگوي رفتاري بقيه اهالي باشد، براي کوچکترين خطاي فرزندانش بدترين تنبيهها را در نظر ميگيرد. در چنين شرايطي است که بچهها تصميم ميگيرند انتقام خودشان را از بزرگترها بگيرند، بچههايي که براي يک اشتباه معمولي مجبورند روبان سفيدي را به دستشان ببندند تا هميشه به ياد داشته باشند که گناهکارند و تا وقتي که پاک نشدهاند بايستي اين انگ را تحمل کنند. بچههاي ظاهرا معصوم تصميم ميگيرند گناهکاران واقعي را مجازات کنند: دکتر هوسران، بچه حرامزاده، ارباب زورگو و کشيش بيرحم. آنها در کمال آرامش جنايت ميکنند و رفتهرفته به شياطيني بدتر از پدران خود تبديل ميشوند. آن ها کسانی هستند که در آینده «فاشیسم» را به وجود می آورند.
2
سياه و سفيد بودن فيلم از چند حيث حائز اهميت است: اول تاکيد روي سفيدي رنگ سفيد و سياهي رنگ سياه که با توجه به اسم فيلم و تعريفي که از روبان سفيد در خود فيلم داده ميشود، ميتوان آنها را نشانه پاکي و گناه دانست. دوم تصاوير بديع فيلم است که در نگاه اول به هيچوجه معلوم نيست که با دوربين ديجيتال گرفته شده است. تصاوير فيلم که در ابتدا به صورت رنگي گرفته شده بود، در مرحله پستوليد سياه و سفيد شدهاند و علت استفاده از دوربين ديجيتال هم دستکاري تمامي تصاوير و پرداخت راحتتر آنها در مرحله پستوليد بوده. سوم آزموني شخصي براي خودِ هانکه و طرفدارنش است: هانکه اساسا دغدغه رئاليسم دارد، تا آنجا که يکي از کارگردانهاي مورد علاقهاش عباس کيارستمي است. از طرفِ دیگر سينماي سياه و سفيد به راحتي ميتواند تصاوير فيلم را به سمت فضاهاي مصنوعييي ببرد که فرسنگها از رئاليسمي که تا حالا در سينماي هانکه ديده بوديم، فاصله داشته باشد. چالشي که بدون شک ذهن هانکه را درگير خودش کرده، ايجاد تعادلي بين فضا و کنتراست بالاي تصاوير سياه و سفيد (که عملا به طرف انتزاعی شدن می گراید) و سينماي رئاليسم اروپا بوده (که معمولا با تصاوير رنگي و کنتراست کم و رنگهاي سرد توي ذهن مخاطب تداعي ميشود) تدبير هانکه و فيلمبردارش اين بود که به جاي نورپردازي رايج سياه و سفيد (که حالت کلاسيکاش همان نورپردازي سه منبعي است) بيشتر از نورپردازي مبتنی بر واقعيت در فيلمهاي رنگي استفاده کنند. براي همين در بعضي از صحنههاي تاريک و شبها خيلي چيزها معلوم نيست و در ازايش صحنه واقعيتر از آب درآمده. ترکيب اين واقعيتگراييِ سرد و ذهن پيچيده هانکه براي بيان واقعيتي که زماني همه جهان با گوشت و پوستشان لمس کردهاند، باعث شده که «روبان سفيد» لقب موفقترين فيلم سال 2009 را از آن خودش کند و برنده نخل طلاي کن و جوايز اصلي سالانه فيلمهاي اروپايي شود.
قسمتهایی از نوشته ای با عنوان «آن که مهارتش خشونت نیست» نوشته مهدی هنرپرداز
خود را در محله ای تصور کنیم که گنده لات چاقو کشی در آن جولان دارد که نه تنها نوچه های گوش به فرمان و نه بهتر از خودش گردش می گردند و سلام و علیکی هم با کلانتری محل دارد. برای چنین تیپ آدمهایی هیچ چیز جز بهانه ای برای دعوا لذت بخش و کارآ نیست. چرا که از طرفی، تمام ابزار پیروزی در دعوا را در دست و جیب خود دارد و از طرف دیگر، باید خود را موجه جلوه دهد تا گرفتار نشود. تنها هنرش هم همین است که در درگیری های فیزیکی پیروز شود. این فرد در حد و حدود قانون و منطق همیشه بازنده است که اگر نبود، نیازی هم به قمه و چاقو نداشت. اما همین که بهانه ای به دست آورد، کار را به مرحله ای می کشد که در آن تخصص دارد و هر چه خشونت کار بالاتر بگیرد، او که اهل خشونت است، پیروزتر خواهد بود. یادم می آید که بعضی از بچه لات های محل ما به کسی که از او دل خوشی نداشتند «پیله» می کردند و آن قدر به او گیر می داند تا عکس العملی از او ببیند و این همان شروع دعوا بود و کشاندن بازی به زمینی که «راست کارشان» بود و عموماً پیروز بیرون می آمدند چون تجربه فراوان در خشونت داشتند و طرف مقابل نداشت.
حالا حکایت ماست. این که کنترل میدان یا خیابانی را در ظهر عاشورا به دست بگیریم و آن را فتح کنیم، هرچند غرور خرد شده مان را کمی التیام می بخشد اما کارمان را برای ادامه راه سخت تر می کند. این که ماشین پلیس را به آتش بکشیم، کمی از خشم مان را فرو خواهد نشاند اما ما را به سرمنزل مقصود نخواهد رساند. اگر قرار است اشتباهی را که پدران مان کرده اند تکرار کنیم، که آنها بهترش را انجام داده اند و هزینه اش را هم یک بار داده اند. نتیجه اش را هم فراوان دیده اند و دیده ایم. اما همه این اعتراضات برای این است که خشونت را از سیاست کشور بزداییم و این هرگز با خشونت امکان پذیر نخواهد شد. گاندی اگر توانست چیزی را تغییر دهد، به خاطر صبر و خویشتن داری ای بود که داشت و ماندلا با شکیبایی فراوان بود که توانست رژیم سرسخت آپارتاید را به زانو در آورد. نیروی محرکه و خون رگهای جنبش سبز هم همین خویشتن داری است. دوستی می گفت «مگر خشونت مردم در برابر نظامیان حکومتی چقدر بوده که این قدر بر طبل آن می کوبند؟» نگرانی اما از کتک زدن یکی دو مأمور گارد و آتش زدن کیوسک پلیس نیست. آن چه از آن می هراسم این است که این کوچک، آغازی شود برای خشونت های بی پایانی که هیچ کس به اندازه همین ملت سبز ایران از آن متضرر نخواهد شد. قرار نیست که ما جا پای انقلاب 57 بگذاریم. قرار است بی آن که آن همه هزینه بدهیم، با درس گرفتن از آن حرکت، به مقصودمان که همان آزادی و دموکراسی است برسیم. همه صحبت این است که بازی به جایی کشیده نشود که محدوده تخصصی طرف مقابل است و ما از آن سررشته چندانی نداریم و آن خشونت است

من تقريبا از مخملبافها و مرام نان به نرخ روز خوري شان، متنفرم. ولي اين نامه محسن مخملباف به تاجزاده، يک جورهايي شبيه مصاحبههاي کتب «تاريخ شفاهي» است که خواندنش برايم خيلي جالب بود. وقتي خودتان بخوانيد، منظورم را ميفهميد
مصطفي عزيز
پيشنهاد ترا براي محاکمه جنتي خواندم و خاطراتي در مورد جنتي برايم زنده شد.
سال 1357 بود. هنوز چند ماه به انقلاب 22 بهمن مانده بود و ما در زندان قصر بوديم. حسين جنتي پسر جنتي هم با ما بود. او پسري مودب، با هوش و مهربان بود. هنوز چشمان معصوم و لبخند هميشگياش را به ياد دارم. معمولا عصرها از ساعت 4 تا 5 در حياط کوچک زندان بند (7و8)با هم قدم ميزديم و براي آينده ايران رويا ميبافتيم.
يک روز که با حسين جنتي در حال قدمزدن بودم، بلندگوي زندان نام مرا خواند و دوباره به کميته مشترک که محل شکنجه و بازجوييها بود بازگردانده شدم. (اين زندان اکنون موزه شده است. زندان امروز تو هم روزي موزه خواهد شد) مرا به اتاق بازجويي بردند. وارد اتاق که شدم، نگهبان چشمبند را از چشمم برداشت و روي صندلي نشستم. بازجويم عوض شده بود و اين بار رسولي، بازجويي که قد کوتاهي داشت، و از خشونت او در بازجوييها بسيار بد ميگفتند روبرويم بود. سمت راست من، درست روبروي ميز بازجو، مردي نحيفالجثه و با ريش بلند نشسته بود که دستهايش لرزه گرفته بود و نميتوانست خودکار را در دست بگيرد. رسولي نگاهي به من انداخت و بعد از چند ناسزا و تهديد، برگههاي بازجويي را جلوي من گذاشت. سوالات روي برگه مربوط بود به فعاليتهاي سياسي من در زندان سياسي و گزارشهايي که از فعاليتهاي من توسط ماموران مخفي در زندان رسيده بود.
بعد از چند لحظه رسولي با اشاره به مرد نحيف و لرزاني که در حال لرزيدن بيوقفه بود، پرسيد: اينو ميشناسي؟
به مرد لرزان بهتر نگاه کردم. او را نميشناختم. گفتم: نميشناسم.
رسولي گفت: اين باباي حسين جنتي است که عصرها باهاش توي حياط زندان قدم مي زنين.
اين اولين بار بود که من آقاي جنتي را مي ديدم. ايشان هنوز آيتاله نبود و اسم و رسمي نداشت.
رسولي به او رکيکترين فحشها را داد و گفت: تو که کتک نخورده لرزه گرفتي براي چي روي منبر عليه شاه حرف زدي؟!
و آقاي جنتي قسم خورد که عليه شاه اصلا حرف نزده و فقط روضه اباعبدالله خوانده.
رسولي با فحش به او گفت: ما نوارتو رو ضبط کرديم.اين دفعه ولت ميکنم بري، ولي اگه دفعه ديگه از اين گهها بخوري از ريش آويزونت ميکنم.
و آقاي جنتي ميلرزيد و قسم و آيه ميخورد که غير از روضه ابا عبدالله بالاي منبر حرفي نزده و نخواهد زد.
مدتي بعد که بازجوييهاي جديدم تمام شد، به قصر برگشتم و ماجرا را براي حسين جنتي گفتم و اشک او از کنار لبخند هميشگياش سرازير شد وگفت: پدرم را که ديدي، جثه بسيار ضعيفي دارد و طاقت شکنجه ندارد.
سالها بعد من در حوزه هنري قصهنويس بودم. حوزه هنري که ابتدا توسط هنرمندان جوان به طور مستقل شکل گرفته بود، طبق فرمان خميني موظف شد زير مجموعه سازمان تبليغات باشد. و از آن پس آيتاله جنتي که رئيس سازمان تبليغات بود، سهشنبهها براي سرکشي به حوزه هنري ميآمد.
دريکي از آن روزها به هنگام ناهار بود که آيتاله جنتي آمد. در حالي که دست پسر بچه کوچکي را گرفته بود. در آن ايام معمولا ناهار هنرمندان حوزه هنري نان و هندوانه بود. او سر سفره نشست، اما لب به غذا نزد و در حالي که ما ناهار ميخورديم، ايشان در باب حرام بودن موسيقي مشغول صحبت شد. من از مدير وقت حوزه هنري پرسيدم: چونکه نان و هندوانه ناهار ماست، آيتاله جنتي غذا ميل نميکنند؟
و مدير حوزه هنري گفت: ايشان روزه هستند.
گفتم: نه ماه رمضان است که روزه واجب باشد و نه دوشنبه و پنجشنبه که روزه مستحبي بگيرند، امروز سهشنبه است و من تا به حال درباره روزه سهشنبه نشنيدهام.
مدير حوزه گفت: آقاي جنتي نذر کرده بوده که اگر پسرش حسين جنتي که فراري است، و روند انقلاب را قبول ندارد، دستگير يا اعدام شود، ايشان 40 روز روزه شکر بگيرند. ديروز پسرآيت اله، حسين جنتي، در اصفهان کشته شد و اين روزه آيتاله جنتي براي شکرگذاري اوست. و اين پسر کوچک هم نوه اوست. يعني پسر حسين جنتي.
چشمهاي پسر حسين شبيه چشمهاي حسين معصوم بود و درگوشه لبش همان لبخند هميشگي حسين پيدا بود. مدير حوزه گفت نوه آيتاله هنوز از کشتهشدن پدرش خبردار نشده. و قرار نيست به اين زوديها به او بگويند.
مصطفي عزيز!
جنتي در زندان ساواک کتک نخورده و شکنجه نشده لرزه گرفته بود، اما وقتي نوبت به قدرت رسيد، ديگر لرزه و لقوه نگرفت. حتي چشمش را بر خون پسرش بست. او در آن روز سهشنبه، بي آن که نشانهاي از تاثر از خودش بروز بدهد، تنها در باب حرامبودن موسيقي در اسلام حرف زد.
من او را مقايسه ميکنم با آيتاله منتظري که وقتي فرزندش محمد شهيد شد، روبروي دوربين تلويزيون با صداقت تمام گريست.
منتظري اگر پسر خودش را دوست نميداشت، چگونه ميتوانست زندانيان بيگناه ديگري را که در سال 67 اعدام شدند، دوست داشته باشد و براي اعتراض به ظلمي که بر آنها شده، دست از رهبري در آينده بردارد.
مصطفي عزيز!
جنتي چشمبستن بر تقلب در انتخابات را از چشمبستن بر خون پسرش و چشمبستن بر ضعف خود در بازجوييهاي ساواک تمرين کرده است.
کساني که با من سر آن سفره نان و هندوانه آن روز سهشنبه نشسته بودند همان کساني بودند که چندي بعد با حکم حضرت آيتاله جنتي به دليل اعتراض به دور شدن انقلاب از آرمانهاي اوليهاش از حوزه هنري اخراج شدند.
اين گروه 15 نفر بودند. به جز من يکي از آنها سلمان هراتي بودکه درتصادف ماشين کشته شد. يکي حسن حسيني بود که سالها خانه نشين شد و دقمرگ شد و يکي قيصر امينپور که اين روزها پس از مرگش براي او امامزاده ميسازند و در زمان حياتش با حکم جنتي اخراجش کردند و ساليان دراز مغضوب شد.
... من اگر جاي خدا بودم از آنچه جنتي به نام من انجام داده ست، خداييام را پس مي دادم .
محسن مخملباف
25/9/1388
لطفا به وب سايت مجله تايم بروید و براي انتخاب "مردم سبزپوش ايران" به عنوان چهره سال 2009 ، راي بدهيد.
براي درک اهميت اين موضوع فقط کافي است انتخاب دکتر مصدق به عنوان چهره سال 1951 توسط مجله تايم و تاثير و اهميت آن در جريان نهضت ملي را بار ديگر به ياد بياوريد.

روش راي دادن: روي این لينک کليک کنيد و مربع قرمز بالاي عكس را روي عدد 100 بياوريد و دگمه Submit را كليك كنيد.
لطفا به همه دوستان تان اطلاع بدهيد
منبع مطلب زیر، صفحه سینمای روزنامه اعتماد، روز یکشنبه 17آبان 88 است: http://www.etemaad.ir/Released/88-08-17/184.htm
رو اسم من خط بکش
حکايت محافظهکار شدن جشنواره فيلم کوتاه تهران
امسال با يک افت چشمگير، 1538 فيلم به دبيرخانه جشنواره فيلم کوتاه تهران رسيده که 752 تايش داستاني، 435 مستند، 199 فيلم تجربي و 152 تايش انيميشن بوده. در بخش بينالملل هم 2491 فيلم رسيده که به نوبة خود نشاندهنده اهميت جشنواره فيلم کوتاه تهران در بين فيلمسازان خارجي است. حواشي جشنواره از روزي شروع ميشود که اعضاي هيئت انتخاب معلوم ميشوند و شروع به ديدن فيلمها ميکنند، حاشيههايي که هر سال بيشتر و پيچيدهتر از سالهاي پيش ميشود. ناصر غلامرضايي، محمد درمنش، سعيد مستغاثي، کاوه بهراميمقدم و انسيه شاهحسيني اعضاي هيئت انتخاب بخش داستاني، مهرداد زاهديان، محمود زندهنام و ماني ميرصادقي اعضاي بخش مستند و شهرام مکري، ناصر گلمحمدي و حميد جمدر هيئت انتخاب بخش تجربي و انيميشن بودند. فيلمهاي منتخب قرار است از بيستم تا بيست و پنجم آبان در سينما فلسطين پخش شود.
حواشي جشنواره
معمولا روز سوم يا چهارم جشنواره، يک جلسة پرسش و پاسخ با هيئت انتخاب جشنواره برگزار ميشود که عملا شبيه ميدان جنگ است. يک طرف اين ميدان اعضاي هيئت انتخاب هستند و طرف ديگر هم فيلمسازان. اگر حواشي اين جشنواره 100 تا باشد، 90 تايش به همين جلسه و مرحله انتخاب فيلمها برميگردد. دعواي اصلي هميشة خدا اين بوده که چرا فلان فيلم آمده و بهمان فيلم نيامده، خب طبيعي هم است، از بين قريب به 2000 فيلمي که هر سال به دبيرخانه جشنواره ميرسد که نميشود همهاش را توي مسابقه شرکت داد. اما مشکل جديدي که در چند سال اخير به وجود آمده دخالتهاي عجيب و غريب دبير جشنواره در تصميمات هيئت انتخاب و محافظهکاريهاي زياد از حد (و بعضا من در آوردي) در مرحله انتخاب فيلمهاست. همهمان ميدانيم که فيلم کوتاه يعني «جسارت»، يعني «ايدههاي نو»، يعني «کارهاي غير تکراري و جديد»، چون نه آن سرمايههاي هنگفت سينماي حرفهاي برايش خرج ميشود که تهيهکنندهاش به فکر بازگشت سرمايه باشد (يک فيلم کوتاه معمولا با دو-سه ميليون تومان جمع ميشود) و نه قرار است در سطح وسيع اکران شود که کارگردانش به فکر مخاطب عام و کليشههاي رايج باشد. اما ظاهرا اين بديهيئت دچار تغييراتي شده، گواهِ اين ادعا هم جشنوارههاي سالهاي اخير و فيلمهاي کليشهاي است که در آن اکران ميشود. ميتوانيد در يک نظرسنجي ميداني به اين نتيجه برسيد که اکثر مخاطبان پيگير فيلم کوتاه معتقدند «جشنواره فيلم کوتاه تهران در سالهاي اخير محافظهکار شده»، صفاتي که اصولا با ذاتِ فيلم کوتاه و مستند در هيچجاي دنيا جور در نميآيد. جشنواره فيلم کوتاه به خاطر محافظهکاريهايش حتي از خودش هم عقب مانده، مثلا اگر همين امسال فيلمي مشابه «گناه مريم» (ساخته پريسا شاهنده) که چند سال پيش در همين جشنواره به نمايش در آمده، به دبيرخانه ميرسيد، به احتمال زياد براي بخش مسابقه انتخاب نميشد. چون «گناه مريم» يک مستند اجتماعي بسيار تلخ و گزنده است که به قتلهاي ناموسي و قبيلهاي منطقه خوزستان ميپردازد، به ضعفهاي قانون مجازات کيفري در مورد اين قتلها و بيگناهي آدمهايي که سر هيچ و پوچ به راحتي کشته ميشوند. هيچ آدم عاقلي نميتواند درباره کشتهشدنِ يک دخترِ بيگناه فيلمي کمدي بسازد، واضح است که تلخيِ ناگزيرِ اين فيلم هم از تلخي سوژهاش ميآيد. چند سال پيش اين مساله جزو بديهيئت بود ولي ظاهرا سياستهاي فعلي جشنواره چنين موضوعي را بر نميتابد، نتيجهاش هم اين شده که ديگر خبري از مستندهاي اجتماعي گزنده در جشنواره نيست، مستندي که بخواهد دل مخاطبش را به درد آورد. نگاهي به تاريخ جشنواره نشان ميدهد که جسارت جشنوارة تهران، حتي در اوايل دهة هفتاد (حدود 15-16 سال پيش) هم با وجود شرايطِ سختي که آن زمان بر کل جامعه حاکم بود، بيشتر از الآن بود.
هيئت انتخاب جشنواره در اين چند سال نشان داده که حتي جرات انتخاب بعضي از توليدات جسورانه خودِ انجمن سينماي جوان را هم ندارد، فيلمهايي که يا ساختارهاي تجربيتر داشتهاند و يا مثل «گناه مريم» سراغ موضوعهاي حساس رفتهاند، در صورتي که متوليان فيلم کوتاه (مثل انجمن و مرکز گسترش) فيلمسازان را همواره به ساخت کارهاي جسورانه ترغيب ميکنند و عملا با دست پيش ميکشند و با پا پس ميزنند. نمود عيني اين تناقضات همان جلسة پرسش و پاسخ با هيئت انتخاب و دعواهاي تکرارييي است که معمولا راهي به جايي نميبَرد. به کرات پيش آمده که فيلمي در اين جشنواره پذيرفته نشده باشد ولي توي دهها جشنواره معتبر جهاني و داخلي ديگر نمايش داده شده و بعضا جايزه هم گرفته باشد. نمونه بارزش فيلمِ «همسفر خاموش» (ساخته الهام حسينزاده) است که در بيش از 40 جشنواره جهاني (مثل جشنواره ونيز) و چندين جشنواره داخلي (مثل فجر) نمايش داده شده و جوايز متعددي هم از آن خودش کرده ولي به راحتي در مرحله انتخابِ فيلم جشنواره تهران رد شده و وارد مسابقه نشده. يا سال پيش فيلمِ «لطفا از خط قرمز فاصله بگيريد» (ساختة کاظم ملايي) با اين که توي چهار رشته در جشنِ خانة سينما نامزد شد و در چندين جشنواره خارجي (مثل جشنواره فيلمهاي تجربي استراليا، توس اكرانز، فيلمهاي مستقل يونان) به نمايش در آمده بود، در جشنواره فيلم تهران پذيرفته نشد.
شعبدهبازي آقاي دبير
گل سرسبد دخالتهاي دبير جشنواره در تصميمات هيئت انتخاب، در جشنواره بيست و چهارم (1386) بود که توي خيلي از سايتها و نشريات هم نوشته شد. سال 1386 بعد از اينکه هيئت انتخاب ليست نهايي خودش را به دبيرخانه جشنواره داد، دبير جشنواره شخصا دوازده فيلم را از ليست بيرون کشيد. چند تا از فيلمسازها که از اين حرکت آگاه شده بودند، نسبت به اين تصميم اعتراض کردند ولي پاسخ دبيرخانه جشنواره اين بود که «دبير جشنواره مختار است هر فيلمي که به صلاح جشنواره نباشد را از جشنواره بيرون بکشد»، البته معمولا دبير هر جشنوارهاي اين اختيار را دارد ولي براي يک يا دو فيلم، نه ديگر دوازده فيلم. يکي از آن دوازده فيلم، ساختة تحسين شدة حامد خسروي، يعني «ترانه اندوهگين کوهستان» بود که همان سال جوايز اصلي جشن خانه سينما، جشنواره فجر، جشنواره سينما-حقيقت و جشنواره رويش را از آن خودش کرده بود. خسروي نسبت به يازده فيلمساز ديگر خوششانستر بود، چون نهايتا توانست با وساطت محمد آفريده (رييس مرکز گسترش سينماي مستند و تجربي) فيلمش را وارد بخش مسابقة جشنواره کند، و جالب اينجا بود که «ترانه اندهگين کوهستان» دستِ آخر برنده يکي از جوايز اصلي جشنواره فيلم کوتاهِ تهران هم شد. يعني فيلمي که توسط دبيرِ جشنواره از جشنواره بيرون کشيده شده بود، بعد از ورود، از دستِ داوران همان جشنواره يکي از جايزهها را گرفت! ولي آن يازده فيلمساز ديگر که دستشان به جايي بند نبود عملا غير از حرصخوردن کاري نتوانستند انجام دهند. همين امسال طبق شايعاتي که از هيئت انتخاب بخش فيلمهاي مستند به بيرون درز کرده، دبير جشنواره سه فيلم را خودش شخصا بيرون کشيده که يکي از آنها «خاطره نياوران» ساخته هادي آفريده است. فيلمهاي نوجو و متفاوتي هم که با وجود ساختار حرفهايشان به جشنواره راه پيدا نميکنند هم که جاي خود دارد، مثل سوسک (يک پلان-سکانس 18 دقيقهاي، به کارگرداني کاوه مظاهري و بازي بهناز جعفري) يا ترينتي (يک فيلمِ تجربي و جسورانة به کارگردانيِ آزاد جنتي)
فيلمهاي نمايش دادهشده در سالهاي اخير نشان ميدهد که در اين سالها، جشنواره دنبال فيلمهاي خنثي بوده، فيلمهايي که نمايشش نه قرار است به کسي بر بخورد، نه حرف تندي بزند و نه چيزي را نقد کند. و يا اگر هم جسارتي دارد، آنقدر مِلو و آرام باشد که با نمايشش آب از آب تکان نخورد. توي بخش مستند هم جشنواره عملا به حامي درجه يک توليداتِ واکسينهشدهي تلويزيوني تبديل شده که نقطه اوجِ اين حمايت جشنواره امسال است، البته ناگفته نماند که هميشه استثناهايي هم وجود دارد ولي نه در اين حد که قائده بشوند. جايگاه جشنواره فيلم کوتاه تهران بين فيلمسازان سينماي کوتاه، شبيه جايگاه جشنواره فجر بين سينماگرانِ حرفهاي است، تمام آن نقاط مثبت و منفي جشنواره فجر هم به نحوي در اين جشنواره وجود دارد، اما اگر جشنواره فجر ويترين توليداتِ حرفهاي در يک سال گذشتة خودش باشد، جشنواره فيلم کوتاه تهران در حالِ حاضر به هيچوجه چنين جايگاهي ندارد، چون بين بيش از هزار فيلمي که به دبيرخانه جشنواره ميرسد فيلمهايي را انتخاب ميکنند که همه ميدانند خيلي از خوبهايش در همان مرحلة انتخاب، حذف شدهاند.
فيلمهايي که ديده نميشوند
دو سال پيش، يکي از فيلمسازان فيلم کوتاه در ايام جشنواره يادداشتي در روزنامه اعتماد نوشت که با اعداد و ارقام ثابت ميکرد «غيرممکن است اعضاي هيئت انتخاب جشنواره وقت کنند که همهي فيلمها را ببينند» تا قبل از آن يادداشت اين شايعه وجود داشت که اعضاي هيئت انتخاب فيلمها را روي تصوير جلو ميزنند و اصطلاحا آنها را از روي SEARCH ميبينند و براي همين است که بعضا به تصاوير کارتپستالي فيلم توجه ميکنند تا چيزهاي ديگر. در قسمتي از اين يادداشت آمده بود: «سال 86 حدود دو هزار و 600 فيلم به دبيرخانه جشنواره رسيده: کار هيئت انتخاب جشنواره از 31/6/86 شروع شد و ليست فيلمهاي انتخاب شده در تاريخ 25/7/86 اعلام شد. اگر اين وسط 10 روز را براي نظارت و ارزشيابي فيلمها در وزارت ارشاد کم کنيم، مشخص ميشود که اعضاي هيئت انتخاب همه فيلمها را در عرض 16 روز ديدهاند. اگر ميانگين زمان هر فيلم را 15 دقيقه فرض کنيم و باز اگر اعضاي هيئت انتخاب روزي 10 ساعت از وقتشان را به صورت مفيد به بازبيني فيلمها اختصاص داده باشند، 65 روز لازم بود تا بتوانند همه فيلمها را فقط يک بار ببينند. در صورتي که زمان بازبيني فيلمهاي امسال فقط 16 روز بوده يعني به طور ميانگين روزي 40 ساعت فيلم ديدهاند (يادآوري: هر شبانه روز فقط 24 ساعت است) و باز به طور ميانگين، اعضاي هيئت انتخاب روزانه ميبايست 162 فيلم را بازبيني ميکردند که با توجه به توانايي جسمي و ذهني هر انسان، عددي قابل تامل است» و در ادامه آمده بود که «متاسفانه دفعه اول نيست که اين اتفاق ميافتد: سال 1385، حدود دو هزار فيلم در عرض 27 روز ديده شد، سال 1384 هم هزار و 900 فيلم در عرض 47 روز و سال 1383 هم همه هزار و 800 فيلم رسيده به دبيرخانه جشنواره در عرض 19 روز ديده شد» متاسفانه از سال 86 به بعد روابط عمومي جشنواره به خاطر اين که گزک دستِ کسي ندهد، ديگر تاريخ شروع کار هيئت انتخاب را اعلام نکرد و ماجرا مخفيتر از قبل شد، ولي در نهايت يک اتفاق مثبت افتاد: اعضاي هيئت انتخاب زيادتر شدند تا فيلمها به صورت تفکيکشده ديده شود، يعني تا سال 1386 همه فليمهاي مستند و داستاني و تجربي و انيميشن را فقط يک گروه ميديدند که از ديد مسوولان جشنواره صلاحيت نظر دادن در هر چهار رشته را داشتند!
قوانين من در آوردي
معيارهاي انتخاب فيلم طبيعتا همان اصول سينمايي است که باعث خوبي و بدي فيلمها ميشوند، به علاوة سليقه خاص هر جشنواره که مشخص ميکند چه فيلمي براي نمايش در چه جشنوارهاي مناسبتر است. مثلا جشنواره «اوبرهاوزن» دنبال فيلمهاي تجربيتر است، جشنواره «کلرمون» از سينماي آسيا توقع دارد که مسائل ژورناليستيتر را با ديدي هنرمندانه روايت کند و يا جشنواره ترايبکا دلش ميخواهد به سينماي مستقل پر و بال بدهد و ... اما در مورد جشنواره فيلم کوتاه تهران واقعا نميتوان سليقة خاصي تعيين کرد، چون هر چند سال يک بار سليقه جشنواره به طرز پيشبيني نشدهاي عوض ميشود. مثلا يکسال به «بهار اندکِ» روحالله بهرامي جايزه ميدهد و سال بعد به «روي خطِ» محمد صوفي (رييس دفتر تهران انجمن سينماي جوان) و سال ديگر به مستندِ تجربي «م.جامع از فريومدِ» (حميد اسماعيلي) يا «آندوسي» (شهرام مکري). تنها چيزي که ميتوان گفت اين است که داوران اصولا به فيلمهايي اهميت ميدهند که معمولا بر مبناي همان اصولي که مدرسان انجمن سينماي جوان در کلاسهايشان درس ميدهند، ساخته شده باشند. نمونه بارز چنين فيلمي «بومرنگ» (ساخته داريوش غريبزاده) است که اصطلاحا «يک فيلمِ سينماي جواني» است که خوب هم ساخته شده. اما در سالهاي اخير خيلي از اين اصول سينمايي جاي خودشان را با خطِ قرمزهاي من در آورديِ هيئت انتخاب جشنواره، که بعضا از خطِ قرمزهاي وزارتِ ارشاد هم جلوتر ميزند، عوض کرده. به عبارتي هيئت انتخاب از همان اول دنبال فيلمهاي بيخطر است، در صورتي که خيلي از فيلمهاي خطرناک از ديدِ جشنواره، از ديدِ وزارت ارشاد «معمولي» ارزيابي ميشود. همين امسال چند تا از فيلمهايي که جشنواره به خاطر مشکلات مميزي رد کرده بود توانستند از وزارت ارشاد مجوز نمايش بگيرند، سالهاي پيش هم به کرات اين اتفاق افتاده بود. نتيجة چنين پيشداورييي، به وجود آمدنِ سيستمِ حذفييي است که در اين چند ساله باعث محافظهکار شدن جشنواره و حذف يک سري از استعدادها شده. بارها پيش آمده که نمايش يک فيلم خوب يا حتي متوسط در جشنواره زندگي و آيندة کاري سازندهاش از اين رو به آن رو کرده، و برعکسش هم حذف يک فيلم خوب چنان آسيبِ روحي و بعضا مالييي به سازندهاش زده که طرف براي هميشه فيلمسازي را بوسيده و گذاشته کنار. روند حذفي جشنواره فيلم کوتاه در سالهاي اخير، عملا باعث دلسردي خيلي از فيلمسازاني شده که با هزار اميد و آرزو و صد جور خوش خيالي، فيلمشان به دبيرخانه ميفرستند و انتظار دارند که هيئت انتخاب هم بدون جانبداري در مورد آنها قضاوت کنند، اما وقتي ليست نهايي اعلام ميشود و بعدترش وقتي که فيلمهاي انتخابشده در سالن سينما فلسطين پخش ميشود، غير از ياس و ناراحتي نتيجهاي برايشان ندارد. دستِ آخر هميشه علامت سوالي بزرگ در ذهنها نقش ميبندد: «آيا واقعا ويترينِ يکساله فيلمهاي کوتاه ما اين است؟»
سه ماه است که از تمام ایمیل هایی که نمی توانم نخوانم شان، حالم به هم می خورد؛ معده ام ترش می کند و دهانم جمع می شود و عقبه اش شب ها کابوس می بینم.
امسال سال ششمي بود که با نااميدي کامل، براي جشنواره فيلم کوتاه تهران فيلم فرستادم: «سوسک» بريا بخش داستاني، «روز خون» براي بخش مستند و «موضوع: اعتياد» براي بخش اصلاح الگوي مصرف. امروز از دفتر جشنواره زنگ زدند و به ام گفتند که «روز خون» توي بخش مستند قبول شده. راستش بعد از جريان بيرون کشيدن فيلم «موچين» از جشنواره سال 1386 توسط دبير جشنواره و راه نيافتن فيلم مستند «واکسينما» (فيلمي که براي خود انجمن ساختم و به گفته مدير دفتر تهران جزو بهترين توليدات آن سال شان هم بود) فکر نمي کردم هيچ وقت فيلمي از من توي اين جشنواره پخش شود، تريپ توهم توطئه برداشته بودم. امسال هم در مورد فيلم داستاني «سوسک» و به خاطرِ دوز بالاي تجربي بودن اين فيلم و صد البته موضوعِ بودارش (البته به زعم مسوول تصویب فیلمنامه های داستانی مرکز گسترش)، همين توهم توطئه را کماکان دارم، بعيد نيست اين فيلم هم توي جشنواره قبول نشه.
به هر حال هنوز فيلم هاي داستاني مشخص نشده و منتظرم بلکم «سوسک» هم توي جشنواره قبول شود و بعد از سال ها طلسم شکسته شود
دیروز رفته بودم دانشگاه خودم، فضای دانشگاه کاملا اطلاعاتی-امنیتی بود. 6 نفر اخراج شده بودند، چند نفر حکم های سنگین خورده اند، فقط توی فوق لیسانس مهندسی برق، 21 نفر با عنوانِ «تایید دانشگاه» قبول شده اند که نه شرط کنکور داشته اند نه شرط معدل (بقیه رشته ها هم به همین صورت است، ولی من آماری ندارم). فضای یاس و ناامیدی حاکم بر اکثریت دانشجوهای فعلی اون جا واقعا اشک آدم رو در می آورد.
پی نوشت: من فارغ التحصیل دانشگاه-پارکِ علم و صنعت هستم
طرح تفکيک زباله