سوسک
بيستم همين ماه فيلمبرداري يک فيلم داستاني را مي خواهم شروع کنم و يک دفعه همين ديشب بازيگرِ زنِ فيلم (شبنم مقدمي) گفته که به خاطر سريال «آشپزباشيِ» هنرمند، نمي تونه بياد. اين بازيگر هم خودش جانشين يکي ديگر (شيوا ابراهيمي) بود که اونم به خاطر يک سريال لعنتي ديگر نتوانست بيايد. دستم مانده توي گل (دست را بخوانيد خر). پيش خودم فکر مي کردم اين دفعه همه چيز درسته و به راحتي مي تونم اين چند روز قبل از فيلمبرداري را براي اولين بار به لحن رنگي فيلم با دقت فکر کنم، زهي خيال باطل. تازه اگر توي اين مدت کم بازيگر هم پيدا شود و بقيه چيزها هم درست شود، فيلمنامه ام آن قدر کله خري تويش دارد که بتواند يک تنه باعث در نيامدن فيلم و فکر پشت آن بشود. خداااااااااااااااااااااااااا
پي نوشت: اسم فيلمم «سوسک» است
توسط همشهری کاوه در 10 اسفند 1387 0:59 قֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (21)
|
لینک (0)
پارتیِ حوزه به صرف ليموزين
قبل از تحرير: اين مطلب را براي روزنامه فرهنگ آشتي نوشتم. براي همين يک کم جلوي خودم را گرفتم تا با ادب باشم
دو روز اول اسفندماه امسال، حوزه هنري بعد از کلي تبليغات و شوهاي رسانهاي، بالآخره جشنواره فيلمهاي 100 ثانيهاياش را با شعار «سينماي پرسش» برگزار کرد، در حالي که مهمترين بخش جشنواره -که بدون هيچ شکي داوري جشنواره است- با فضاحت بيسابقهاي برگزار شد. جريان از اين قرار است که يک هفته قبل از برگزاري جشنواره، اسامي فيلمهاي راهيافته به بخش مسابقه از طريق سايت جشنواره و در قسمت «خبر» سايت اعلام شد. فيلم من هم توي اين ليست بود. چند روز بعد هم داوريها انجام شد و داورها رايشان را دادند. تا اينجاي قضيه همه چيز طبيعي است. بعد از داوريها يکي از دوستانم که جزو داوران «بخش جوان» بود بهام زنگ زد و گفت که فيلمِ من اصلا توي فيلمهايي که به داورها داده شده، نبوده. حتي اين اتفاق هم چيز خيلي عجيبي نيست، همه کساني که توي عرصه فيلم کوتاه و مستند فعاليت ميکنند با پديده «گمشدن فيلم توي جشنواره» و «بيرونکشيدن چند تا از فيلمها توسط دبير جشنواره» و امثالهم تا حدودي آشنا هستند و بهاش عادت کردهاند. ولي به هر حال من پيگيري کردم تا ته و توي قضيه را در بياورم. دستِ آخر ليست فيلمهايي که داوران ديده بودند را با ليست فيلمهايي که توي بخش مسابقه پذيرفته شده بود مقايسه کرديم و به مسالهاي بزگتر از گمشدن چند تا فيلم برخورديم: از 114 فيلمي که در بخش مسابقه قبول شده بود، فقط 53 فيلم را به داوران داده بودند که طبقه گفته خود داوران هم اکثرشان فيلمهاي بيکيفيت بودند. بنابراين 61 فيلم اصلا ديده نشده بود که دستِ کم در مقايسه با بقيه فيلمها مورد قضاوت قرار بگيرند. چرا و به چه علت، خيلي معلوم نيست! شما حساب کنيد که اگر به طور ميانگين براي هر فيلم فقط 4 نفر زحمت کشيده باشند، يعني تلاش 244 نفر رسما دور ريخته شد، آن هم 244 نفري که از فيلتري به اسم «هيات انتخابِ جشنواره» گذشتهاند.
وقتي اين قضيه به مسوولان جشنواره (از جمله دبير محترم جشنواره) گفته شد، ترتيب اثري که ندادند هيچ، حتي تصميم گرفتند هيچجا هم صدايش را در نياورند تا آبرويشان نرود. در صورتي که نگارنده شاهد بود که دو نفر از داورها به نمايندگي از بقيه به دبيرخانه زنگ زدند و گفتند که راضي هستند دوباره وقت بگذارند و باقي فيلمها را ببينند و دوباره راي بدهند، اما مسوولان جشنواره از اين گوش شنيدند و از گوش ديگر در کردند تا مبادا آبرويشان برود. واقعا 114 تا 100 ثانيه مگر چقدر ميشود؟! مگر «حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي» يکي از مبلغان انديشه اسلامي نيست؟ کجاي اسلام درباره حفظ آبرو چنين حکم عجيب و غريبي صادر کرده که ما نميدانيم؟ زحمت 244 جوان واقعا اين قدر بياهميت و وقت آقايان اين قدر با ارزش است که نتوانند براي ارزيابي اين 61 فيلم فقط 2ساعت زمان بگذارند! احتمالا برگزارکنندگان جشنواره، طبق شناختي که از روحيه مردم ما داشتند، مطمئن بودند که همه دو روز بعد اين مساله را فراموش ميکنند و روز از نو و روزي از نو. دو روز بعد همه آنقدر گرفتار ميشوند که اصلا يادشان ميرود جشنواره100 در سال 1387 با چه فضاحتِ پنهاني برگزار شده. واقعا چرا چنين جشنوارهاي بايد فيلم قبول کند؟ از همان اول بگويند که ميخواهند يک پارتي مجلل برگزار کنند و مثل همين امسال هم براي آوردن مهمانان شان به کاخ جشنواره 10 تا ليموزين اجاره کنند –که جشنواره100 در اجاره ليموزينها انصافا سنگ تمام گذاشت- و خيال همه را راحت کنند و الکي هم لغت «جشنواره» را بدنامتر از ايني که هست نکنند. اميد که سال بعد در گردهمايي بزرگتري، همه فيلمسازان فيلم کوتاه با هم به پارتي بزرگ حوزه هنري دعوت بشوند و از پذيراييشان لذت ببرند.
ليست فيلمهايي که به داوران داده نشده و اصلا مورد قضاوت قرار نگرفتهاند، به شرح زير است:
بخش فرهنگي
s/ علي زارعي جلال آبادي
ايستگاه اتوبوس/ محمد رضا حاجي غلامي
نقاب/ پدرام زنگنه
قصه 5 انگشت/ فطيما يثربي
روزنه/ شهريار پور سيديان
ماراتون/ حبيب املاکي
قطعه کوتاه/ اشکان رهگذر
شما چي فکر مي کنيد؟/ ايمان قائمي
روز نشيني زنانه/ صبا سلمان زاده
فلسفه ميخ/ هاجر متين فر
باران/ محسن مهدوي
اعتياد/ کاوه مظاهري
بخش پايداري
خاطره مقاومت/ صمد اسکندري
آقا محمد حسين/ بنيامين اثباتي
شفق سرخ/ مهدي ايل بيگي
غزه/ ندا کشاورز
تصويري از يک رويا/ سمانه نعمت
آرامش/ حميد سيد مطهري
بخش اقتصادي
حريص/ امير حسين تاج بخش
آنها ....... آنجا/ سيد امين اسکندري
بخش اجتماعي
پلکان/ فراز توکلي شيراجي
من تو ما/ حامد گازي اصل
اسپليت/ جواد سهيلي نيک
نقاشي/ مجيد آقائي
نقش عشق/ شيرين صدق گويا-بينا
آن دم/ اسماعيل ميرزايي
واسطه/ محمد بکراني
گل يا پوچ/ محمد بکراني
فاجعه61200/ شهرزاد راستاني
شکار/ مبارز جوانمرد
مداد سياه/ سيد علي آقازاده
رهگذر/ اميد رضا خيرخواه
گريه/ محسن آزادي
تلخ و شيرين/ فاطمه الهقلي زاده
روشن دل/ حامد گازري اصل
دستهاي کوچک اميد/ پريسا رحماني
پارتي=رابطه سياه/ حسن وزير زاده
آواز نگاه/ مهدي فتحعلي زاده
حکم آني/ اکبر نجار پور
آزادي/ محمد حقيق
روز هشتم/ بهنام فرد افشار
تلويزيون/ محمدعلي ولي زاده
درخت/ محمد ولي زاده
لاک پشت/ فائزه مسعودي
به عشق پرواز/ اميد اسدزاده
روشنفکري در 100ثانيه/ سپهر رضائي
باغبان/ عبدالحسين حيدري
در همسايگي ما/ مسلم نصيري
شما چطور؟/ علي نخعي
بلوار/ بهرنگ ميرزايي
رفت/ ميثم صابري نسب
اسير/ مهراو نوري
آتش/ مهدي محتشم صفا
BALANCE تعادل/ نفيسه مغاني
به کوتاهي زندگي/ حسين فاني
غاز بلا4/ سعيد ترخاني
غاز بلا7/ سعيد ترخاني
پيامبر رحمت1/ سعيد ترخاني
طنزهاي اجتماعي 5/ سعيد ترخاني
زيارت/ فروزان شيرزادي
بيست ثانيه/ پيام شکوهي راد
توسط همشهری کاوه در 7 اسفند 1387 1:30 قֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (18)
|
لینک (0)
بعد از دو ماه...
اينجا خيلي گرد و خاک گرفته. فکر کنم بعد از اين همه مدت بهتر است به جملات کوتاه و يک دفعهاي (از همانها که چند سالي است بين منتقدان ما مد شده و با چند کلمه احمقانه تکليف يک چيز را مشخص ميکند، قناعت کنم. منظورم همان جملاتي است که صفي يزدانيان چند روز پيش در روزنامه اعتماد بهشان اشاره کرده بود)
1- توي دي ماه و اوايل بهمن به سفارش گروه مستند شبکه4 يک فيلم ساختم به اسم «روز خون». قرار بود به بهانه سيسالگي انقلاب و درباره سازمان انتقال خون باشد، ولي من دل را زدم به دريا و کار خودم را کردم، وجه سفارشي کار را هم سعي کردم توي فيلم حل کنم. اميدوارم توانسته باشيد ببينيد، اگر هم نديدهايد، احتمالا دارد که توي ايام عيد دوباره پخش شود. گروه مستند شبکه4 آن قدر از فيلمم خوشش آمده بود که توي يک هفته دو بار پخش کردند (دوبار هم تکرارش را گذاشت) البته گفتن ندارد که با تمام رضايتمندي که شبکه از نتيجه کار داشت (به تهيهکننده گفته بود که اين فيلم آبروي پروژه تان است)، هنوز پول ما را تصفيه نکردهاند
2- جشنواره امسال چيز يک دست و بدون هيچاني بود.
«سوپر استارِ» ميلاني صرفا وقت تلفکردن بود؛ فيلم بيضايي را نديدم؛ «هر شب تنهايي» صدرعاملي چيزي تو مايههاي فيلمهاي دهه 60 انجمن سينماي جوان بود (به خصوص در صداگذاري و حفظ کردن راکورد نور)، «بيپولي» حميد نعمتالله در جزئيات بسيار بهتر از «بوتيک» و در کليت فکر نشده به نظر ميآمد. «دربارة الي...» خيلي خوب بود، به خصوص توي کارگرداني، ولي حيف که يک جاهايي ريتمش ميلنگيد (کاش صفيياري يک دست دوبارهاي به صحنه دريايش بزند. اين صحنه دقيقا توي مرزِ «اي بابا، ديگه گندشو در آوردي!» مانده بود)، علاقهاي براي ديدن «ترديد» نداشتم. «اشکان و انگشتر متبرک و چند داستان ديگر» شهرام مکري حالت اکسترودشدة «طوفان سنجاقک» بود. اگر شهرام اين فيلم را همان موقع ميساخت احتمالا خيلي بيشتر از الآن برايش شهرت ميآورد. متاسفانه فيلم زياد از حد غير ايراني است، ولي خوب و درست دکوپاژ شده و همان شوخ و شنگي و تجربهگرايي کارهاي کوتاه شهرام را در خودش دارد. «پستچي سه بار در نميزندِ» حسن فتحي مثل جوکِ «ترکه را مياندازند توي يک اتاق دايرهاي و بهش ميگن برو يک گوشه بشين» ميمانست. فيلمِ فتحي مثل همان ترکه، رسما داشت گيج ميزد. متاسفانه «عيار14» را هم به خاطر گرفتاري نتوانستم ببينم.
3- کاربرد جلوههاي ويژه براي بعضي از فيلمسازهاي نوگرا کمکم داره عوض ميشه، ديگه توي فيلمهاي رئاليستي و هايپررئاليستي هم بعضا ميتوان استفادههاي جالبSpecial effect و Visual Effect را ديد. مثال بارزش «فرزند انسانِ» ميرس و «پسرِ» داردنها و همين «بنجامين باتنِ» فينچر است. قسمت نااميدهکنندهاش اين است که صدي نود سينماگران ما هنوز که هنوز است فکر ميکنند که اوجِ «جلوههاي ويژه» يعني «نجات سرباز رايان» و «جنگهاي ستارهاي» و «ارباب حلقهها»
«ميلکِ» گاس ون سنت چرا اين قدر تکراري و ژورناليستي بود! طرف يک سري راش آرشيوي داشته و آمده تاريخ را به واسطه بازي «شون پن» بازسازي کرده و آن راشها را هم وسطش جا داده (يک تجربة به شدت تکراري) قول ميدهم که گاس ون سنت اين را براي رفيق رفقايش در محله کاستروي سانفرانسيسکو کرده. فقط کاش يک کم از آن ذوق و سليقة غير ژورناليستياش هم توي فيلم ديده ميشد تا نتيجه کار اينقدر معمولي و خستهکننده از آب در نياد. «ميلک» رو الکي اينقدر توي بوق کردنش
«ميليونر زاغهنشين» هم يک فيلم هندي خيلي خوشساخت بود، که متاسفانه هارموني رنگياش در «بينظمي» و «شلم شوربايي» گرافيکي تعريف ميشود. من از دني بويل همين فيلم و «Trainspotting» را ديدم. احتمال ميدهم که بويل از بازيابي خاطرات و رفت و برگشتهاي زماني و پيدا کردنِ ترنزيشنهاي جالب توي کارگرداني براي ربط دادن زمان حال و فلاشبکها، خيلي خوشش ميآد. راستي طراحي صداي فيلم هم اصلا خوب نبود.
«والتس با بشير»، يک مستندِ انيميشنِ اسراييلي که درباره کشتارِ بيرحمانه در دو تا از شهرهاي لبنان توسط نيروهاي نظامي اسرائيل ساخته شده را هم ديدم. انصافا انيمة حيرتانگيزي داشت. بعضي وقتها هم خيلي تکاندهنده بود، ولي دقيقا نفهميدم براي چي انيميشن شده بود. شايد براي اين که هفتاد درصدش صحنههاي بازسازي و فلاشبک بوده، شايد براي اين که ديگر نميتوانستند بروند توي لبنان فيلمبرداري، شايد هم براي تاکيدهاي گرافيکي خاصش که عملا توي مستند خيلي ايدهآل در نميآيد
4- دو ماه پيش يک TalkShow سه روزه با اجراي «رضا رشيدپور» را کارگرداني کردم. موضوع بحثها درباره خط قرمزهاي زندگي زناشوهري در ايران بود: 1-ازدواج سنتي و مدرن 2- خيانت 3-طلاق عاطفي. تقريبا ميبايست يک گروه 30 نفره را کارگرداني ميکردم. تا حالا حتي تصور کارگرداني چنين برنامهاي را هم نداشتم. علاوه بر کارگرداني کل برنامه، سه تا دوربين هم توي سالن بود که به صورت مستقيم جلسه را فيلمبرداري ميکرد و توي يک LCD بزرگ نشان ميداد. کارگرداني اين همه آدم با سنها و اخلاقها و تجربههاي مختلف حرفهاي، تجربه خيلي جالبي بود. اگر خواستيد ميتوانيد بعد از عيد به فرهنگسراي خانواده (نارمک، ميدان هلال احمر، خ گلستان، جنب پارک فدک) برويد و فيلمهايش را بگيريد. بحثهاي جلسه خيلي به درد فيلمنامهنويسي ميخورد.
5- کاش بهمن قبادي سعي نمی کرد اداي کوستوريتسا را در بياورد!
6-خوب شد خواستم جملات کوتاه بنويسم، اگر رودهدرازي ميکردم چي ميشد؟!
توسط همشهری کاوه در 3 اسفند 1387 3:03 قֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (9)
|
لینک (0)