«روز خون» در جشنواره فيلم کوتاه تهران
امسال سال ششمي بود که با نااميدي کامل، براي جشنواره فيلم کوتاه تهران فيلم فرستادم: «سوسک» بريا بخش داستاني، «روز خون» براي بخش مستند و «موضوع: اعتياد» براي بخش اصلاح الگوي مصرف. امروز از دفتر جشنواره زنگ زدند و به ام گفتند که «روز خون» توي بخش مستند قبول شده. راستش بعد از جريان بيرون کشيدن فيلم «موچين» از جشنواره سال 1386 توسط دبير جشنواره و راه نيافتن فيلم مستند «واکسينما» (فيلمي که براي خود انجمن ساختم و به گفته مدير دفتر تهران جزو بهترين توليدات آن سال شان هم بود) فکر نمي کردم هيچ وقت فيلمي از من توي اين جشنواره پخش شود، تريپ توهم توطئه برداشته بودم. امسال هم در مورد فيلم داستاني «سوسک» و به خاطرِ دوز بالاي تجربي بودن اين فيلم و صد البته موضوعِ بودارش (البته به زعم مسوول تصویب فیلمنامه های داستانی مرکز گسترش)، همين توهم توطئه را کماکان دارم، بعيد نيست اين فيلم هم توي جشنواره قبول نشه.
به هر حال هنوز فيلم هاي داستاني مشخص نشده و منتظرم بلکم «سوسک» هم توي جشنواره قبول شود و بعد از سال ها طلسم شکسته شود
توسط همشهری کاوه در 18 مهر 1388 5:28 بֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (12)
|
لینک (0)
ده سال بعد از ورودم به دانشگاه
دیروز رفته بودم دانشگاه خودم، فضای دانشگاه کاملا اطلاعاتی-امنیتی بود. 6 نفر اخراج شده بودند، چند نفر حکم های سنگین خورده اند، فقط توی فوق لیسانس مهندسی برق، 21 نفر با عنوانِ «تایید دانشگاه» قبول شده اند که نه شرط کنکور داشته اند نه شرط معدل (بقیه رشته ها هم به همین صورت است، ولی من آماری ندارم). فضای یاس و ناامیدی حاکم بر اکثریت دانشجوهای فعلی اون جا واقعا اشک آدم رو در می آورد.
پی نوشت: من فارغ التحصیل دانشگاه-پارکِ علم و صنعت هستم
توسط همشهری کاوه در 7 مهر 1388 2:24 بֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (5)
|
لینک (0)
نوشته برق آسا در کافی نت بدون هیچ فکر
همه چیز در حال چرخش است و از همه بدتر تاریخ است که با شعاعی بزرگتر یا کوچکتر از دایره قبلی باز چرخش جدیدش را از سر می گیرد؛ بدون این که ذره ای جلو برود باز توی سیکل قبلی می غلتد. «کل فی فلک» و چرخش ابدالدهری اش انگار توصیف همیشگی این وضعیت فلاکت باری است که همواره در آن گیر کرده ایم. گویی این دایره را مفری به خارج نیست.
ک ل ف ی ف ل ک
من سالمم، البته مثل همه شماهایی که توی این سه ماه اخیر زور زده اید که سلامت ظاهری خودتان را حفظ کنید... تجربه ای عجیبی را داریم پشت سر می گذاریم، خیلی عجیب و البته گرانبها. شاید ده یا بیست سال بعد بتوانیم درباره اش بهتر حرف بزنیم. زمان جلو می رود ولی این روزهای تلخ و لکه های سیاه بر قلب و روح ما تا ابد بر صفحه های این تاریخِ نکبتی دایره ای، باقی می ماند. می ماند و صد سال بعد (کمی بیش و کم) باز به طرز نکبت باری دوباره تکرار می شود، بدون این که آدم های صد سال بعد خبر از لکه های سیاه دل ما داشته باشند. دردآور است که دیگر می توانیم تمام شعرهای غیرِ آیدایی شاملو را با پوست و گوشت مان بفهمیم، دردآور است که در عرض دو ماه درکی ما این قدر بالا رفته. آخر چرا؟ مگر شانه های ما چقدر توان دارد، مگر آدم چند بار 23 سالش می ود؟ مگر ادم چند بار می تواند تولد 28 سالگی اش را جشن بگیرد؟ 25 سالگی و این همه بار؟
این جا کجاست؟ این سیاه چاله کجاست؟ این باران سرخ را با ما چه تناسبی است؟ چرا سایه سیاه گربه ی گل باقالی و آن سه قطره خون لعنتی دست از سرمان بر نمی دارد؟ این دور باطل و لعنتی که دست و پای مان را بسته چرا تمام نمی شود؟ تف بر ذات هر چی گربه گل باقالی و تمام آن خط خطی های تو در تو.
توسط همشهری کاوه در 4 مهر 1388 4:36 بֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (3)
|
لینک (0)