شنبه، 20 بهمن
خواب زمستاني (سيامک شايقي)
«آقاي شايقي عزيز، فيلم شما ما را به یک خواب عميق زمستاني برد، دستتان درد نکند» اين نظر يکي از آدمهاي توي سالن درباره فيلم بدون اتفاق و سريال مانند «خواب زمستاني» بود. راستش با وضعيت فيلمهاي امسال، من به همه اين سينما و آدمهاي دست اندر کار داخلش شک ميکنم، شک ميکنم که اصلا اينها بلدند قصه تعريف کنند يا نه؟ اصلا از چيزي به اسم «داستان» و «جذابيت» (و نه ابتذال و سانتيمانتاليسم) سر در ميآورند؟ واقعا براي منِ تماشاچي، ديدن زندگي سه تا خواهر که هيچکدامشان هم محض رضاي خدا به لحاظ کاراکترپردازي، ويژگي خاصي ندارند، چه جذابيتي دارد؟ آن هم در بستر فيلمنامهاي که بزرگترين اتفاقش، همان عشق فرديني فيلمفارسيهاي قديمي است!
به خدا سگِ آن فيلمفارسيها شرف دارد به اين خزعولاتي که ادعاي روشنفکري و متفاوتبودن دارند، دستِ کم آن قديميها به تماشاچياش صادق بود، صادق.

انتهاي زمين (ابولفضل صفاري)
فيلم بر مبناي شخصيت يک آدم واقعي به اسم حجت ساخته شده بود. حجت آدم ديوانهمسلک و تارکِ دنيايي است که توي سواحل چابهار براي خودش پلاس است و صفاري همين قضيه را با حضور خود حجت به يک فيلم شِبه داستاني تبديل کرده. با اين حال فيلم نتوانسته از حد جذابيت سوژه فراتر رود و مثلا به حد فيلم خوبِ «خواب تلخِ» اميريوسفي برسد. صفاري به مدد تجربه مستندسازياش، سعي کرده که در اين فيلم هم تا حدودي مرز بين مستند و داستاني را از بين ببرد، ولي متاسفانه نتوانسته موفقيت خاصي در اين زمينه داشته باشد. مهمترين ويژگي فيلم بدون شک تصويرهاي فوقالعاده بايرام فضلي است که باز هم تبحر او را در استفاده از فيلترهاي پولاريزه نشان ميدهد.
سرِ يکي از تصاوير فيلم که دختر نقاش و حجت را در کنار ساحل، در يک لانگشات نشان ميداد، همه سالن از شدت زيبايي تصوير، براي چند لحظه ساکتِ ساکت شدند. «انتهاي زمين» دستِکم به خاطر تصويرهاي فضلي و کاراکتر عجيب «حجت» فيلمِ بدي براي ديدن هست.
حاشيه: فيلم قرار بود ساعت شش و نيم پخش شود که به خاطر برنامهريزي فوقالعاده دقيق مسوولان جشنواره دولتِ نهم (به تعبير از وزير محترم ارشاد)، فيلم ساعت هشت و نيم پخش شد و ملت ويلان و سرگردان توي سالن از اين طرف به آن طرف ميرفتند.

حس پنهان (مصطفي رزاقکريمي)
آن از گند عظماي جناب اصلاني (استاد سينماي مستند!!!!)، اين هم از شاهکارِ يک مستندساز ديگر که نميدانم بايد با «اخراجيها» مقايسهاش کرد يا «شارلاتان». کاش اين دک و پُز اساتيد به اصطلاح متفاوتبين، يک کمي هم در فيلمهاي داستانيشان ديده ميشد تا دستپختشان مجبور نباشد جلوي حضرت آرش معيريان سر تعظيم فرود آورد.
فيلم با يکي از دراماتيکترين سوژههاي تاريخ داستاننويسي (البته به زعم من)، يعني «خيانت» داستانش را بنا ميکند، ولي باز دچار همان کليشههاي هميشگي و سطحينگريهاي فيلمفارسي مآبانه ميشود. اگر از فيلمنامه که مزخرفش بگذريم، بايد گفت که ضعف بزرگ فيلم در کارگردانياش است. در اين حد بگويم که توي يکي از حسيترين صحنههاي فيلم که حامد بهداد حسابي عصبي ميشود و به تبع آن از پشتِ بام به پايين پرت ميشود و ميميرد، همه تماشاگران سالن زدند زير خنده. اين براي يک کارگردان يعني فاجعه، يعني شکست مطلق. دوست دارم بدانم رزاقکريمي در اين لحظه (و لحظات مشابه) چه حسي داشت.
حاشيه: اسپانسر فيلم، بستني «دايتي» بود، براي همين فرت و فرت از در و ديوار کلمه «بستني» شنيده ميشد. حالا تصور کنيد که وقتي براي پنجمين بار کلمه «بستني» به دهان يکي از بازيگرها آمد، مردم چه عکسالعملي نشان دادند. اين کلمه تا انتهاي فيلم دستِ کم 30 بار تکرار شد.

جعبه موسيقي (فرزاد موتمن)
اين فيلم کماکان مثل بقيه کارهاي موتمن، سرد، خطکشيشده و بعضا گداري کارگرداني شده بود. ولي در کل خيلي رياکارنه و مصنوعي به نظر ميرسيد. آن قدر مصنوعي که وقتي اسم «امام زمان» در فيلم شنيده ميشد، همه سالن با هم پچپچ ميکردند و بعضا ميخنديدند.
بزرگترين مشکل فيلم به نظرم دوگانگييي است که در فيلمنامه و کارگرداني وجود دارد (علاوه بر اين که ساختار دارمِ داستان اساسا مشکل دارد) انگار که نظر کارگردان درباره حس و حال بعضي از صحنهها مشخص نيست؛ اين سردرگمي در اواخر فيلم به اوج خودش ميرسد.
به نظر ميرسد خردهداستانِ مرتبط با امام زمان بعدا به فيلم اضافه شده و در نهايت با بقيه قصه به خوبي چفت و بست نشده. حتي همين الآن هم ميتوان قسمتهاي مربوط به اين خرده داستان را تا حدودي حذف کرد و مشکلي به وجود نيايد. با شناخت شخصييي که از موتمن دارم، فکر ميکنم مناسبترين ژانري که او ميتواند استعداد کارگرداني خودش را در آن نشان دهد، ژانر نوآر (و زيرژانر جنايي) است.

ديوار (محمدعلي طالبي)
همه فيلم يک طرف و «گلشيفته فراهاني»اش يک طرف. او نقش «ستاره»، دختري شيطون و کله شق از يک خانوادة ندار را بازي ميکند که براي گذران زندگيشان مجبور ميشود به جاي برادرش موتورسوارِ «ديوار مرگ» شود (يادآوري دوران بچگي و شهربازي: ديوار مرگ همان ديوار چوبييي است که معمولا توي شهربازيها وجود دارد و موتورسوارهاي کلهشق و نترس رويش به صورت عمودي ويراژ ميدهند)
ستاره به واسطة گلشيفته دوستداشتنيتر از آني شده که توي فيلمنامه بوده. سرزندگي و نشاطي که او به نقش تزريق کرده و ريزهکاريهايي که براي حتي عاديترين صحنهها به کار برده، ستاره را از يک شخصيت کاغذي و فيلمنامهاي به يک دختر زنده تبديل کرده. يکي از آن صحنهها که ميتوانست به راحتي به صحنهاي معمولي تبديل شود ولي اين اتفاق برايش نيفتاده جايي است که ستاره کنار درياچة پارک با برادرش حرف ميزند: ميزانسنِ اوليه طوري چيده شده که ابتدا هر دويشان پشت به دوربين، به نردههاي کنار درياچه تکيه دادهاند و رو به هم در حال حرف زدناند. يک دفعه ستاره در خلال حرفهايش از نردههاي بالا ميرود و روي آن مينشيند و بقيه حرفش را همان بالا ادامه ميدهد، بعد ميپرد آنور نردهها و رو به روي برادرش بقيه حرفش را ميزند، بعد ميآيد اينطرف برادرش و ديالوگش را کماکان ادامه پيدا ميدهد. همين چند تا حرکت معمولي که اتفاقا در ادامه منطق رفتاري کاراکتر ستاره در بقيه فيلم هم هست، باعث شده که يک گفتگوي دونفرة تک پلانه را به شدت زنده و با نشاط از آب در آيد.

با اينحال فيلم به لحاظ کارگرداني و تدوين واقعا متوسط است. موقعيت ديوار مرگ براي هر کارگرداني (و البته تدوينگر) ميتواند از آن موقعيتهاي بکر سينمايي باشد، از آن هايي که هر کارگردانِ خوبي به واسطة آن ميتواند تمام هنر کارگردانياش را در انتقال حسها نشان دهد (فقط براي يک لحظه توي ذهنتان تصور کنيد که کارگرداني همچين موقعيتي چقدر هيجانانگيز و پر دردِسر است!). ظاهرا طالبي هم تلاش کرده همين کار را بکند، ولي به نظر من نتيجه کارش حتي به حد تصور تماشاچي هم از چنين فيلمي نميرسد، چه برسد که بخواهد فراتر رود! جدا از تمام آن حرکات تعقيبي دوربينِ حسينجعفريان از موتور سوار (گرفتن همچين چيزي با امکانات داخل ايران واقعا شگفتانگيز است)، صحنههاي اکشن ديوار پر از لانگشاتهاي معمولي (و بعضا تکراري)يي است که صرفا حالت گزارشي دارند. حالا هر چه قدر هم که طالبي توي کارنامهاش کارهاي خوب داشته باشد، به نظرم برخورد کارگردان و تدوينگر (که از اين همه ديزالو استفاده کرده!) با اين فيلم و اين موقعيت تا حدودي خامدستانه به نظر ميرسد. فقط تصور کنيد که همچين چيزي را مثلا يک کارگردان اسم و رسم دار هاليوودي توي ايران و با همين امکانات ميخواست کارگرداني کند، آيا باز هم نتيجه همين ميشد که الآن هست؟ همين قضيه کماکان در صداگذاري فيلم هم ديده ميشود، صداي خود صحنه (و يا صداهاي شبيه صداي صحنه که ميتوانست بعدا ساخته شود) آنقدر قابليتهاي عجيب و غريب براي صداگذار و طراحِصوتي ايجاد ميکند که بتواند همه بار دراماتيک صوتيِ صحنههاي ديوارِ مرگ را با ميکس هنرمندانة آنها در بياورد. ولي متاسفانه اکثر صداها به راحتي حذف شده و به جاي همهاش موسيقي گذاشته شده. هر چند که صدابرداري همزمان جنيني فيلمي کار سختي است، ولي نشدني نيست. بيشتر يک جور صورت مساله را پاک کردن است که به نحوي دست صداگذار را هم هنگام صداگذاري مي بندد. همه اينها را اضافه کنيد به اين که عجله در ساخت فيلم و رسيدنش به جشنواره در همه جاي فيلم ديده ميشود و خيلي از اين اشکالات به همين عجله و هولهولکي کارکردن بر ميگردد.
آدرس لینک به این مطلب:
http://www.citizenkaveh.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/14
خوندن نقدهایت کیف دارد. یه جوری زنده ان!
1- ديدن فيلم من کار سختي نيست. هر وقت خواستي مي تواني بيايي ازم
بگيري
2- اين که فيلم ها بدندو من يا هر کسي ديگري دارد از آن هابد مي گويد، ربط زيادي به نحوه فيلمسازي من ندارد. اين که فيلمنامه ها، صدي نو ايراد تکنيکي دارند ربطي به فيلمسازي من ندارد. اين که تدوين ها ايرادها و گاف هايي دارد که نشان مي دهد اکثر فيلم ها بي حوصله و هول هولکي مونتاژ شده اند ربطي به فيلم هاي من ندارد. من چه فيلم خوب بسازم چه گند بزنم ، اين ايرادها همه شان به فيلم ها وارد است.
3- اين ها نقد نيست، يادداشت هاي هول هولکي يي است که آخر شب (يعني ساعت 1 تا 2 شب) درباره فيلم ها نوشته ام. بررسي دقيق اين فيلم ها حتما نيازي به دوباره ديدن آن ها دارد. من منتقد نيستم، صرفا يک علاقمند سينما هستم که دستي هم در آتش دارم. طبيعتا بعضي موارد هم دوست دارم درباره فيلم ها چيزي هم بنويسم، ولي نه به معني نقد.
4- بد نيست آرشيو وبلاگ قبلي ام را در بلاگ اسپات ببينيد تا شايدئ فرقي بين نويسنده آن و دانشجوهاي پزشکي (که احتمالا توي دوستان تان زياد پيدا مي شوند) پيدا کنيد
در مزخرف بودن فیلمهای جشنواره امسال حرفی نیست.
ولی منم وقتی نظرات یک فیلمساز رو در مورد فیلم بقیه می خونم با خودم می گم خودش چی ساخته؟
البته حرف احمقانه ای است خودم می دونم.
من ممکنه فیلمساز خوبی نباشم ولی حالم از گندزدنهای بقیه بهم بخوره.
وقتی امیر قادری پرمدعا بعد از اونهمه دری وری گفتن به مسعود کیمیای پا میشه عنر عنر می ره اون مستند مزخرف رو در مورد کیمیایی می سازه میشه نتیجه گرفت که الزاما یه منتقد وقتی خودش فیلم میسازه نباید انتظار چیز جالبی رو داشت.
هر کدوم از این منتقدین عزیزکه وارد دنیای فیلمسازی شدن الحق که گند زدن گل گلشون این فریدون خان جیرانی که حالم از تک تک فیلماش بهم میخوره.
البته منظورم تو نیستی کلا گفتم.
در کل با اینکه احساس می کنم خیلی آدم از خودراضی هستی از نوشته هات خیلی خوشم اومد برای همین سراغ آرشیو وبلاگت تو بلاگ اسپات رفتم که باز نشد!!!

خیلی دوست دارم یه فیلم از تو ببینم. که ببینم تر زدی یا گند زدی یا چکار کردی. مطلبت و اظهار فضلهات آدمو یاد دانشجوهای پزشکی میندازه که فکر میکنن با یاد گرفتن اسم چند تا بیماری بهترین پزشک دنیا شدن.
توسط: harfe akhar | 22 بهمن 1386 1:28 قֽظֽ