پنج شنبه، 18 بهمن
پرچمهاي قلعه کاوه (محمد نوريزاد)
توي جشنواره امسال مد شده که يک جورهايي همه داعيه دفاع از فرهنگ ايراني را داشته باشند. در اين مواقع، يعني وقتي که بحث «دفاع از فرهنگ ايراني» به ميان ميآيد، يک راست ميرويم سراغ هزار سال پيش و شاهنامه و کاوه و آرش و هخامنشيان (که اين يکي مال دو سه هزار سال پيش است). نميدانم چرا فرهنگي ايراني هيچوقتِ خدا ربطي به حال و روز کنوني ما ندارد!!!
آقاي نوريزاد هم يکي از ان فرهنگ دوستان عزيز است که کمر همت بسته تا با نابلدياش، تِر بزند به همه چيزمان و برود و دستِ آخر هم همه نقدهاي ريز و درشت وارد به فيلمش را با استدلالهاي مذهبي جواب دهد. يکي نيست بگويد: «آقا جان، اين دلايل شما چه ربطي به سينما دارد؟ ... خيلي ميبخشيد، ولي گزينه چه ربطي به شقايق دارد؟»
فيلم تقريبا در همه چيز، به جز فيلمبرداري و طراحي صحنه، پر از سوتي و گاف است. آن هم نه سوتيهاي معمولي بلکه سوتيهايي که از دانشجويان مبتدي سينما هم سر نميزند. البته من اين حرف را با توجه به همان 40 دقيقهاي که از فيلم ديدم ميگويم. متاسفانه آن قدر فيلم مزخرف بود که نتوانستم تحمل کنماش و مجبور شدم تا از سالن بيايم بيرون. من اگر جاي مسوولان سينما بودم، سالانه به امثال آقاي نوريزاد يک پول قلمبه ميدادم که بيخيال سينما و هر چيزي که به سينما ربط دارد بشوند.

تنها دو بار زندگي مي کنيم (بهنام بهزادي)
خيلي از منتقدها معتقدند که تا امروز، اين فيلم تنها پديده جشنواره بوده. به نظرم قضيه بيشتر شبيه ضربالمثل «در بيابان لنگه کفش هم غنيمته» است. فيلم بهزادي، ضدِداستاني با محوريت شخصيت يک راننده مينيبوس است که در تهران مسافرکشي ميکند. راننده آدم افسردهاي است (شبيه کامران نفسِ عميق) که تصميم ميگيرد همه ان چيزهايي که يک عمر حسرتشان را کشيده را يک دفعه جبران کند. اين وسط سر و کله دختر شاد و شنگولي پيدا ميشود که به زندگي راننده رنگ و روي تازهاي ميدهد.
فيلم تقريبا به صورت دوربينرويدست ساخته شده، و متاسفانه هيچ جسارت قابل توجهي در استفاده از اين شيوه فيلمبرداري توي فيلم ديده نميشود. کارگردان و فيلمبردار باز همان اشکال ضعف هميشگي دوربينرويدستهاي سينماي ايران را دارند: محافظهکاري و استفادهنکردن از قابليتهاي وحشتناک دوربينرويدست.
بر خلاف ادعاي کارگردانش، فيلم در بيشتر اوقات به شدت کند و خستهکننده است و نتوانسته با تمهيد جامپکات، اين مشکل را جبران کند. به نظرم بازي نگار جواهريان هم بر خلاف نظر اکثريت جمع، اصلا در فيلم ننشسته و در بيشتر موارد خيلي لوس و دمِدستي به نظر ميآيد. با اين حال قضيه لنگه کفش در بيابان، کماکان براي فيلمِ بهزاد صادق است.

آدرس لینک به این مطلب:
http://www.citizenkaveh.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/12
اين كه تا آخرش نشستي يه اشكال بزرگ داره و اون اينه كه شايد حتي اگر يه پلان خوب تو اين فيلم وجود داشت اونو از دست دادي...به نظرم يه مقدار از تيزي انتقادت بر مي گرده به مشكلت با كاراكتر نوري زاد و امثال اون.
بالاخره قبول كن كه ما از كميت بايد به كيفيت برسيم...نميگم كه اين درسته...اما ما مجبوريم.
بد بودن فیلم نامه و گاف زیاد از گنده داستانی چه ربطی به شخصیت نوری زاد دارد که شما به آن اشراه کرده اید؟
ضمنا راستش این است که من نوری زاد را هم خیلی نمی شناسم که بخواهم در موردش قضاوت کنم. فیلم بد بد است، جدا از این کارگردانش کی باشد
I would like to come here again. It sounds god to me, and there’s a lot of interesting information here
Yeah!! (Wrings hands)! Nice blog you have here. I've enjoyed much reading your last posts. Keep it that way.
Stuff of this kind always sounds attractive, no matter what exactly is written. My friends and I always visit this page and write a lot of comments, because this type of news are amazing.

raje be davazdah:
inke daghighan bazsazie davazdah marde khashmgine sidney lumet e ke 40 sale pish ba hamin moshakhasat sakhte shode.
albate mikhalkov ro be khatere aftab sookhte doost daram va na arayeshgare sibri
12 marde khashmgin chenan ghavie ke baz sazish ya sakhtane har chize dige i ro kamelan gheyre manteghi mikone. albate film 12 ro nadidam ama khob ...
delam baraye jashnvare tang shode ba hame ye film haye mozakhrafesh
توسط: soroosh | 19 بهمن 1386 4:30 قֽظֽ