اينجا خيلي گرد و خاک گرفته. فکر کنم بعد از اين همه مدت بهتر است به جملات کوتاه و يک دفعهاي (از همانها که چند سالي است بين منتقدان ما مد شده و با چند کلمه احمقانه تکليف يک چيز را مشخص ميکند، قناعت کنم. منظورم همان جملاتي است که صفي يزدانيان چند روز پيش در روزنامه اعتماد بهشان اشاره کرده بود)
1- توي دي ماه و اوايل بهمن به سفارش گروه مستند شبکه4 يک فيلم ساختم به اسم «روز خون». قرار بود به بهانه سيسالگي انقلاب و درباره سازمان انتقال خون باشد، ولي من دل را زدم به دريا و کار خودم را کردم، وجه سفارشي کار را هم سعي کردم توي فيلم حل کنم. اميدوارم توانسته باشيد ببينيد، اگر هم نديدهايد، احتمالا دارد که توي ايام عيد دوباره پخش شود. گروه مستند شبکه4 آن قدر از فيلمم خوشش آمده بود که توي يک هفته دو بار پخش کردند (دوبار هم تکرارش را گذاشت) البته گفتن ندارد که با تمام رضايتمندي که شبکه از نتيجه کار داشت (به تهيهکننده گفته بود که اين فيلم آبروي پروژه تان است)، هنوز پول ما را تصفيه نکردهاند

2- جشنواره امسال چيز يک دست و بدون هيچاني بود.
«سوپر استارِ» ميلاني صرفا وقت تلفکردن بود؛ فيلم بيضايي را نديدم؛ «هر شب تنهايي» صدرعاملي چيزي تو مايههاي فيلمهاي دهه 60 انجمن سينماي جوان بود (به خصوص در صداگذاري و حفظ کردن راکورد نور)، «بيپولي» حميد نعمتالله در جزئيات بسيار بهتر از «بوتيک» و در کليت فکر نشده به نظر ميآمد. «دربارة الي...» خيلي خوب بود، به خصوص توي کارگرداني، ولي حيف که يک جاهايي ريتمش ميلنگيد (کاش صفيياري يک دست دوبارهاي به صحنه دريايش بزند. اين صحنه دقيقا توي مرزِ «اي بابا، ديگه گندشو در آوردي!» مانده بود)، علاقهاي براي ديدن «ترديد» نداشتم. «اشکان و انگشتر متبرک و چند داستان ديگر» شهرام مکري حالت اکسترودشدة «طوفان سنجاقک» بود. اگر شهرام اين فيلم را همان موقع ميساخت احتمالا خيلي بيشتر از الآن برايش شهرت ميآورد. متاسفانه فيلم زياد از حد غير ايراني است، ولي خوب و درست دکوپاژ شده و همان شوخ و شنگي و تجربهگرايي کارهاي کوتاه شهرام را در خودش دارد. «پستچي سه بار در نميزندِ» حسن فتحي مثل جوکِ «ترکه را مياندازند توي يک اتاق دايرهاي و بهش ميگن برو يک گوشه بشين» ميمانست. فيلمِ فتحي مثل همان ترکه، رسما داشت گيج ميزد. متاسفانه «عيار14» را هم به خاطر گرفتاري نتوانستم ببينم.

3- کاربرد جلوههاي ويژه براي بعضي از فيلمسازهاي نوگرا کمکم داره عوض ميشه، ديگه توي فيلمهاي رئاليستي و هايپررئاليستي هم بعضا ميتوان استفادههاي جالبSpecial effect و Visual Effect را ديد. مثال بارزش «فرزند انسانِ» ميرس و «پسرِ» داردنها و همين «بنجامين باتنِ» فينچر است. قسمت نااميدهکنندهاش اين است که صدي نود سينماگران ما هنوز که هنوز است فکر ميکنند که اوجِ «جلوههاي ويژه» يعني «نجات سرباز رايان» و «جنگهاي ستارهاي» و «ارباب حلقهها»

«ميلکِ» گاس ون سنت چرا اين قدر تکراري و ژورناليستي بود! طرف يک سري راش آرشيوي داشته و آمده تاريخ را به واسطه بازي «شون پن» بازسازي کرده و آن راشها را هم وسطش جا داده (يک تجربة به شدت تکراري) قول ميدهم که گاس ون سنت اين را براي رفيق رفقايش در محله کاستروي سانفرانسيسکو کرده. فقط کاش يک کم از آن ذوق و سليقة غير ژورناليستياش هم توي فيلم ديده ميشد تا نتيجه کار اينقدر معمولي و خستهکننده از آب در نياد. «ميلک» رو الکي اينقدر توي بوق کردنش
«ميليونر زاغهنشين» هم يک فيلم هندي خيلي خوشساخت بود، که متاسفانه هارموني رنگياش در «بينظمي» و «شلم شوربايي» گرافيکي تعريف ميشود. من از دني بويل همين فيلم و «Trainspotting» را ديدم. احتمال ميدهم که بويل از بازيابي خاطرات و رفت و برگشتهاي زماني و پيدا کردنِ ترنزيشنهاي جالب توي کارگرداني براي ربط دادن زمان حال و فلاشبکها، خيلي خوشش ميآد. راستي طراحي صداي فيلم هم اصلا خوب نبود.
«والتس با بشير»، يک مستندِ انيميشنِ اسراييلي که درباره کشتارِ بيرحمانه در دو تا از شهرهاي لبنان توسط نيروهاي نظامي اسرائيل ساخته شده را هم ديدم. انصافا انيمة حيرتانگيزي داشت. بعضي وقتها هم خيلي تکاندهنده بود، ولي دقيقا نفهميدم براي چي انيميشن شده بود. شايد براي اين که هفتاد درصدش صحنههاي بازسازي و فلاشبک بوده، شايد براي اين که ديگر نميتوانستند بروند توي لبنان فيلمبرداري، شايد هم براي تاکيدهاي گرافيکي خاصش که عملا توي مستند خيلي ايدهآل در نميآيد

4- دو ماه پيش يک TalkShow سه روزه با اجراي «رضا رشيدپور» را کارگرداني کردم. موضوع بحثها درباره خط قرمزهاي زندگي زناشوهري در ايران بود: 1-ازدواج سنتي و مدرن 2- خيانت 3-طلاق عاطفي. تقريبا ميبايست يک گروه 30 نفره را کارگرداني ميکردم. تا حالا حتي تصور کارگرداني چنين برنامهاي را هم نداشتم. علاوه بر کارگرداني کل برنامه، سه تا دوربين هم توي سالن بود که به صورت مستقيم جلسه را فيلمبرداري ميکرد و توي يک LCD بزرگ نشان ميداد. کارگرداني اين همه آدم با سنها و اخلاقها و تجربههاي مختلف حرفهاي، تجربه خيلي جالبي بود. اگر خواستيد ميتوانيد بعد از عيد به فرهنگسراي خانواده (نارمک، ميدان هلال احمر، خ گلستان، جنب پارک فدک) برويد و فيلمهايش را بگيريد. بحثهاي جلسه خيلي به درد فيلمنامهنويسي ميخورد.
5- کاش بهمن قبادي سعي نمی کرد اداي کوستوريتسا را در بياورد!
6-خوب شد خواستم جملات کوتاه بنويسم، اگر رودهدرازي ميکردم چي ميشد؟!
آدرس لینک به این مطلب:
http://www.citizenkaveh.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/37
در مورد ميلك باهات موافقم ولي از نوع نظرت در مورد ميلونر زاغه نشين خوشم نيومد!!!
نظرت خيلي ماشيني و بدون روح بود. " يك فيلم هندي خوش ساخت"،"هارموني رنگياش در «بينظمي» و «شلم شوربايي» گرافيکي تعريف ميشود" ،"طراحي صداي فيلم هم اصلا خوب نبود"
...
راستي اگه طراحي صدا اين فيلم بد بود چطور بهترين صداگذاري را گرفت!!
خوشم اومد که تو شوخی تصفیه رو گرفتی... این تهیه کننده اگر بدونی چطور با ما برخورد کرد که می گی «تصفیه» هم کمشه
چشم، اطلاع می دم. اگر خواستی برات می تونم پیک هم بکنم
من مدتهاست یه سوال به شدت ذهنمو درگیر کرده. چی تو ذهن کارگردانها و فیلمنامهنویسهای ما میگذره که این مزخرفات رو میسازن؟ این لیالستانی واقعن چشه؟ چرا کریممسیحی اینجوری شده بود؟ انگیزهی کارگردان کتونی سفید- این اکرانه . مال جشنواره نیست- چی بوده که اومده یه سری آدم دور خودش جمع کرده که دربارهی کتونی سفید فیلم بسازه؟ حالا شما چند سال دیگه فیلم بلندتو ساختی، ایشالا اینجوری نباشه!- رسمن لحنم پیرمردانه شد- اما جدی شماها کی میان؟ مکری- با اینکه از فیلم کوتاهاش خوشم نمیاد- ادامهای خواهد داشت یا در باز رو پاشنهی لیالستانی و بیضایی و تیم فیلمسازی بنیاعتماد-کوثری میگرده؟ این فیلمتو اگه عید قرار شد پخش بشه، زمانشو لطفن تو وبلاگت بذار که ببینیم. معلومه خیلی درگیرش بودی که حسابتو با تلویزیون میخوای به جای تسویه، تصفیه کنی! به قول دوستان تینایج D:
سلام
دیشب اومدم تا در این سطل آشغال اثری گذاشته باشم اما زبالم ارسال نشد!
من با سینما تئاتر و فیلم و سینما همکاری دارم. شماره های جدیدش رو بگیری مطالبم هست.
راستی فیلمت رو تو جشنواره 100 ثانیه دیدم در مقایسه با خیلی از فیلم ها بهتر بود.
مدرس هم خودش خفن سیگاریه!
با یک مطلب جدید درباه سوءتفاهم و معرفی فیلم در این رابطه آپم خوشحال می شم به زباله دونی من سر بزنی.
درباره مطلبت هم باید بگم من درباره الی رو خیلی پسندیدم . فکر کنم زیادی درباره این فیلم سخت گرفتی.
دیر آمدی شیر آمدی
دست پر اومدی..
دستتان درست ، صحیح است ، نه روست.// ببخشید.
سلام کاوه جان.// باور می کنی اگر به جملات کوتاه بسنده کرده بودی از مزه می افتاد این یادداشت.عالی بود روده های درازتان قربان.// آقا روز خون خیلی خیلی خوب بود ، ما هم یک نظر خواهی میان گروهی داشتیم که بیشترین رای " آری" را گرفتی( تقریبا 98 درصد ؛) ) . دستتان روست دوست.// یاحق
html
توسط: حامد گالشی | 15 بهمن 1388 7:06 بֽظֽ