همه چیز در حال چرخش است و از همه بدتر تاریخ است که با شعاعی بزرگتر یا کوچکتر از دایره قبلی باز چرخش جدیدش را از سر می گیرد؛ بدون این که ذره ای جلو برود باز توی سیکل قبلی می غلتد. «کل فی فلک» و چرخش ابدالدهری اش انگار توصیف همیشگی این وضعیت فلاکت باری است که همواره در آن گیر کرده ایم. گویی این دایره را مفری به خارج نیست.
ک ل ف ی ف ل ک
من سالمم، البته مثل همه شماهایی که توی این سه ماه اخیر زور زده اید که سلامت ظاهری خودتان را حفظ کنید... تجربه ای عجیبی را داریم پشت سر می گذاریم، خیلی عجیب و البته گرانبها. شاید ده یا بیست سال بعد بتوانیم درباره اش بهتر حرف بزنیم. زمان جلو می رود ولی این روزهای تلخ و لکه های سیاه بر قلب و روح ما تا ابد بر صفحه های این تاریخِ نکبتی دایره ای، باقی می ماند. می ماند و صد سال بعد (کمی بیش و کم) باز به طرز نکبت باری دوباره تکرار می شود، بدون این که آدم های صد سال بعد خبر از لکه های سیاه دل ما داشته باشند. دردآور است که دیگر می توانیم تمام شعرهای غیرِ آیدایی شاملو را با پوست و گوشت مان بفهمیم، دردآور است که در عرض دو ماه درکی ما این قدر بالا رفته. آخر چرا؟ مگر شانه های ما چقدر توان دارد، مگر آدم چند بار 23 سالش می ود؟ مگر ادم چند بار می تواند تولد 28 سالگی اش را جشن بگیرد؟ 25 سالگی و این همه بار؟
این جا کجاست؟ این سیاه چاله کجاست؟ این باران سرخ را با ما چه تناسبی است؟ چرا سایه سیاه گربه ی گل باقالی و آن سه قطره خون لعنتی دست از سرمان بر نمی دارد؟ این دور باطل و لعنتی که دست و پای مان را بسته چرا تمام نمی شود؟ تف بر ذات هر چی گربه گل باقالی و تمام آن خط خطی های تو در تو.
آدرس لینک به این مطلب:
http://www.citizenkaveh.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/47
من هم همین احساس رو داشتم. تا حالا خوشحال بودم که روزهای انقلاب نبودم. اما باورم نمی شد که روزهای بدتری را ببینم. روزهای که خودمان هم نی دانستیم چه بلایی داره سرمون میاد. هنوز هم نمی دانیم. من هم دلم نمی خواست بنویسم. منتظر بودم. اما نمی دانم منتظر چی. اما حالا می دانم این اتفاقات با تمام تلخی اش باید می افتاد. مثل بلوغ بود. دردناک بود. تنهایی بود. اما اگر نمی افتاد ما هنوز هم با عروسکهامان بازی می کردیم و واقعیت را نادیده می گرفتیم. هرجا هستی موفق باشی.
من هم همین احساس رو داشتم. تا حالا خوشحال بودم که روزهای انقلاب نبودم. اما باورم نمی شد که روزهای بدتری را ببینم. روزهای که خودمان هم نی دانستیم چه بلایی داره سرمون میاد. هنوز هم نمی دانیم. من هم دلم نمی خواست بنویسم. منتظر بودم. اما نمی دانم منتظر چی. اما حالا می دانم این اتفاقات با تمام تلخی اش باید می افتاد. مثل بلوغ بود. دردناک بود. تنهایی بود. اما اگر نمی افتاد ما هنوز هم با عروسکهامان بازی می کردیم و واقعیت را نادیده می گرفتیم. هرجا هستی موفق باشی.
من هم همین احساس رو داشتم. تا حالا خوشحال بودم که روزهای انقلاب نبودم. اما باورم نمی شد که روزهای بدتری را ببینم. روزهای که خودمان هم نی دانستیم چه بلایی داره سرمون میاد. هنوز هم نمی دانیم. من هم دلم نمی خواست بنویسم. منتظر بودم. اما نمی دانم منتظر چی. اما حالا می دانم این اتفاقات با تمام تلخی اش باید می افتاد. مثل بلوغ بود. دردناک بود. تنهایی بود. اما اگر نمی افتاد ما هنوز هم با عروسکهامان بازی می کردیم و واقعیت را نادیده می گرفتیم. هرجا هستی موفق باشی.
توسط: بانوی خرداد | 7 مهر 1388 0:09 بֽظֽ