همشهری کاوه
« رای دهی برای انتخاب چهره سال 2009 توسط مجله تایم | در ورودی | شخصيت سال 2009 روزنامه تايمز لندن »
تاريخ شفاهی

من تقريبا از مخملباف‌ها و مرام نان به نرخ روز خوري شان، متنفرم. ولي اين نامه محسن مخملباف به تاج‌زاده، يک جورهايي شبيه مصاحبه‌هاي کتب «تاريخ شفاهي» است که خواندنش برايم خيلي جالب بود. وقتي خودتان بخوانيد، منظورم را مي‌فهميد




مصطفي عزيز
پيشنهاد ترا براي محاکمه جنتي خواندم و خاطراتي در مورد جنتي برايم زنده شد.
سال 1357 بود. هنوز چند ماه به انقلاب 22 بهمن مانده بود و ما در زندان قصر بوديم. حسين جنتي پسر جنتي هم با ما بود. او پسري مودب، با هوش و مهربان بود. هنوز چشمان معصوم و لبخند هميشگي‌اش را به ياد دارم. معمولا عصرها از ساعت 4 تا 5 در حياط کوچک زندان بند (7و8)با هم قدم مي‌زديم و براي آينده ايران رويا مي‌بافتيم.
يک روز که با حسين جنتي در حال قدم‌زدن بودم، بلندگوي زندان نام مرا خواند و دوباره به کميته مشترک که محل شکنجه و بازجويي‌ها بود بازگردانده شدم. (اين زندان اکنون موزه شده است. زندان امروز تو هم روزي موزه خواهد شد) مرا به اتاق بازجويي بردند. وارد اتاق که شدم، نگهبان چشم‌بند را از چشمم برداشت و روي صندلي نشستم. بازجويم عوض شده بود و اين بار رسولي، بازجويي که قد کوتاهي داشت، و از خشونت او در بازجويي‌ها بسيار بد مي‌گفتند روبرويم بود. سمت راست من، درست روبروي ميز بازجو، مردي نحيف‌الجثه و با ريش بلند نشسته بود که دستهايش لرزه گرفته بود و نمي‌توانست خودکار را در دست بگيرد. رسولي نگاهي به من انداخت و بعد از چند ناسزا و تهديد، برگه‌هاي بازجويي را جلوي من گذاشت. سوالات روي برگه مربوط بود به فعاليت‌هاي سياسي من در زندان سياسي و گزارش‌هايي که از فعاليت‌هاي من توسط ماموران مخفي در زندان رسيده بود.
بعد از چند لحظه رسولي با اشاره به مرد نحيف و لرزاني که در حال لرزيدن بي‌وقفه بود، پرسيد: اينو مي‌شناسي؟
به مرد لرزان بهتر نگاه کردم. او را نمي‌شناختم. گفتم: نمي‌شناسم.
رسولي گفت: اين باباي حسين جنتي است که عصرها باهاش توي حياط زندان قدم مي زنين.
اين اولين بار بود که من آقاي جنتي را مي ديدم. ايشان هنوز آيت‌اله نبود و اسم و رسمي نداشت.
رسولي به او رکيک‌ترين فحش‌ها را داد و گفت: تو که کتک نخورده لرزه گرفتي براي چي روي منبر عليه شاه حرف زدي؟!
و آقاي جنتي قسم خورد که عليه شاه اصلا حرف نزده و فقط روضه اباعبدالله خوانده.
رسولي با فحش به او گفت: ما نوارتو رو ضبط کرديم.اين دفعه ولت مي‌کنم بري، ولي اگه دفعه ديگه از اين گه‌ها بخوري از ريش آويزونت مي‌کنم.
و آقاي جنتي مي‌لرزيد و قسم و آيه مي‌خورد که غير از روضه ابا عبدالله بالاي منبر حرفي نزده و نخواهد زد.
مدتي بعد که بازجويي‌هاي جديدم تمام شد، به قصر برگشتم و ماجرا را براي حسين جنتي گفتم و اشک او از کنار لبخند هميشگي‌اش سرازير شد وگفت: پدرم را که ديدي، جثه بسيار ضعيفي دارد و طاقت شکنجه ندارد.
سال‌ها بعد من در حوزه هنري قصه‌نويس بودم. حوزه هنري که ابتدا توسط هنرمندان جوان به طور مستقل شکل گرفته بود، طبق فرمان خميني موظف شد زير مجموعه سازمان تبليغات باشد. و از آن پس آيت‌اله جنتي که رئيس سازمان تبليغات بود، سه‌شنبه‌ها براي سرکشي به حوزه هنري مي‌آمد.
دريکي از آن روزها به هنگام ناهار بود که آيت‌اله جنتي آمد. در حالي که دست پسر بچه کوچکي را گرفته بود. در آن ايام معمولا ناهار هنرمندان حوزه هنري نان و هندوانه بود. او سر سفره نشست، اما لب به غذا نزد و در حالي که ما ناهار مي‌خورديم، ايشان در باب حرام بودن موسيقي مشغول صحبت شد. من از مدير وقت حوزه هنري پرسيدم: چونکه نان و هندوانه ناهار ماست، آيت‌اله جنتي غذا ميل نمي‌کنند؟
و مدير حوزه هنري گفت: ايشان روزه هستند.
گفتم: نه ماه رمضان است که روزه واجب باشد و نه دوشنبه و پنج‌شنبه که روزه مستحبي بگيرند، امروز سه‌شنبه است و من تا به حال درباره روزه سه‌شنبه نشنيده‌ام.
مدير حوزه گفت: آقاي جنتي نذر کرده بوده که اگر پسرش حسين جنتي که فراري است، و روند انقلاب را قبول ندارد، دستگير يا اعدام شود، ايشان 40 روز روزه شکر بگيرند. ديروز پسرآيت اله، حسين جنتي، در اصفهان کشته شد و اين روزه آيت‌اله جنتي براي شکرگذاري اوست. و اين پسر کوچک هم نوه اوست. يعني پسر حسين جنتي.
چشم‌هاي پسر حسين شبيه چشم‌هاي حسين معصوم بود و درگوشه لبش همان لبخند هميشگي حسين پيدا بود. مدير حوزه گفت نوه آيت‌اله هنوز از کشته‌شدن پدرش خبردار نشده. و قرار نيست به اين زودي‌ها به او بگويند.


مصطفي عزيز!
جنتي در زندان ساواک کتک نخورده و شکنجه نشده لرزه گرفته بود، اما وقتي نوبت به قدرت رسيد، ديگر لرزه و لقوه نگرفت. حتي چشمش را بر خون پسرش بست. او در آن روز سه‌شنبه، بي آن که نشانه‌اي از تاثر از خودش بروز بدهد، تنها در باب حرام‌بودن موسيقي در اسلام حرف زد.
من او را مقايسه مي‌کنم با آيت‌اله منتظري که وقتي فرزندش محمد شهيد شد، روبروي دوربين تلويزيون با صداقت تمام گريست.
منتظري اگر پسر خودش را دوست نمي‌داشت، چگونه مي‌توانست زندانيان بي‌گناه ديگري را که در سال 67 اعدام شدند، دوست داشته باشد و براي اعتراض به ظلمي که بر آن‌ها شده، دست از رهبري در آينده بردارد.


مصطفي عزيز!
جنتي چشم‌بستن بر تقلب در انتخابات را از چشم‌بستن بر خون پسرش و چشم‌بستن بر ضعف خود در بازجويي‌هاي ساواک تمرين کرده است.
کساني که با من سر آن سفره نان و هندوانه آن روز سه‌شنبه نشسته بودند همان کساني بودند که چندي بعد با حکم حضرت آيت‌اله جنتي به دليل اعتراض به دور شدن انقلاب از آرمان‌هاي اوليه‌اش از حوزه هنري اخراج شدند.
اين گروه 15 نفر بودند. به جز من يکي از آن‌ها سلمان هراتي بودکه درتصادف ماشين کشته شد. يکي حسن حسيني بود که سال‌ها خانه نشين شد و دقمرگ شد و يکي قيصر امين‌پور که اين روزها پس از مرگش براي او امام‌زاده مي‌سازند و در زمان حياتش با حکم جنتي اخراجش کردند و ساليان دراز مغضوب شد.
... من اگر جاي خدا بودم از آنچه جنتي به نام من انجام داده ست، خدايي‌ام را پس مي دادم .

محسن مخملباف
25/9/1388

توسط همشهری کاوه در 30 آذر 1388 0:32 قֽظֽ |
لینک به این مطلب

آدرس لینک به این مطلب:
http://www.citizenkaveh.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/54

نظرات
نظر شما