خشونت به آرامش نمی انجامد
قسمتهایی از نوشته ای با عنوان «آن که مهارتش خشونت نیست» نوشته مهدی هنرپرداز
خود را در محله ای تصور کنیم که گنده لات چاقو کشی در آن جولان دارد که نه تنها نوچه های گوش به فرمان و نه بهتر از خودش گردش می گردند و سلام و علیکی هم با کلانتری محل دارد. برای چنین تیپ آدمهایی هیچ چیز جز بهانه ای برای دعوا لذت بخش و کارآ نیست. چرا که از طرفی، تمام ابزار پیروزی در دعوا را در دست و جیب خود دارد و از طرف دیگر، باید خود را موجه جلوه دهد تا گرفتار نشود. تنها هنرش هم همین است که در درگیری های فیزیکی پیروز شود. این فرد در حد و حدود قانون و منطق همیشه بازنده است که اگر نبود، نیازی هم به قمه و چاقو نداشت. اما همین که بهانه ای به دست آورد، کار را به مرحله ای می کشد که در آن تخصص دارد و هر چه خشونت کار بالاتر بگیرد، او که اهل خشونت است، پیروزتر خواهد بود. یادم می آید که بعضی از بچه لات های محل ما به کسی که از او دل خوشی نداشتند «پیله» می کردند و آن قدر به او گیر می داند تا عکس العملی از او ببیند و این همان شروع دعوا بود و کشاندن بازی به زمینی که «راست کارشان» بود و عموماً پیروز بیرون می آمدند چون تجربه فراوان در خشونت داشتند و طرف مقابل نداشت.
حالا حکایت ماست. این که کنترل میدان یا خیابانی را در ظهر عاشورا به دست بگیریم و آن را فتح کنیم، هرچند غرور خرد شده مان را کمی التیام می بخشد اما کارمان را برای ادامه راه سخت تر می کند. این که ماشین پلیس را به آتش بکشیم، کمی از خشم مان را فرو خواهد نشاند اما ما را به سرمنزل مقصود نخواهد رساند. اگر قرار است اشتباهی را که پدران مان کرده اند تکرار کنیم، که آنها بهترش را انجام داده اند و هزینه اش را هم یک بار داده اند. نتیجه اش را هم فراوان دیده اند و دیده ایم. اما همه این اعتراضات برای این است که خشونت را از سیاست کشور بزداییم و این هرگز با خشونت امکان پذیر نخواهد شد. گاندی اگر توانست چیزی را تغییر دهد، به خاطر صبر و خویشتن داری ای بود که داشت و ماندلا با شکیبایی فراوان بود که توانست رژیم سرسخت آپارتاید را به زانو در آورد. نیروی محرکه و خون رگهای جنبش سبز هم همین خویشتن داری است. دوستی می گفت «مگر خشونت مردم در برابر نظامیان حکومتی چقدر بوده که این قدر بر طبل آن می کوبند؟» نگرانی اما از کتک زدن یکی دو مأمور گارد و آتش زدن کیوسک پلیس نیست. آن چه از آن می هراسم این است که این کوچک، آغازی شود برای خشونت های بی پایانی که هیچ کس به اندازه همین ملت سبز ایران از آن متضرر نخواهد شد. قرار نیست که ما جا پای انقلاب 57 بگذاریم. قرار است بی آن که آن همه هزینه بدهیم، با درس گرفتن از آن حرکت، به مقصودمان که همان آزادی و دموکراسی است برسیم. همه صحبت این است که بازی به جایی کشیده نشود که محدوده تخصصی طرف مقابل است و ما از آن سررشته چندانی نداریم و آن خشونت است
توسط همشهری کاوه در 11 دی 1388 11:03 بֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (2)
|
لینک (0)
شخصيت سال 2009 روزنامه تايمز لندن
توسط همشهری کاوه در 6 دی 1388 0:08 قֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (1)
|
لینک (0)
تاريخ شفاهی
من تقريبا از مخملبافها و مرام نان به نرخ روز خوري شان، متنفرم. ولي اين نامه محسن مخملباف به تاجزاده، يک جورهايي شبيه مصاحبههاي کتب «تاريخ شفاهي» است که خواندنش برايم خيلي جالب بود. وقتي خودتان بخوانيد، منظورم را ميفهميد
مصطفي عزيز
پيشنهاد ترا براي محاکمه جنتي خواندم و خاطراتي در مورد جنتي برايم زنده شد.
سال 1357 بود. هنوز چند ماه به انقلاب 22 بهمن مانده بود و ما در زندان قصر بوديم. حسين جنتي پسر جنتي هم با ما بود. او پسري مودب، با هوش و مهربان بود. هنوز چشمان معصوم و لبخند هميشگياش را به ياد دارم. معمولا عصرها از ساعت 4 تا 5 در حياط کوچک زندان بند (7و8)با هم قدم ميزديم و براي آينده ايران رويا ميبافتيم.
يک روز که با حسين جنتي در حال قدمزدن بودم، بلندگوي زندان نام مرا خواند و دوباره به کميته مشترک که محل شکنجه و بازجوييها بود بازگردانده شدم. (اين زندان اکنون موزه شده است. زندان امروز تو هم روزي موزه خواهد شد) مرا به اتاق بازجويي بردند. وارد اتاق که شدم، نگهبان چشمبند را از چشمم برداشت و روي صندلي نشستم. بازجويم عوض شده بود و اين بار رسولي، بازجويي که قد کوتاهي داشت، و از خشونت او در بازجوييها بسيار بد ميگفتند روبرويم بود. سمت راست من، درست روبروي ميز بازجو، مردي نحيفالجثه و با ريش بلند نشسته بود که دستهايش لرزه گرفته بود و نميتوانست خودکار را در دست بگيرد. رسولي نگاهي به من انداخت و بعد از چند ناسزا و تهديد، برگههاي بازجويي را جلوي من گذاشت. سوالات روي برگه مربوط بود به فعاليتهاي سياسي من در زندان سياسي و گزارشهايي که از فعاليتهاي من توسط ماموران مخفي در زندان رسيده بود.
بعد از چند لحظه رسولي با اشاره به مرد نحيف و لرزاني که در حال لرزيدن بيوقفه بود، پرسيد: اينو ميشناسي؟
به مرد لرزان بهتر نگاه کردم. او را نميشناختم. گفتم: نميشناسم.
رسولي گفت: اين باباي حسين جنتي است که عصرها باهاش توي حياط زندان قدم مي زنين.
اين اولين بار بود که من آقاي جنتي را مي ديدم. ايشان هنوز آيتاله نبود و اسم و رسمي نداشت.
رسولي به او رکيکترين فحشها را داد و گفت: تو که کتک نخورده لرزه گرفتي براي چي روي منبر عليه شاه حرف زدي؟!
و آقاي جنتي قسم خورد که عليه شاه اصلا حرف نزده و فقط روضه اباعبدالله خوانده.
رسولي با فحش به او گفت: ما نوارتو رو ضبط کرديم.اين دفعه ولت ميکنم بري، ولي اگه دفعه ديگه از اين گهها بخوري از ريش آويزونت ميکنم.
و آقاي جنتي ميلرزيد و قسم و آيه ميخورد که غير از روضه ابا عبدالله بالاي منبر حرفي نزده و نخواهد زد.
مدتي بعد که بازجوييهاي جديدم تمام شد، به قصر برگشتم و ماجرا را براي حسين جنتي گفتم و اشک او از کنار لبخند هميشگياش سرازير شد وگفت: پدرم را که ديدي، جثه بسيار ضعيفي دارد و طاقت شکنجه ندارد.
سالها بعد من در حوزه هنري قصهنويس بودم. حوزه هنري که ابتدا توسط هنرمندان جوان به طور مستقل شکل گرفته بود، طبق فرمان خميني موظف شد زير مجموعه سازمان تبليغات باشد. و از آن پس آيتاله جنتي که رئيس سازمان تبليغات بود، سهشنبهها براي سرکشي به حوزه هنري ميآمد.
دريکي از آن روزها به هنگام ناهار بود که آيتاله جنتي آمد. در حالي که دست پسر بچه کوچکي را گرفته بود. در آن ايام معمولا ناهار هنرمندان حوزه هنري نان و هندوانه بود. او سر سفره نشست، اما لب به غذا نزد و در حالي که ما ناهار ميخورديم، ايشان در باب حرام بودن موسيقي مشغول صحبت شد. من از مدير وقت حوزه هنري پرسيدم: چونکه نان و هندوانه ناهار ماست، آيتاله جنتي غذا ميل نميکنند؟
و مدير حوزه هنري گفت: ايشان روزه هستند.
گفتم: نه ماه رمضان است که روزه واجب باشد و نه دوشنبه و پنجشنبه که روزه مستحبي بگيرند، امروز سهشنبه است و من تا به حال درباره روزه سهشنبه نشنيدهام.
مدير حوزه گفت: آقاي جنتي نذر کرده بوده که اگر پسرش حسين جنتي که فراري است، و روند انقلاب را قبول ندارد، دستگير يا اعدام شود، ايشان 40 روز روزه شکر بگيرند. ديروز پسرآيت اله، حسين جنتي، در اصفهان کشته شد و اين روزه آيتاله جنتي براي شکرگذاري اوست. و اين پسر کوچک هم نوه اوست. يعني پسر حسين جنتي.
چشمهاي پسر حسين شبيه چشمهاي حسين معصوم بود و درگوشه لبش همان لبخند هميشگي حسين پيدا بود. مدير حوزه گفت نوه آيتاله هنوز از کشتهشدن پدرش خبردار نشده. و قرار نيست به اين زوديها به او بگويند.
مصطفي عزيز!
جنتي در زندان ساواک کتک نخورده و شکنجه نشده لرزه گرفته بود، اما وقتي نوبت به قدرت رسيد، ديگر لرزه و لقوه نگرفت. حتي چشمش را بر خون پسرش بست. او در آن روز سهشنبه، بي آن که نشانهاي از تاثر از خودش بروز بدهد، تنها در باب حرامبودن موسيقي در اسلام حرف زد.
من او را مقايسه ميکنم با آيتاله منتظري که وقتي فرزندش محمد شهيد شد، روبروي دوربين تلويزيون با صداقت تمام گريست.
منتظري اگر پسر خودش را دوست نميداشت، چگونه ميتوانست زندانيان بيگناه ديگري را که در سال 67 اعدام شدند، دوست داشته باشد و براي اعتراض به ظلمي که بر آنها شده، دست از رهبري در آينده بردارد.
مصطفي عزيز!
جنتي چشمبستن بر تقلب در انتخابات را از چشمبستن بر خون پسرش و چشمبستن بر ضعف خود در بازجوييهاي ساواک تمرين کرده است.
کساني که با من سر آن سفره نان و هندوانه آن روز سهشنبه نشسته بودند همان کساني بودند که چندي بعد با حکم حضرت آيتاله جنتي به دليل اعتراض به دور شدن انقلاب از آرمانهاي اوليهاش از حوزه هنري اخراج شدند.
اين گروه 15 نفر بودند. به جز من يکي از آنها سلمان هراتي بودکه درتصادف ماشين کشته شد. يکي حسن حسيني بود که سالها خانه نشين شد و دقمرگ شد و يکي قيصر امينپور که اين روزها پس از مرگش براي او امامزاده ميسازند و در زمان حياتش با حکم جنتي اخراجش کردند و ساليان دراز مغضوب شد.
... من اگر جاي خدا بودم از آنچه جنتي به نام من انجام داده ست، خداييام را پس مي دادم .
محسن مخملباف
25/9/1388
توسط همشهری کاوه در 30 آذر 1388 0:32 قֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (0)
|
لینک (0)
رای دهی برای انتخاب چهره سال 2009 توسط مجله تایم
لطفا به وب سايت مجله تايم بروید و براي انتخاب "مردم سبزپوش ايران" به عنوان چهره سال 2009 ، راي بدهيد.
براي درک اهميت اين موضوع فقط کافي است انتخاب دکتر مصدق به عنوان چهره سال 1951 توسط مجله تايم و تاثير و اهميت آن در جريان نهضت ملي را بار ديگر به ياد بياوريد.
روش راي دادن: روي این لينک کليک کنيد و مربع قرمز بالاي عكس را روي عدد 100 بياوريد و دگمه Submit را كليك كنيد.
لطفا به همه دوستان تان اطلاع بدهيد
توسط همشهری کاوه در 17 آذر 1388 11:21 بֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (2)
|
لینک (0)
درد مشترک
سه ماه است که از تمام ایمیل هایی که نمی توانم نخوانم شان، حالم به هم می خورد؛ معده ام ترش می کند و دهانم جمع می شود و عقبه اش شب ها کابوس می بینم.
توسط همشهری کاوه در 1 آبان 1388 6:30 بֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (4)
|
لینک (0)
ده سال بعد از ورودم به دانشگاه
دیروز رفته بودم دانشگاه خودم، فضای دانشگاه کاملا اطلاعاتی-امنیتی بود. 6 نفر اخراج شده بودند، چند نفر حکم های سنگین خورده اند، فقط توی فوق لیسانس مهندسی برق، 21 نفر با عنوانِ «تایید دانشگاه» قبول شده اند که نه شرط کنکور داشته اند نه شرط معدل (بقیه رشته ها هم به همین صورت است، ولی من آماری ندارم). فضای یاس و ناامیدی حاکم بر اکثریت دانشجوهای فعلی اون جا واقعا اشک آدم رو در می آورد.
پی نوشت: من فارغ التحصیل دانشگاه-پارکِ علم و صنعت هستم
توسط همشهری کاوه در 7 مهر 1388 2:24 بֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (5)
|
لینک (0)
نوشته برق آسا در کافی نت بدون هیچ فکر
همه چیز در حال چرخش است و از همه بدتر تاریخ است که با شعاعی بزرگتر یا کوچکتر از دایره قبلی باز چرخش جدیدش را از سر می گیرد؛ بدون این که ذره ای جلو برود باز توی سیکل قبلی می غلتد. «کل فی فلک» و چرخش ابدالدهری اش انگار توصیف همیشگی این وضعیت فلاکت باری است که همواره در آن گیر کرده ایم. گویی این دایره را مفری به خارج نیست.
ک ل ف ی ف ل ک
من سالمم، البته مثل همه شماهایی که توی این سه ماه اخیر زور زده اید که سلامت ظاهری خودتان را حفظ کنید... تجربه ای عجیبی را داریم پشت سر می گذاریم، خیلی عجیب و البته گرانبها. شاید ده یا بیست سال بعد بتوانیم درباره اش بهتر حرف بزنیم. زمان جلو می رود ولی این روزهای تلخ و لکه های سیاه بر قلب و روح ما تا ابد بر صفحه های این تاریخِ نکبتی دایره ای، باقی می ماند. می ماند و صد سال بعد (کمی بیش و کم) باز به طرز نکبت باری دوباره تکرار می شود، بدون این که آدم های صد سال بعد خبر از لکه های سیاه دل ما داشته باشند. دردآور است که دیگر می توانیم تمام شعرهای غیرِ آیدایی شاملو را با پوست و گوشت مان بفهمیم، دردآور است که در عرض دو ماه درکی ما این قدر بالا رفته. آخر چرا؟ مگر شانه های ما چقدر توان دارد، مگر آدم چند بار 23 سالش می ود؟ مگر ادم چند بار می تواند تولد 28 سالگی اش را جشن بگیرد؟ 25 سالگی و این همه بار؟
این جا کجاست؟ این سیاه چاله کجاست؟ این باران سرخ را با ما چه تناسبی است؟ چرا سایه سیاه گربه ی گل باقالی و آن سه قطره خون لعنتی دست از سرمان بر نمی دارد؟ این دور باطل و لعنتی که دست و پای مان را بسته چرا تمام نمی شود؟ تف بر ذات هر چی گربه گل باقالی و تمام آن خط خطی های تو در تو.
توسط همشهری کاوه در 4 مهر 1388 4:36 بֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (3)
|
لینک (0)
پروژه تغییر سرنوشت انتخابات به نفع میرحسین موسوی
وقت زيادي نمانده. اگر به تغيير سرنوشت کشورتان علاقه منديد و دلتان ميخواهد به اندازه خودتان در اين تغيير سهم داشته باشيد ، معطل نکنيد. اين پايين لينکي گذاشته ايم که حاوي 20 تراکت (همان اطلاعيه) تبليغاتي است.
تراکت ها به صورت فايل ورد و پي.دي.اف هست و فقط بايد از آنها پرينت بگيريد.همه را بخوانيد و آنهايي را که به نظرتان تاثيرگذارترند براي تکثير انتخاب کنيد. ليست فايلها را هم همراه يک توضيح
کوچک اينجا گذاشته ايم اين پايين.
اين هم لينک دانلود مستقيم همه ي تراکت ها با هم.
http://sarneveshtema.fileave.com/attachments.zip
هر کاري مي کنيد، زود باشيد!
- پرينت بگيريد و کپي کنيد و به دوستان و آشنايان بدهيد!
این هم لینک پروژه تغییر سرنوشت انتخابات به نفع میرحسین موسوی
http://www.facebook.com/topic.php?id=85066858611&topic=9535
توسط همشهری کاوه در 21 خرداد 1388 5:28 بֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (9)
|
لینک (0)
رابطه ها...
آزادي ملوانان انگليسي ابتدا به جاسوس و انتها به دوست؛ صدور حکم هشت سال زندان و سپس لغو آن براي خانم صابري ابتدا به جاسوس و انتها به مظلوم؛ بستن و باز کردن يک روزه سايت فيس بوک؛ واگذاري درياي خزر به مالکان بلاد کفر با هزار تا «چاکرم» و «نوکرم»؛ حذف اسم فارس از عبارت «خليج فارس»؛ رابطه اي بين اين ها هست؟ پيدا کنيد پرتقال فروش گمشده را که سالهاست پيدا نشده
توسط همشهری کاوه در 7 خرداد 1388 0:15 بֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (0)
|
لینک (0)
چرا بايد راي بدهيم؟
جواب اين سوال با يک حساب دو دو تا چهارتاي رياضي معلوم مي شود، من سعي مي کنم اين حساب را اين جا توضيح بدهم.
شرط اول اين است که نخواهيم محمود احمدي نژاد دوباره رييس جمهور بشود، پس بايد راي بدهيم (البته راي به يکي از سه نفر ديگر، نه راي سفيد) تا مشارکت زياد باشد. حالا چرا؟
ميانگين آمار رسمي و غير رسمي نشان مي دهد که حدود 48 ميليون نفر واجد شرايط راي دهي توي مملکت هستند و طبق يک پيش بيني اوليه احتمال مي رود که 45 درصد مردم توي انتخابات شرک کنند (يعني حدود 22 ميليون نفر). باز ميانگين امار رسمي و غير رسمي نشان ميدهد که احمدي نژاد بين 11 تا 13 ميايون راي دارد که همه مان مي دانيم که تعداد راي هاي او احتمالا ثابت است و اگر خيلي هم توي اين چند وقته به روند صدقه دهي اش ادامه دهد نهايتا از همان سقف 13 نمي تواند بالاتر برود. اگر مشارکت همين 22 ميلوين نفر بماند طبيعي است که احمدي نژاد بيشتر از نصف راي مي آورد و در مقام رياست مهوري ابقا مي شود و چهار سال ديگر بايد منتظر بلاهاي عجيب و غريبي باشيم که قرار است به سرمان بيايد. ولي اگر مردم به صورت انبوه (مثل دوم خرداد) توي انتخابات شرکت کنند، و مشارکت به مرز 30 ميليون برسد، کساني پاي صندوق ها مي آيند که بدون شک راي شان هر کسي مي تواند باشد غير از احمدي نژاد. پس راي احمدي نژاد همان 13 ميليون باقي خواهد ماند و آراي او اين بار به کمتر از 50درصد مي رسد و انتخابات به دور دوم کشيده مي شود. در دوم هم اگر باز مردم مثل دور اول شرکت کنند، بدون شک رقيب او (که موسوي يا کروبي خواهد بود) برنده خواهد شد.
اگر در مخالفت با اين استدلال، مي خواهدي بگوييد که «پس تقلب چي؟» جواب تان اين است: «سقف تقلب نهايتا تا مرز 4 ميليون است، حداقل انتخابات دوم خرداد نشان داد که راي مردم اگر زياد باشد، تقلب اصلا کارساز نيست. همان انتخابات نشان داد که فرضيه ي از پيش تعيين شدن رييس جمهور هم با مشارکت گسترده مردم از بين خواهد رفت. ضمن اين که اين حداقل کاري است که ما مي توانيم انجام دهيم، اگر شد که بهتر، اگر نشد هم پيش خودمان وجدان درد نمي گيريم که فلان کار را مي توانستيم بکنيم ولي نکرديم. ضمنا تاکيد مي کنم که بر خلاف تبلغات تلويزيون، مشارکت مردم اصلا هيچ ربطي به تاييد يا رد نظام جمهوري اسلامي ندارد. همه جاي دنيا مردم مي روند راي مي دهند چون حق شان است. همين و بس»
تو رو خدا فکر کنيد و اگر با همين استدلال ساده قانع شديد، برويد راي بدهيد، اطرافيان تان را هم مجبور کنيد که بروند راي بدهند. بايد نشان بدهيم که دستِ کم یک بخش هایی از سرنوشت کشورمان (و نه همه اش) دست خودمان است
توسط همشهری کاوه در 2 خرداد 1388 0:09 بֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (3)
|
لینک (0)
من به ميرحسين موسوی رای مي دهم
تمام کسانی که می شناسید را ترغیب کنيد که بروند رای بدهند، تو رو خدا بی خیال این تئوری خام و احمقانه «تحریم انتخابات» بشوید.

لینک های مرتبط:
سایت میرحسین موسوی
سایت قلم
سایت خبری کلمه
توسط همشهری کاوه در 25 اردیبهشت 1388 2:54 بֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (53)
|
لینک (0)
زيباترين محل کار دنيا
دو سال پيش که تصميم گرفتم از همشهريجوان بيايم بيرون و بروم دنبال کاري که دوست دارم، توي تاکسي ونک-توحيد داشتم مثل بچة دو-سه ساله که آبنباتش را يکي به زور ازش گرفته باشد، گريه ميکردم. ميدانستم که همان فردايش دلم تنگ ميشود و دوباره سري به آنجا ميزنم، ولي نميتوانستم با تصميم مازوخيستي خودم مقابله کنم. دقيقه به دقيقه دورتر ميشدم و اشکم بيشتر ميشد.
امروز عصر که نفيسه مرشدزاده خبر توقيف موقتي همشهريجوان را بهام داده، دوباره بعد از دو سال به طرز بچهگانهاي زدم زير گريه. تلفن تمام شد و بياختيار اشکم سرازير شد. چطور ميتوان آن آسانسور خراب روی اعصاب را فراموش کرد؟ «پاچه»هاي دکتر، خنده هميشگي جواد، تصميمهاي روي اعصاب علي قنو، سلاخيهاي مطبوعاتي محمد (که نميدونم چرا همهاش دامن منو ميگرفت!)، اون پينت بال لعنتي، جنگولکبازيهاي دوستداشتني محمدرضا، سيگارهاي کف به کف رضا، تعريفهاي حسرتبرانگيز حبيبه جعفريان از کتابها و فيلمها، تيکههاي انفجاري احسان لطفي، افکار آغشته به خونِ احسان ناظم، فک دائمالجنبان فاطمه، خندههاي مثلا دوستانهي فريد حداد، افکار غيرِ قابل پيش بينيِ علي، افههاي تا حدودی روشنفکرانهی سعيد، وقار نفيسه مرشدزاده، دوستي خانم عبدالهيان، ... (بقيهاش رو حال ندارم بنويسم!)
کاري نميتوانم بکنم. حتي حوصله ندارم بنشينم و به جاي اين خزعولات يک چيز درست و درمان بنويسم. تف به ذاتت عمو صفار. تف به ذاتتان که روز به روز داريد اين مملکت را بيشتر شبيه لجنزار تبديل ميکنيد. تف. بر فرض که مجله را هم بستيد، آدمهايش را چه کار ميکنيد؟
پينوشت (بعد از 5 روز): همشهريجوان رفع توقيف شد و اين هفته دوباره روي كيوسكهاست. ولي من كماكان روي تفهايم اصرار دارم، حتي بيشتر از قبل
توسط همشهری کاوه در 25 مرداد 1387 1:37 قֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (40)
|
لینک (0)
روز از نو، روزي از نو، نوروز مبارك
اين آش شلم شوربايي كه ميبينيد، امسال روي جعبههاي پرتقال چسبانده شده بود. تهِ هويتِ يك آدم ايرانيِ (ايرونيِ) هشتاد و هفتي است.

توسط همشهری کاوه در 11 فروردین 1387 0:43 بֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (55)
|
لینک (0)
مرض داري اين همه بنده بدبخت آفريدي؟
توسط همشهری کاوه در 20 آبان 1386 1:23 قֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (4)
|
لینک (0)
های اوري بادي
بالآخره من هم بعد از 5 سال بلاگاسپات بودن، به جمع بورژواهاي داتکام پيوستم. اولين نوشته اين سايت کماکان همان جمله تکراري و دوستداشتني هوراس والپول است:
«جهان براي آنان که ميانديشند کمدي است و براي آنان که احساس ميکنند تراژدي»

پينوشت: اگر لينکم توي وبلاگتان هست، لطفا عوضش کنيد.
توسط همشهری کاوه در 15 آبان 1386 9:28 بֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (1239)
|
لینک (0)