زندگی در توهم
هنوز لذت همراه با افسردگی بعد از دیدن «اتاقک غواصی و پروانه» دست از سرم بر نداشته که سر و کله یک فلیم عجیب و غریب دیگر پیدا میشود: REC
REC (یا همان RECORD) یک فیلم ترسناکِ 85دقیقهایِ مثلا عامهپسند است که قرار است تماشاچیاش را به وحشت بیندازد، منتها بر خلاف فیلمهای ترسناکِ هم ژانر، حادثه را در دل یکی از آپارتمانهای وسط شهر و بین چند تا آدم معمولی میگذراند و به جای تمام آن نورپردازیهای پر از کنتراست و پرداختشدة موضعی، با یک دوربین دیجیتال و چند تا پلان یک تیک بلند سر و ته قضیه را هم میآورد.
یک بار توی یک یادداشت در مورد فونتریه، درباره این قضیه نوشتم که فونتریه به فیلمبرداری هندیکمی هویت داده و آن را به بهترین شکل ممکن وارد سینمای حرفهای کرده، به نظرم فیلم REC از این لحاظ از فونتریه جلو میزند و با اشراف کامل به تمام تصوری که مردم از نماهای هندیکمی دارند، ترسی میآفریند که شاید تا مدتها از ذهن مخاطبش بیرون نرود. این همان زیباییشناسی فرمت دیجیتال و دوربینهای هندیکمی است که وقتی میبینی تو ایران هنوز کسی (منظورم آدمهای سینمای حرفهای و نیمهحرفهای هستند) آن را نمیفهمد و وقتی خودت را با آنها و فیلمی که داری میبینی مقایسه میکنی، نتیجهای غیر از افسردگی برایت ندارد. این حس چیزی شبیه همان احساسی است که بعد از دیدن فیلم اشنابل بهت دست میدهد.
خوب است که هر چند وقت یک بار چیزی ظاهر بشود و به ما یادآوری کند که «کماکان در توهم زندگی میکنیم»

نور این تصویر با همان spotlight رویِ دوربین تامین شده
صحنههای آخر فیلم هم همگیشان با nightshot گرفته شدهاند
توسط همشهری کاوه در 25 اردیبهشت 1387 9:25 قֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (7)
|
لینک (0)
نوشته های هر دم بیل روز آخر جشنواره
دوشنبه، 22 بهمن
ريسمان باز (مهرشاد کارخاني)
هيچ شکي نيست که فيلمهاي اول و دوم امسال، در مجموع بهتر از فيلمهاي ديگر بودند. نگاه فيلمساز در انتخاب سوژه و پرداخت متفاوت و تلاش براي رسيدن به بيان سينمايي مخصوص، ويژگي اکثر اين فيلمها بود. «ريسمان باز» يکي از همانهاست که مثل خيليهاي ديگر در حقش اجحاف شد. واقعا تعجب دارد که چرا اين فيلم در بخش مسابقه گذاشته نشده، آن هم با وجود اين همه فيلم سطحي و سادهانگارانه که نصف جشنواره را به خودشان اختصاصا داده بودند. «ريسمان باز» داستان دو کارگر جوان است که براي پرداخت قسط وانتشان، مجبورند يک گاو را از حاشيه جنوبي تهران به شهرکغرب (خيابان ايرانزمين) ببرند. فضاي کلي فيلم چيزي شبيه فضاي نکبتي «رضا موتوري» است، با اين تفاوت که کارگردان اين فيلم کمي خوشبينانهتر و اميدوارانهتر به قضيه نگاه ميکند. داستان از خلال يک از سلاخخانههاي اطراف تهران شروع ميشود و فيلم تا مدتي شخصيتهايش را در همان فضا و لابهلاي همان آدمها دنبال ميکند. کشتارگاه لوکيشن سخت و در عين حال جذابي است که معلوم است خود کارگردان هم زيادي از آن جا خوشش آمده، چون بيش از آن که لازم است روي آن فضا و معرفي فضاي کشتارگاه مانور ميدهد. با اين وجود جاي آفرين دارد که کارخاني براي دومين فيلمش سراغ همچين فضايي رفته.
نصفه دوم فيلم که روي حمل گاو و تهران گردي فوکوس ميکند، مثل نصفظ اول رويکردي نيمه مستند دارد که علاوه بر نشاندادن تضاد دو کارگر با جوانهاي تهراني (از نوع شهرک غربياش)، با لحني طنز واکنشهاي عجيب و غريب مردم شهر را هم نسبت به گاوِ پشت وانت، را نشان ميدهد (که يکي دو جا زيادي اغراقشده به نظر ميرسد). بهترين قسمت فيلم سکانس يکي مانده به آخر است، جايي که طناب گاو باز ميشود و گاو رم ميکند و مردم از دستش فرار ميکنند. اين سکانس توي سينماي ايران که عملا همه چيز بايد به صورت رئال فيلمبرداري شود، بينظير است. گاو واقعا توي خيابانِ ايرانزمين دنبال مردم مي کند و ملت هم از دستش فرار مي کنند. پرداخت خوب، تصاوير واقعي و تدوين درست اين سکانس وافقعا جاي تحسين دارد. حتي همين يک سکانس کافي بود که «ريسمان باز» در بخش مسابقه حضور داشته باشد، حتي اگر فيلمنامه تا حدودي ناپخته و نريشنهاي روي تصاوير کلا اضافه باشد.
توسط همشهری کاوه در 25 بهمن 1386 11:48 قֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (23)
|
لینک (0)
نوشتههاي هر دم بيل روز دهم
يکشنبه، 21 بهمن
فرزند خاک (محمدعلي آهنگر)
پاهايم ديگر توان نشستن روي اين صندليهاي شبه الکتريکي و کج و کوله سينما صحرا را ندارد. حتي آن فيلمي که خيليها برايش داد و قال راه انداختهاند که «پديده جشنواره است» هم نتوانست اين خستگي را از تنم بيرون کند. اين جور مواقع هميشه منتظر يک معجزهاي، يک چيزي که بتواند نکبتي جشنواره امسال و فيلمهايش را از يادت ببرد. وضعيت من توي اين سينما و لابهلاي اين فيلمهاي حداکثر متوسط و بعضا رياکارنه مثل آدمي گمشده است که توي تاريکي شبانه بيابان براي ديدن يک چراغ روشن لهله ميزند. خوشبختانه اتفاق معمولا زماني رخ ميدهد که نميتواني حدسش را بزني. اتفاق با زني مي افتد که روي پرده نقره اي و در کوه و کمرِ کردستان به دنبال شوهرش ميگردد. دقايق ابتدايي تکراري است، ولي شکل و ظاهر فيلم ميگويد که بايد تا انتهايش را ببيني. هر چه فکر مي کنم، ميبينم کارگردانش را اصلا نميشناسم: محمدعلي آهنگر. قبلا اسمش را نشنيدهام. فيلم با يک خساست دوستداشتني جلو ميرود، خساستي که تماشاچي را مدام از دانستن رازِ نگفتة زن بياطلاع نگه ميدارد. قصه کماکان با همان با همان مباحث ارزشييي سر و کار دارد که توي بقيه فيلمها رنگ و روي ريا به خود گرفته بود ، ولي اينجا اصلا توي ذوق نميزند. سر و کله مهتاب نصيرپور با آن لهجه کردي غليظش که پيدا ميشود، فيلم جان تازهاي ميگيرد. اگر نميدانستم که او مهتاب نصيرپور است، مطمئن ميشدم که او هم يکي از نابازيگران کشفشدة کارگردان است که بازياش اين قدر خوب با اين فضا و آدمهايش جور و همخوان در آمده.
حتي شعاريترين حرفهاي فيلمنامه هم به مدد تکنيک نويسندگانش چنان خوب در خلال کشمکش اصلي داستان مطرح ميشود -يعني جايي که تماشاچي توانايي هضمش را داشته باشد- که اصلا توي ذوق نميزند. خاصبودن و پرداخت دقيق و واقعگراي خرده داستانها و حذف تدريجي هر کدام از آنها به نفع داستان اصلي، شايد بزرگترين امتياز فيلمنامة باشد، همان حسني که امثال «آواز گنجشکها» از نداشتنش رنج مضاعف ميبرند. اين که بخواهم از تصويرهاي عليرضا زريندست هم تعريف کنم، يک چيز تکراري است. ولي صحنهاي در فيلم وجود دارد که اگر بهاش اشاره نکنم فکر ميکنم نامردي کردهام: منظورم جايي است که هر دو زن براي اخذ اجازة انتقال جنازه به ايران، پيش بزرگِ مذهبي روستا ميروند. لحظهاي وجود دارد که دو وجه مختلف از درام پشت سر هم نشان داده ميشوند و کارگردان بدون اين که کات بزند، به واسطه حرکت پنِ دوربين داستان را دنبال ميکند. دوربين از يک لانگ شات با نورپردازي روحاني و در عين حال رئالِ از سمت اتاق، به يک تصوير ضد نور و بعد به يک نمايِ دونفره با نورپردازي سايهدارِ کاملا طراحي شده و دراماتيک (نورپردازي چهره)، ميرسد. جالب اينجاست که تمام اين پروسه در يک پلان ديده ميشود و کاملا طبيعي و متناسب با موضوع مطرحشده در فيلم به نظر ميآيد.
«فرزند خاک» با اختلاف زياد از بقيه فيلمها، تاثيرگذارترين و دوستداشتنيترين فيلم جشنواره امسال بود، از همانهايي است که آدم را غرق در دنياي خودش ميکند، حتي شايد براي لحظاتي هم اشکت را در آورد. بوي سينما ميدهد، عناصرش با هم جور و همخوان است، همان «آن»ي را دارد که من بهاش ميگويم «زهرماريِ زندگي». عاشق اين زهرماريهاي بدون تکلفم، عاشق همه اين تجربهها و ديدهها و شنيدههايي که آدم دوست دارد درد ديدن و شنيدنش را به واسطة کارش با ديگران تقسيم کند. آهنگرِ عزيز، دستت را ميبوسم، هر چند که ممکن است سليقة شخصي من با خيلي از حرفهاي فيلمت جور در نيايد.
تولدي ديگر (عباس رافعي)
چون فيلمنامهنويسش دوستم بود رفتم فيلم را ديدم، وگرنه حالم از فيلمهاي رافعي به هم ميخورد. فيلم به زبان عربي بود و توي لبنان ميگذشت. احتمالا يک پولي وسط بوده که به فيلمهاي داستانييي که درباره فضاي ملتهب لبنان ساخته ميشده، تعلق ميگرفته و حضرت رافعي هم آن را از دست نداده. فکر کنم فيلم را ديجيتال و با PD150 (و نه حتي HD و DV) ساخته بودند، براي همين تصاوير به شدت تار و بدکيفيت بود و توي لانگشاتها عملا همه چيز فلو و ناواضح بود. نماهاي طولاني (آن هم براي يک داستاني با بستر جنگ و انفجار)، بازيهاي افتضاح و داستان کشدار و کليشه را هم با آن کيفيت بد قاتي کنيد، ببينيد نتيجه چه ميشود.
وسط فيلم بلند شدم و از سالن رفتم بيرون و نيم ساعتي از آن را نديدم و دوباره برگشتم. مرد اصليِ داستان بالآخره زنش، سلما، را پيدا کرد و فيلم تمام شد و توي تيتراژ پاياني نماهايي از جشن و شادي لبنانيها بعد از جنگ 33 روزه نشان داده شد.
توسط همشهری کاوه در 22 بهمن 1386 2:26 بֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (6)
|
لینک (0)
نوشتههاي هر دم بيل روز نهم
شنبه، 20 بهمن
خواب زمستاني (سيامک شايقي)
«آقاي شايقي عزيز، فيلم شما ما را به یک خواب عميق زمستاني برد، دستتان درد نکند» اين نظر يکي از آدمهاي توي سالن درباره فيلم بدون اتفاق و سريال مانند «خواب زمستاني» بود. راستش با وضعيت فيلمهاي امسال، من به همه اين سينما و آدمهاي دست اندر کار داخلش شک ميکنم، شک ميکنم که اصلا اينها بلدند قصه تعريف کنند يا نه؟ اصلا از چيزي به اسم «داستان» و «جذابيت» (و نه ابتذال و سانتيمانتاليسم) سر در ميآورند؟ واقعا براي منِ تماشاچي، ديدن زندگي سه تا خواهر که هيچکدامشان هم محض رضاي خدا به لحاظ کاراکترپردازي، ويژگي خاصي ندارند، چه جذابيتي دارد؟ آن هم در بستر فيلمنامهاي که بزرگترين اتفاقش، همان عشق فرديني فيلمفارسيهاي قديمي است!
به خدا سگِ آن فيلمفارسيها شرف دارد به اين خزعولاتي که ادعاي روشنفکري و متفاوتبودن دارند، دستِ کم آن قديميها به تماشاچياش صادق بود، صادق.
انتهاي زمين (ابولفضل صفاري)
فيلم بر مبناي شخصيت يک آدم واقعي به اسم حجت ساخته شده بود. حجت آدم ديوانهمسلک و تارکِ دنيايي است که توي سواحل چابهار براي خودش پلاس است و صفاري همين قضيه را با حضور خود حجت به يک فيلم شِبه داستاني تبديل کرده. با اين حال فيلم نتوانسته از حد جذابيت سوژه فراتر رود و مثلا به حد فيلم خوبِ «خواب تلخِ» اميريوسفي برسد. صفاري به مدد تجربه مستندسازياش، سعي کرده که در اين فيلم هم تا حدودي مرز بين مستند و داستاني را از بين ببرد، ولي متاسفانه نتوانسته موفقيت خاصي در اين زمينه داشته باشد. مهمترين ويژگي فيلم بدون شک تصويرهاي فوقالعاده بايرام فضلي است که باز هم تبحر او را در استفاده از فيلترهاي پولاريزه نشان ميدهد.
سرِ يکي از تصاوير فيلم که دختر نقاش و حجت را در کنار ساحل، در يک لانگشات نشان ميداد، همه سالن از شدت زيبايي تصوير، براي چند لحظه ساکتِ ساکت شدند. «انتهاي زمين» دستِکم به خاطر تصويرهاي فضلي و کاراکتر عجيب «حجت» فيلمِ بدي براي ديدن هست.
حاشيه: فيلم قرار بود ساعت شش و نيم پخش شود که به خاطر برنامهريزي فوقالعاده دقيق مسوولان جشنواره دولتِ نهم (به تعبير از وزير محترم ارشاد)، فيلم ساعت هشت و نيم پخش شد و ملت ويلان و سرگردان توي سالن از اين طرف به آن طرف ميرفتند.
حس پنهان (مصطفي رزاقکريمي)
آن از گند عظماي جناب اصلاني (استاد سينماي مستند!!!!)، اين هم از شاهکارِ يک مستندساز ديگر که نميدانم بايد با «اخراجيها» مقايسهاش کرد يا «شارلاتان». کاش اين دک و پُز اساتيد به اصطلاح متفاوتبين، يک کمي هم در فيلمهاي داستانيشان ديده ميشد تا دستپختشان مجبور نباشد جلوي حضرت آرش معيريان سر تعظيم فرود آورد.
فيلم با يکي از دراماتيکترين سوژههاي تاريخ داستاننويسي (البته به زعم من)، يعني «خيانت» داستانش را بنا ميکند، ولي باز دچار همان کليشههاي هميشگي و سطحينگريهاي فيلمفارسي مآبانه ميشود. اگر از فيلمنامه که مزخرفش بگذريم، بايد گفت که ضعف بزرگ فيلم در کارگردانياش است. در اين حد بگويم که توي يکي از حسيترين صحنههاي فيلم که حامد بهداد حسابي عصبي ميشود و به تبع آن از پشتِ بام به پايين پرت ميشود و ميميرد، همه تماشاگران سالن زدند زير خنده. اين براي يک کارگردان يعني فاجعه، يعني شکست مطلق. دوست دارم بدانم رزاقکريمي در اين لحظه (و لحظات مشابه) چه حسي داشت.
حاشيه: اسپانسر فيلم، بستني «دايتي» بود، براي همين فرت و فرت از در و ديوار کلمه «بستني» شنيده ميشد. حالا تصور کنيد که وقتي براي پنجمين بار کلمه «بستني» به دهان يکي از بازيگرها آمد، مردم چه عکسالعملي نشان دادند. اين کلمه تا انتهاي فيلم دستِ کم 30 بار تکرار شد.
جعبه موسيقي (فرزاد موتمن)
اين فيلم کماکان مثل بقيه کارهاي موتمن، سرد، خطکشيشده و بعضا گداري کارگرداني شده بود. ولي در کل خيلي رياکارنه و مصنوعي به نظر ميرسيد. آن قدر مصنوعي که وقتي اسم «امام زمان» در فيلم شنيده ميشد، همه سالن با هم پچپچ ميکردند و بعضا ميخنديدند.
بزرگترين مشکل فيلم به نظرم دوگانگييي است که در فيلمنامه و کارگرداني وجود دارد (علاوه بر اين که ساختار دارمِ داستان اساسا مشکل دارد) انگار که نظر کارگردان درباره حس و حال بعضي از صحنهها مشخص نيست؛ اين سردرگمي در اواخر فيلم به اوج خودش ميرسد.
به نظر ميرسد خردهداستانِ مرتبط با امام زمان بعدا به فيلم اضافه شده و در نهايت با بقيه قصه به خوبي چفت و بست نشده. حتي همين الآن هم ميتوان قسمتهاي مربوط به اين خرده داستان را تا حدودي حذف کرد و مشکلي به وجود نيايد. با شناخت شخصييي که از موتمن دارم، فکر ميکنم مناسبترين ژانري که او ميتواند استعداد کارگرداني خودش را در آن نشان دهد، ژانر نوآر (و زيرژانر جنايي) است.
ديوار (محمدعلي طالبي)
همه فيلم يک طرف و «گلشيفته فراهاني»اش يک طرف. او نقش «ستاره»، دختري شيطون و کله شق از يک خانوادة ندار را بازي ميکند که براي گذران زندگيشان مجبور ميشود به جاي برادرش موتورسوارِ «ديوار مرگ» شود (يادآوري دوران بچگي و شهربازي: ديوار مرگ همان ديوار چوبييي است که معمولا توي شهربازيها وجود دارد و موتورسوارهاي کلهشق و نترس رويش به صورت عمودي ويراژ ميدهند)
ستاره به واسطة گلشيفته دوستداشتنيتر از آني شده که توي فيلمنامه بوده. سرزندگي و نشاطي که او به نقش تزريق کرده و ريزهکاريهايي که براي حتي عاديترين صحنهها به کار برده، ستاره را از يک شخصيت کاغذي و فيلمنامهاي به يک دختر زنده تبديل کرده. يکي از آن صحنهها که ميتوانست به راحتي به صحنهاي معمولي تبديل شود ولي اين اتفاق برايش نيفتاده جايي است که ستاره کنار درياچة پارک با برادرش حرف ميزند: ميزانسنِ اوليه طوري چيده شده که ابتدا هر دويشان پشت به دوربين، به نردههاي کنار درياچه تکيه دادهاند و رو به هم در حال حرف زدناند. يک دفعه ستاره در خلال حرفهايش از نردههاي بالا ميرود و روي آن مينشيند و بقيه حرفش را همان بالا ادامه ميدهد، بعد ميپرد آنور نردهها و رو به روي برادرش بقيه حرفش را ميزند، بعد ميآيد اينطرف برادرش و ديالوگش را کماکان ادامه پيدا ميدهد. همين چند تا حرکت معمولي که اتفاقا در ادامه منطق رفتاري کاراکتر ستاره در بقيه فيلم هم هست، باعث شده که يک گفتگوي دونفرة تک پلانه را به شدت زنده و با نشاط از آب در آيد.
با اينحال فيلم به لحاظ کارگرداني و تدوين واقعا متوسط است. موقعيت ديوار مرگ براي هر کارگرداني (و البته تدوينگر) ميتواند از آن موقعيتهاي بکر سينمايي باشد، از آن هايي که هر کارگردانِ خوبي به واسطة آن ميتواند تمام هنر کارگردانياش را در انتقال حسها نشان دهد (فقط براي يک لحظه توي ذهنتان تصور کنيد که کارگرداني همچين موقعيتي چقدر هيجانانگيز و پر دردِسر است!). ظاهرا طالبي هم تلاش کرده همين کار را بکند، ولي به نظر من نتيجه کارش حتي به حد تصور تماشاچي هم از چنين فيلمي نميرسد، چه برسد که بخواهد فراتر رود! جدا از تمام آن حرکات تعقيبي دوربينِ حسينجعفريان از موتور سوار (گرفتن همچين چيزي با امکانات داخل ايران واقعا شگفتانگيز است)، صحنههاي اکشن ديوار پر از لانگشاتهاي معمولي (و بعضا تکراري)يي است که صرفا حالت گزارشي دارند. حالا هر چه قدر هم که طالبي توي کارنامهاش کارهاي خوب داشته باشد، به نظرم برخورد کارگردان و تدوينگر (که از اين همه ديزالو استفاده کرده!) با اين فيلم و اين موقعيت تا حدودي خامدستانه به نظر ميرسد. فقط تصور کنيد که همچين چيزي را مثلا يک کارگردان اسم و رسم دار هاليوودي توي ايران و با همين امکانات ميخواست کارگرداني کند، آيا باز هم نتيجه همين ميشد که الآن هست؟ همين قضيه کماکان در صداگذاري فيلم هم ديده ميشود، صداي خود صحنه (و يا صداهاي شبيه صداي صحنه که ميتوانست بعدا ساخته شود) آنقدر قابليتهاي عجيب و غريب براي صداگذار و طراحِصوتي ايجاد ميکند که بتواند همه بار دراماتيک صوتيِ صحنههاي ديوارِ مرگ را با ميکس هنرمندانة آنها در بياورد. ولي متاسفانه اکثر صداها به راحتي حذف شده و به جاي همهاش موسيقي گذاشته شده. هر چند که صدابرداري همزمان جنيني فيلمي کار سختي است، ولي نشدني نيست. بيشتر يک جور صورت مساله را پاک کردن است که به نحوي دست صداگذار را هم هنگام صداگذاري مي بندد. همه اينها را اضافه کنيد به اين که عجله در ساخت فيلم و رسيدنش به جشنواره در همه جاي فيلم ديده ميشود و خيلي از اين اشکالات به همين عجله و هولهولکي کارکردن بر ميگردد.
توسط همشهری کاوه در 21 بهمن 1386 5:07 بֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (4)
|
لینک (0)
نوشتههای هر دم بیل روز هشتم
جمعه، 20 بهمن
چراغي در مه (پناهبرخدا رضايي)
توي جلسه نقد و بررسي فيلم من سه سوال از پناهبرخدا رضايي پرسيدم که متاسفانه هيچ کدامش خوانده نشد؟
1- لطفا بگوييد که فيلمنامه اين فيلم دقيقا چند صفحه بود و چه چيزهايي را توي آن نوشته بوديد؟
2- نقش شما به عنوان «کارگردان» مشخصا در پروسه توليد فيلم چه بوده؟
3- فيلم شما طوري روايت شده بود که حتي ميتوانست تا فردا صبح هم با همين روند ادامه پيدا کند و يا حتي در عرض 10 دقيقه به انتهاي خودش برسد؟ چرا زمان آن را 90 دقيقه انتخاب کرديد؟
«چراغي در مه» اساسا از چيزي به اسم داستان (با هر تصوري که ميتوانيد از اين کلمه داشته باشد) تهي است، فيلم شامل 90 پلان ثابت (و اکثرا لانگشات و صامت) است که به غير از به رخ کشيدن فیلمبرداري فوقالاده و بعضا کارتپستالي عليمحمد قاسمي، هيچ اطلاعات درست و حسابييي به تماشاچيِ بیچاره نميدهد. فيلم رضايي شايد بتواند از حيث کندي و خستهکننده بودن هم توي کتاب رتبههاي گينس جايي را به خودش اختصاص بدهد. اين را هم داشته باشيد که در پايان جلسه نقد و بررسي، استاد رضايي گفتند: «تهيهکننده فيلم، آقاي فلاخ، به علت نارضايتي از نتيجه فيلم، در اين جا حضور پيدا نکرد!» (عمق فاجعه را که داريد؟!)
آواز گنجشکها (مجيد مجيدي)
«آواز گنجشکها» يک جورهايي جمعبندي تمامي آن چيزهايي است که توانسته بود مجيدي را در طي چند سال گذشته، در داخل و خارج از کشور تا حدودي مطرح کند، ولي متاسفانه نه توانسته به قدرت و پختگي «بچههاي آسمان» عمل کند نه به غناي تصويري «رنگ خدا» برسد. آخرين فيلم مجيدي هم کماکان دچار همان سانتيمانتاليسم آشناي فيلمهاي قبلياش شده که اين بار خودش را در پرداخت ناشيانة داستانهاي فرعي بيشتر نشان ميدهد. فيلم ظاهرا ميخواهد يک داستان اصلي داشته باشد تا به واسطة آن بستري فراهم کند تا مجيدي بتواند دغدغههاي اجتماعي-انتقادياش را در آن مطرح کند. داستان اصلي، درباره مردي است که توي مزرعه پرورش شترمرغ کار ميکند و به خاطر گمشدن يکي از شترمرغها از مزرعه اخراج و نتيجتا بيکار ميشود. داستان فرعي موازي با اين هم مربوط ميشود به بچة مرد که دلش ميخواهد آبانبارِ محله را پر از ماهي کند. اصولا گنجشک و آوازش هم توي هيچکدام از داستانها هيچ جايگاهي ندارد. وسطهاي فيلم که دنبال کار گشتن مرد را نشان ميدهد، يک جورهايي نصف موضوعاتي که به بهزيستي ربط دارد را توي خودش جا ميدهد (خوب قسمت اعظم پول فيلم را بهزيستي داده ديگر!) ولي خوب بيشتر يک جور حالت کليپ دارد و خيليهايش را به راحتي ميتوان از توي فيلم در آورد. قسمت دوم فيلم هم که روي خانهنشين شدن مرد و بسط خردهداستانها مانور ميدهد، آنقدر تکراري از آب در آمده (حتي براي خود مجيدي) که ديدنش واقعا مشقتبار است. آخر فيلم هم که الکيالکي شترمرغ پيدا ميشود، با رقص عجيب شترمرغ و موسيقي عليزاده رسما سر هم بندي ميشود و تمام خرده داستانها به اميده خدا و هوش تماشاچي روي هوا رها ميشوند. مشکل اصلي فيلم اين است که بين قصهگو بودن و سمبليک برخورد کردن نميتواند توازن خوبي ايجاد کند، براي همين از تماشاچياش انتظار دارد که نصف بعضي جاها را با عناصر داستاني بفهمد، بعضي جاها را هم با سمبلها و جک و جانورهاي ريختهشده توي فيلم. «آواز گنجشکها» بيشتر افة فيلم بودن دارد تا اين که واقعا بتواند به ذات چيزي که بهاش ميگويند «سينما» نزديک شود.
حالم از جشنواره امسال واقعا به هم ميخورد، دريغ از يک کار شسته رفته که مثل آدم بلد باشد يک داستان حسابي را تعريف کند و آدم را براي دو ساعت از دنيا جدا کند و داخل خودش بکشاند. دريغ! واقعا اين توقع زيادي نيست!
توسط همشهری کاوه در 20 بهمن 1386 0:26 قֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (7)
|
لینک (0)
نوشتههاي هر دم بيلي روز هفتم
پنج شنبه، 18 بهمن
پرچمهاي قلعه کاوه (محمد نوريزاد)
توي جشنواره امسال مد شده که يک جورهايي همه داعيه دفاع از فرهنگ ايراني را داشته باشند. در اين مواقع، يعني وقتي که بحث «دفاع از فرهنگ ايراني» به ميان ميآيد، يک راست ميرويم سراغ هزار سال پيش و شاهنامه و کاوه و آرش و هخامنشيان (که اين يکي مال دو سه هزار سال پيش است). نميدانم چرا فرهنگي ايراني هيچوقتِ خدا ربطي به حال و روز کنوني ما ندارد!!!
آقاي نوريزاد هم يکي از ان فرهنگ دوستان عزيز است که کمر همت بسته تا با نابلدياش، تِر بزند به همه چيزمان و برود و دستِ آخر هم همه نقدهاي ريز و درشت وارد به فيلمش را با استدلالهاي مذهبي جواب دهد. يکي نيست بگويد: «آقا جان، اين دلايل شما چه ربطي به سينما دارد؟ ... خيلي ميبخشيد، ولي گزينه چه ربطي به شقايق دارد؟»
فيلم تقريبا در همه چيز، به جز فيلمبرداري و طراحي صحنه، پر از سوتي و گاف است. آن هم نه سوتيهاي معمولي بلکه سوتيهايي که از دانشجويان مبتدي سينما هم سر نميزند. البته من اين حرف را با توجه به همان 40 دقيقهاي که از فيلم ديدم ميگويم. متاسفانه آن قدر فيلم مزخرف بود که نتوانستم تحمل کنماش و مجبور شدم تا از سالن بيايم بيرون. من اگر جاي مسوولان سينما بودم، سالانه به امثال آقاي نوريزاد يک پول قلمبه ميدادم که بيخيال سينما و هر چيزي که به سينما ربط دارد بشوند.
تنها دو بار زندگي مي کنيم (بهنام بهزادي)
خيلي از منتقدها معتقدند که تا امروز، اين فيلم تنها پديده جشنواره بوده. به نظرم قضيه بيشتر شبيه ضربالمثل «در بيابان لنگه کفش هم غنيمته» است. فيلم بهزادي، ضدِداستاني با محوريت شخصيت يک راننده مينيبوس است که در تهران مسافرکشي ميکند. راننده آدم افسردهاي است (شبيه کامران نفسِ عميق) که تصميم ميگيرد همه ان چيزهايي که يک عمر حسرتشان را کشيده را يک دفعه جبران کند. اين وسط سر و کله دختر شاد و شنگولي پيدا ميشود که به زندگي راننده رنگ و روي تازهاي ميدهد.
فيلم تقريبا به صورت دوربينرويدست ساخته شده، و متاسفانه هيچ جسارت قابل توجهي در استفاده از اين شيوه فيلمبرداري توي فيلم ديده نميشود. کارگردان و فيلمبردار باز همان اشکال ضعف هميشگي دوربينرويدستهاي سينماي ايران را دارند: محافظهکاري و استفادهنکردن از قابليتهاي وحشتناک دوربينرويدست.
بر خلاف ادعاي کارگردانش، فيلم در بيشتر اوقات به شدت کند و خستهکننده است و نتوانسته با تمهيد جامپکات، اين مشکل را جبران کند. به نظرم بازي نگار جواهريان هم بر خلاف نظر اکثريت جمع، اصلا در فيلم ننشسته و در بيشتر موارد خيلي لوس و دمِدستي به نظر ميآيد. با اين حال قضيه لنگه کفش در بيابان، کماکان براي فيلمِ بهزاد صادق است.
توسط همشهری کاوه در 18 بهمن 1386 10:37 بֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (6)
|
لینک (0)
نوشته هاي هر دم بيلي روز پنجم
سه شنبه، 16 بهمن
ويولن (فرانسيسکو وارگاس)
مکزیک/ 2006/ 95 دقیقه
ويولون باز هم نشان داد که جشنوارههاي مهم کماکان به موضوعات ژورناليستي (نه پرداخت ژورناليستي) که احتمالا يک پسزمينه مبارزاتي و جنگي هم داشته باشد علاقه زيادي دارند. به نظرم تنها دليل نمايش اين فيلم در کن، همين بوده. وگرنه ضرباهنگ پر از ايراد و فيلمنامة بي در و پيکرش چيزي نيست که بتوان به راحتي ازش چشمپوشي کرد. تدوينگر فيم احتمالا نقش باقالي را در پروسه توليد بازي ميکرده، چون تقريبا هيچ کاري غير از چسباندن پلانها به هم انجام نداده. محض رضاي خدا دلش نيامده که يک کمي از سر و ته بعضي از پلانهاي گذري بزند تا فيلم وارگاسِ بيچاره يک جاني بگيرد. فيلمنامه که احتمالا با سيستم «...قلم در دست ميگيرم و تا انتهاي داستان را بدون برداشتن آن از روي کاغذ يکجا مينويسم» نوشته شده و نويسندهاش بيخيال منطق اتفاقات و خط و ربطشان به هم شده. در هر حال، وارگاس يک مکزيکي است و يک کمي از مشنگيهاي لاتينيها را بايد داشته باشد ديگر!
الکساندرا (الکساندر سوخوروف)
روسيه/ 2007/ 93 دقيقه
«يک پيرزن توي جبهه جنگ» فکر ميکنيد اگر يک همچين موقعيتي را بدهيد دست يکي از کارگردانهاي ما، چي از آب در ميآورند؟ من ميگم: به احتمال 99 درصد، نتيجة کار به شدت مصنوعي، باورناپذير، گلدرشت و آببندي شده به نظر ميرسد. اما فيلم سوخاروف هيچکدام از اين معايب را نداشت و بالعکس، خيلي طبيعي و باورپذير و عادي از آب در آمده بود. اين هم روسي است... باور کنيد که اصالت داشتن در هر چيزي مهم است، مزيتي که روسيه در سينما دارد و ما تقريبا ازش بي بهرهايم (البته اگر به فيلمفارسي نگوييم «اصالت»)
کنعان (ماني حقيقی)
با اين که باز فرهادي حقيقي با هم فيلمنامه را نوشتنهاند و نتيجة کار ديگر آن سوتيهاي منطقي «چهارشنبهسوري» را ندارد (ارجاع به يادداشت همشهريکاوه درباره چهارشنبهسوري) ولي در عوض از کشش و اوج و فرودهاي دوست داشتني چهارشبهسوري هم بيبهره است. حقيقي در اين فيلم هم نشان داد که علاقه خاصي به بستن نماهاي خاص و ويژه ندارد و ترجيح ميدهد که باز هم روايت کردن (به عاديترين شيوه کارگرداني) را در اولويت قرار دهد. او اين دفعه سعي کرده که تمرکز اصلي خودش را روي بازيها و در آوردن حسها بگذارد و انصافا از عهده اين کار هم در مرحله توليد خوب (و نه خيليخوب يا عالي) بر آمده. ولي مشکل اصلي فيلم در تدوين است که نتوانسته آن لحظههاي حساس را به همان حساسي فيلمنامه از آب در بياورد. به نظر من تدوينگر با اين تفکر که ريتم فيلم بايد کند باشد (که البته فضاي حسي کار اين را ميطلبد)، 80 درصد پلانها زيادتر از آني که بايد باشند کش ميدهد و باعث شده که آن پلانهايي که لزوما به مکث نياز دارند هم لابهلاي کندي پلانهاي گذري گم شوند؛ در واقع انرژي حسي آن پلانها هم گرفته شده است. کاش بشود که براي اکران فيلم را تدوين مجدد کرد (که احتمالا حقيقي اين کار را نميکند) «کنعان» فيلم متوسط، کند و قابلِ پيشبينييي است که شايد بازي خوب بازيگرانش بتواند تا حدودي نجاتش دهد.
فيلمهاي کوتاه بينالملل
توسط همشهری کاوه در 17 بهمن 1386 3:34 بֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (2)
|
لینک (0)
نوشته هاي هر دم بيلي روز چهارم
دوشنبه، 15 بهمن
در دره اله (پل هگيس)
ده دقيقهاش را ديدم. هم راجع به جنگ بود (که من کلا حالم از اين جور فيلمها به هم ميخورد)، هم اين که خستهکننده بود. آمدم از سالن بيرون
فاصله تا خوشبختي (مايکل جيمز رولند)
استراليا/ 2006/
يک فيلم ابزورد-کمدي تو مايههاي فيلمهاي برادران کوئن. بعد از «دوازده» اين بهترين فيلمي است که توي اين جشنواره ديدهام.
ماجراي فيلم درباره يک سري آدم بود که براي به دست آوردن آينده بهتر به صورت غيرقانوني به استراليا مهاجرت ميکنند و دهن تکتکشان به نحوي سرويس ميشود. «فاصله تا خوشبختي» (يا با ترجمه بهتر: ايستگاه خوشبختي) از آن فيلمهاي حسرتبرانگيز بود، از آن فيلمهايي که حرصت ميگيرد که چرا توي کشور ما نمونهاش ساخته نميشود. همه فيلم توي يک بيابان و با يک سري آدم (احتمالا نا بازيگر) ميگذشت. موقعيت فيلم از آن موقعيتهاي چالشبرانگيز براي نويسنده و کارگردان است: «يعني ميشود توي اين بيابان چه داستان جذابي تعريف کرد؟» جواب اين سوال به خوبي توي فيلم داده شده. «فاصله تا خوشبختي» سرشار از ايدههاي خلاقانه فيلمنامهاي (با آن ايجاز فوق العادهاي که دارد) و نوآوريهاي به جا و درست در کارگرداني است.
صحنه اسلوموشن بعد از درست شدن ماشين و قطع شدن صداهاي پسزمينه و کات به تصادف ماشين با کلبه چوبيِ وسط بيابان، يکي از بهترين صحنههاي طنزي است که توانسته با کارگرداني خوبِ رولند به دست بيايد. کاش اين فيلمِ فوقالعاده اينقدر مهجور نميماند و از اين جماعتِ «فيلمايراني دوستِ» مطبوعات، يک نفر دربارهاش چيزکي مينوشت.
توسط همشهری کاوه در 17 بهمن 1386 3:29 بֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (0)
|
لینک (0)
نوشتههاي هر دم بيلي روز سوم
يکشنبه، 14 بهمن
کماکان ماجراي دعواي آن خانمه و آقاي حراستِ جلوي سينما، توي هيچ روزنامهاي نوشته نشده.
اولژان (فولکر شلندورف)
قزاقستادن و آلمان/ 2007
ديديد اين پيرمرد و پيرزنهاي پولدار، يک دفعه سر پيري ميافتند به سفر کربلا و مکه و اروپا و آمريکا و خلاصه گشت و گذار؟ به نظرم ژانکلودکرير هم دچار همچين مشکلي شده و بعد از يک عمر نويسندگي براي آدمهاي خفن، فيلمنامه اولژان را نوشته و داده يک آدم حسابي (فولکر شلندورف) بسازه که نتيجه هم خيلي معمولي (و حتي بد) شده.
استاد کرير عزيز، قبول کن که پير شدي. برو بگير گوشه خانهات بنشين و خاطرههاي زيبايت را بنويس که اگر پس فردا مردي همه را نبري زير خاک؛ با اين فيلمنامههاي متوسط اخيرت هم سابقه طلايي گذشتهات را به باد نده. آقاي کرير ما توي ايران يک کارگردان داريم که به اين حرف گوش نداد و الآن همه دارند مسخرهاش ميکنند و بهاش فحش ميدهند، اسمش مسعود کيميايي است. بيکار شدي يک تلفن هم به آقا مسعود بزن و ازش مشورت بخواه.
غبار جنگ (ارول موريس)
آمريکا/ 2003/ مستند
واقعا پخش نسخه DVD فيلمي که زيرنويسفارسياش توي ميدان انقلاب هم پيدا ميشود، در جشنواره فجر ميتواند چه توجيهي داشته باشد.
حاشيه: جلسه نقد و بررسي فيلم با حضور سه تا از محققين فيلم، و با حضور ده نفر در سالن مطبوعات برگزار شد. فاجعه نيست؟
باد در علفزار مي پيچد (خسرو معصومي)
معصومي را نميشناسم، ولي شرط ميبندم که آدم بيجنبهاي است. «رسم عاشقکشي»اش که گرفت، سريع رفت «جايي در دور دست» را ساخت که بعد از همان فيلم بود. حالا هم فيلم جديديش را باز توي همان لوکيشن و با همان داستان بازسازي کرده. آدم اين قدر بيجنبه؟ اين آقا هم بايد به کيميايي مراجعه کند که صحنه کتکخوردن «رضا موتوري» جلوي پرده سينما را هر دفعه به يک نحوي توي فيلمهاش تکرار کرده و مدام هم ضربهاش را خورده و درس هم نگرفته. به خدا اگر کيميايي توي آمريکا بود، زندگي نامهاش را توي مدارس سينمايي تدريس ميکردند، ولي اينجا هيچکس نميخواهد ازش درس بگيرد.
حاشيه: توي جلسه مطبوعاتي، حسين عابديني (همان بازيگر کارگر بايي فيلم باران)، تر زد به بالا و پايين سينماي ايران و رفت. از قديم گفتند: «شهر که کلانتر نداشته باشد، قورباغه هفتتير کش ميشود»
فرزندان افتخار (مايکل جيمز رولند)
مجارستان/ /
تنها فرق اساسي اين فيلم با بقيه فيلمهاي بخش بين الملل، تعداد معتنابهي انفجار و توپ و تفنگش بود که ميتوانست با اکشن به درد نخورش، خستگي ناشي از کنديِ بقيه فيلمها را تا حدودي جبران کند. فيلم ماجراي انقلاب مجارستان را با قضيه صعود تيم واترپولوي مجارستان در بازيهاي المپيک، به صورت موازي روايت ميکرد؛ چاشنياش هم همان چاشني کليشة اين جور فيلمها است: عشق پسر قهرمان به دختر انقلابي (که طبيعتا پسره هم آخر سر انقلابي دو آتشه ميشود) من از 10 امتياز به فيلم، 4 ميدهم که 3تايش براي اجراي صحنههاي انفجار است و 1 امتياز باقيمانده هم براي بقيه چيزها (من حيث المجموع)
دوازده (نيکيتا ميخالکوف)
روسيه/ 2007/153 دقيقه
بهترين فيلمي که توي اين يک سال اخير ديدهام. به قول يکي از دوستان «من اگر يک کارهاي توي سينماي ايران بودم، کارگردانها را مجبور ميکردم که دست کم ده بار اين فيلم را ببينند تا شايد يک کمي به اين روند مزخرفسازيشان پايان بدهند»
12 شاهکاري 153 دقيقهاي است، که 90 درصد داستانش را در يک سالن ورزشي (و در واقع يک اتاق بزرگ) با 12 بازيگر مرد که دور يک ميز نشستهاند روايت ميکند. با وجود اين حتي در يک سکانس هم کارگردان به دست و پا زدن نميافتد، فيلم خستهکننده نميشود و با همان وقاري که شروع مي شود تا انتها جلوي ميرود و تماشاچياش را دقيقه به دقيقه شگفتزدهتر ميکند. 12 نفر از اعضاي هيئت منصفه دور هم مينشينند تا درباره گناهکاري يا بيگناهي پسر جواني که به قتل پدرخواندهاش متهم شده راي بگيرند. قصه اصلي فيلم با مخالفت يکي از اعضا نسبت به گناهکار بودن پسر شروع ميشود و کمکم اين قضيه به 11 نفر ديگر هم سرايت ميکند و همانطور که از ابتدا مشخص بود، راي همه اعضاي هيئت منصفه به سمت ديگر متمايل ميشود. آنچه که داستان فيلم را جذاب کرده چيدمان اتفاقات و شخصيتپردازي اين 12 نفر است، وگرنه انتها از همان اول مشخص است. ميخالکوف بدون شک يکي از کاربلدترين کارگردانهاي زنده دنياست، او در اين فيلم دست کم ده نوع کارگرداني مختلف را براي در آوردن صحنههاي فيلمنامه به کار برده و در هر ده نوع به بهترين شکل ممکن عمل کرده...
هر چه باشد او در کشوري سينما را ياد گرفته که عظمت سينمايش تا ابد بر تاريخ سايه انداخته... (12 بزرگتر از آن است که بتوان با يک يادداشت شتابزده تکليفش را مشخص کرد، بايد دربارهاش مفصل بحث شود)
توسط همشهری کاوه در 17 بهمن 1386 3:07 بֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (0)
|
لینک (0)
نوشتههاي هر دم بيلي روز دوم
شنبه، 13 بهمن
ماجراي آن خانم ظاله و دعوايش در جلوي سينما، توي هيچ روزنامهاي نوشته نشد.
مارلون براندو ( )
آمريکا/ مستند/ 2006/ 150 دقيقه
يک ستايش کورکورانه از اسطوره ابدي و ازلي سينما. حدود چهل تا آدم معروف و غيرِ معروف توي فيلم درباره براندو حرف ميزنند، از جاني دپِ خوشتيپ، جان وويتِ زنباز، آل پاچينوي ژوليپولي، تا اسکورسيزي پرحرف و کازانِ دماغگنده و آرتور پنِ استاد و برتولوچيِ رواني و تنسي ويليامزِ نازنين. اکثر حرفهاي اين فيلم 150 دقيقهاي درباره زندگي براندو است (يعني حاشيه)، نه کارش. حرفهاي تحليلي فيلم خيلي کم است، آن هم براي بازيگري در حد و قواره براندو که هنر بازيگري را رسما متحول کرد. کاش کارگردانِ فيلم به جاي غرقشدن در وجه اسطورهاي براندو کمي علميتر و درستتر به شيوه بازيگري او نگاه ميکرد.
بعد از ديدن فيلم، براندو بيشتر از قبل دوست داشتم، به خصوص وقتي فهميدم چقدر سرکش و کلهشق بوده
زمان مردن (دوروتا کدزير زاوسکا)
لهستان/ 2006
شاهکار فيلمبرداري سياه و سفيد. داستان فيلم درباره پيرزن تنهايي است که با سگش توي خانه بزرگِ قديمياش در حومه شهر زندگي ميکند. نقش پيرزن را دانوتا شافلارسکا (بازيگر معروف تئاتر لهستان) بازي ميکند. ريتم فيلم به درستي کند و دوستداشتني است. تصاويري که راينهارت (فيلمبرار فوقالعاده فيلم) از لابهلاي شيشههاي کج و کوله و در و ديوار خانه کشف کرده، استادي و در عين حال ذوق و شعور او را نشان ميدهد، ذوقي که ميتواند بيننده را تا انتهاي فيلم انگشتبهدهان نگه دارد. تماشاي «زمان مردن» واقعا لذتبخش است.
در ميان ابرها (سيد روح ا... حجازي)
يکي از آن فيلم اوليهاي مرکز گسترش که دچار موج عظيم سانتيمانتاليسم سالهاي اخيرِ سينماي ايران شده (اين فيلم به اسم معناگرا کلي بودجه گرفته). سانتيمانتاليسمي که ميخواهد خودش را بين داستانهاي روستايي و موقعيتهاي کار نشدة داستاني، مخفي کند (که مثلا يکي برگردد و بگويد کار خلاقانهاي بود!!!). اين بدسليقگي من است که ديگر حالم از اين فيلمهاي دهاتيزده و خاک و خلي به هم ميخورد.
توسط همشهری کاوه در 17 بهمن 1386 2:26 بֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (0)
|
لینک (0)
گزارش روز اول جشنواره فجر
جمعه، 12 بهمن
امروز جمعه است و مثل همة جمعه هاي همه جشنواره هاي فجر، تا ساعت 13 سينما بي سينما، چون نماز جمعه است و همه آحاد ملت (اعم از خودي و غير خودي) بايد بروند نماز جمعه. البته امسال از طرف وزارت ارشاد بقيه روزها هم به خاطر قداست ايام الله دهه فجر مثل امروز، «جمعه» فرض شده است و به تبع اين فرضيه، همه سينماها در همه روزها از ساعت 13 کارشان را شروع مي کنند.
حاشيه: از همان بدو ورود به سينما صحرا (که بهش مي گفتند سينماي مطبوعات) حرف زيباي وزير ارشاد که جشنواره امسال را حاصل کار دولت نهم دانسته بود، به وضوح مشخص شد. همان اول بسم الله، يک آقاي خيلي شيک و تميز (تو مايه هاي رييس جمهور محترم مان) جلوي سينما ايستاده بود که نگاهش هم مثل ماموران دلسوز گشت ارشاد خيلي مهربان و دوست داشتني بود، کارت يکي از دوستانم –که از جنس ظاله مونث بود- گرفت و گفت «برو سر و وضعت رو درست کن بيا». اون هم رفت سر و وضعش را درست کرد و برگشت. ما هم رفتيم سينما سپيده که فيلم ببينيم. بعد که برگشتيم، ديديم کار و کاسبي آقاهه حسابي گرفته و يک بغل کارت خانم هاي خيلي ظاله را جمع کرده که شب ببره خونه و باهاشون عکس بازي بکنه. (اشاره: عکس بازي خيلي حال مي ده) بعد يک خانمي که «نيمه ظاله- نميه روشن» بود يک دفعه جليز ويليزش شد و قاتي کرد. بعد يک عالمه تا فحش «کش»دار نثار آقاهه و عهد و عيالش کرد. بعد همه آن دور و بري هاي خانمه که به شان مي گفتند خبرنگار و روزنامه نگار هم اين قضيه را ديدند ولي خب هيچي نگفتند، چون کارشان خبرنگاري بود نه که دخالت. بعد بلندگو گفت «آقاياون و خانومون، فيلم به همين سادگي داره مي پخشه، زودي برين تو سالن وگرنه بيرونتون مي کنيم ها» بعد همه چون خيلي نگران خانمه بودند رفتند تو سالن تا خانمه و آقاهه به کارشون برسند.
صندلي ( خوليو د. ولفوويتز)
اسپانیا/ 93 دقیقه/2006
آن چيزي که مجله فيلم و کاتالوگ جشنواره درباره داستان فيلم نوشته اند دروغي بيش نيست. صندلي يک فيلم کوتاه نهايتا نيم ساعته است که الکي يک ساعت و نيم کش پيدا مي کند. کليت فيلم چيزي توي مايه هاي «در انتظار گود» است، به همان اندازه ابزورد و پوچ و متاسفانه نه آن اندازه جذاب. فيلم مردي را نشان مي دهده که به اين طرف و ان طرف مي رود و هيچ کاري براي انجام دادن ندارد و زندگي اش رسما بي معني است. اين وسط دو پليس، يک فروشنده پيرمرد و يک دخر پچه هم هر از چندگاهي نشان داده مي شوند تا هم به فيلم تنوع بدهند و هم فضاي پوچ و بي معني زندگي مرد (و در واقع زندگي انسان) را با تاکيد بيشتري نشان بدهند. پيرمرد بامزه است، پليس ها فيلسوفند و دخترک زيبا. نقطه اوج فيلم جايي است ک مرد قصد مي کند تا صندلي يي را بخرد و براي لحظه اي روي آن بنشيند. طبيعي است که در چنين فيلمي، او نمي تواند حتي براي يک لحظه هم که شده آرام روي صندلي اش لم بدهد.
به همين سادگي (رضا ميرکريمي)
سال پيش که هنگامه قاضياني را در فيلم «روايت هاي ناتمام» (پوريا اذربايجاني) ديديم، فهميدم که يک بازيگر زن عالي به سينماي ايران اضافه شده. قاضياني نه خيلي خوشگل است نه زشت. چشمانش هم آبي نيست. شبيه گوگوش و هيچ هنرپيشه خارجي يي هم نيست. حاشيه خاصي هم توي دوره بازيگري اش نداشته. ولي به معني واقعي بازيگر است، يکي از همان هايي که سينماي هر کشور شايد شانس بياورد و هر ده سال يک بار يکي اش را به خود ببيند. استخوان بندي صورت او واقعا لايق صفت «سينمايي» هستش، ريزه کاري هاي بازي اش (حداقل در اين دو نقشي که من ازش ديده ام) عالي است (معلوم است که دارد با نقش زندگي مي کند، يا اگر هم اين کار را نکند خيلي توي خرده رفتارهاي کاراکترش دقيق مي شود)
به نظرم بزرگترين حسن «به همين سادگي» بازي قاضياني است که توانسته تمام آن معمولي بودن و در عين حال جذاب بودن کاراکتر فيلم ميرکريمي به بهترين شکل ممکن در بياورد. قصه فيلم چيز خاصي نيست، در واقع قصه اي به معني کلاسيک وجود ندارد. بيشتر بشيه يک گزارش تصويري از زندگي يک زن معمولي خانه دار است که مثل اکثر زن هاي ايراني، وقت اعظم روزانه اش را به بچه ها و خانه داري و همسايه هايش مي گذراند. ميرکريمي نه به لحاظ کارگرداني (آن قسمتي که به دوربين برميگردد) چيز خاصي به سينما اضافه کرده و نه به لحاظ کاراکترپردازي. هر چند که کار ميرکريمي از ديد خيلي از منتقدها و مردم فيلم نديده ي ما کاري نو به حساب مي آيد، ولي اين جور فيلم هاي داستاني گزارش گونه و ضد قصه توي دنيا زياد ساخته شده. حتي توي سينماي خودمان هم چندتايي پيدا مي شود. در چنين سينمايي که نويسنده قصه را حذف مي کند، بايد جايگزيني قدرتمند برايش پيدا کند. اين جايگزين، در اکثر موارد «کاراکتر» است، کاراکتري که براي مخاطب تازگي داشته باشد و بتواند چيز تازه اي به او بدهد. خيلي وقت ها هم اين جايگزين، يک فرم بديع است. يا مثلا يک تجربه تازه در روايت و يا ده ها چيز فکر شده و نشدة ديگر. متاسفانه فيلم ميرکريمي در حذف قصه و اتفاقات گل درشت خوب عمل کرده، ولي در پيدا کردن جايگزين خيلي مبتديانه و خام دستانه عمل کرده. «به همين سادگي» براي من واقعا هيچ چيز تازه اي نداشت.
آتش سبز (محمدرضا اصلاني)
شما فکر مي کنيد فيلمي که نه به درد جشنواره مي خورد و نه به درد اکران عمومي، واقعا براي چي بايد ساخته شود؟ اگر جواب اين سوال را فهميديد، برويد به اصلاني بگوييد تا شايد بتواند با اين مزخرفي که ساخته يک خاکي توي سر خودش بکند. بهتر است يادداشت اميرقادري، در ويژه نامه جشنواره فجر روزنامع اعتماد روز 14 بهمن را هم بخوانيد، خيلي بامزه است.
(اشاره: بر و بچ فيلم ساز، برويد خوحال باشيد که استاد رسما تر زده و از اين به بعد مي توانيد حسابي براي مزخرفات بي سر و تهي که توي جشنواره ها تحويل خلق ا.. مي دهد، دستش بيندازيد)
مايکل کلايتون (توني گيلروي)
آمریکا/119دقیقه/2007
خب، اين که زيرنويس يک فيلم سمت راست تصوير (يعني روي ديوار سينما) باشد و با يک دقيقيه تاخير فاز روي پرده سينما ظاهر شود، براي روز اول جشنواره چيز خيلي عجيبي نيست. اي آقا، جشنواره فجر است ديگر. بي خيال!
توسط همشهری کاوه در 15 بهمن 1386 3:25 بֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (11)
|
لینک (0)
آشنائي با چند کارتونیست دیزنی
آندرس دجا (Andreas Deja)
توي ديزني معروف است كه دجا كاراكترهاي شرور را خيلي خوب طراحي ميكند؛ گاستون (ديو ودلبر) و جعفر (علاءالدين) و اسكار (شير شاه) جز همين كاراكترها هستند. دجا امسال 51 ساله ميشود، توي «فولكوانگ شونِ» آلمان طراحي گرافيكي خوانده و سال 1980 اولين فيلم انيميشناش به اسم «ديگ سياه» را ساخته، همان فيلمي که تيم برتون هميشه از اين که در آن کار کرده هميشة خدا شاکي است. دجا مدت زيادي هم با برتون همخانه بود. مديران ديزني تلاش زيادي كردند كه از آن دو «يك زوج هنري موفق» بسازند ولي زهي خيال باطل، چون همانقدر که دجا به کشيدن روباههاي چشمدرشت ديزني علاقه داشت تيم برتون حالش از آنها به هم ميخورد. در اكثر موارد آنها نظرات همديگر را قبول نداشتند و با هم کنار نميآمدند. برتون بعدها از آن دوره به عنوان يکي از بدترين تجربههاي زندگياش ياد کرد.
دجا در ديزني يک طراح Consept است (يعني صبح تا شب توي يک اتاق مينشيند و فقط طرحهاي عجيب و غريب ميزند، درست مثل جوانيهاي برتون) خيليها كارهاي دجا را شبيه انيميشن ميكيماوس ميدانند. شخصيت اصلي «هركول»، ليلو در «ليلو و استيچ» و كاراكترهاي مختلف «چه كسي براي راجر رابيت پاپوش دوخت؟» محصول ذهن خلاق اوست.


كارتر گودريچ (Carter Goodrich)
هيولاهاي «كمپاني هيولا» و ماهيهاي «در جستجوي نمو» برجستهترين كار گودريچ است. گودريچ سال 2004 به خاطر طراحي كاراكتر «سندباد: افسانه هفت دريا» نامزد دريافت جايزه آني (Annie) شد.


اريك لارسن (Eric Larson)
آندرس دجا درباره لارسن گفته: «او بزرگترين معلم انيميشن همه تاريخ است» اريك لارسن را جز چند اسطورهي فراموشنشدني ديزني ميدانند. «سفيدبرفي و هفت كوتوله»، «فانتازيا»، «بامبي»، «سيندرلا»، «پيترپن»، «آليس در سرزمين عجايب»، «زيباي خفته» و «كتاب جنگل» فقط چند تا از کارهاي فراموشنشدني او هستند.
سال 1905 در كلولند به دنيا آمد. خواندن مجلههاي فكاهي مثل Judge وPunch را خيلي دوست داشت. بعد از دبيرستان به دانشگاه يوتا رفت تا روزنامهنگاري بخواند؛ همانموقع بود كه به خاطر بذلهگويي ادبي و طراحي گرافيكيِ مجله داخلي دانشگاه، برنده يك جايزه ارزشمند شد. بعد از فارغالتحصيلي به آمريكا رفت و براي چند تا از مجله هاي آمريكايي كار گرافيكي كرد. به پيشنهاد يكي از دوستانش چند تا طراح هايش را براي والت ديزني فرستاد و از آن پس مشغول كار توي کمپاني ديزني شد.
بعد از 52 سال كار در ديزني، اريك در مصاحبهاش با مجله تايم گفت: «مهم نيست كه چه مدت توي ديزني بودم، مهم اين است كه توي اين مدت فقط لذت بردم و چيز ياد گرفتم... وقتي كه به سالهاي گذشته فكر ميكنم و ميبينم كه مردم چقدر از كارهاي ما لذت بردهاند، احساس خوبي بهام دست ميدهد»
گلن كين (Glen Kean)
از مشهورترين انيماتورهاي دو بعدي سالهاي اخير ديزني است. تقريبا همسن آندرس دجاست. پدرش، بيل كين، صاحب نشريه معروف كميكاستريپ «سيركِ خانوادگي» بود. گلن سال 74 بعد از فارغالتحصيلي از «کال آرتز» به ديزني پيوست. شروع كارش با طراحي كاراكتر پني در «نجاتدهندگان» بود كه با «اولي جانسون» معروف همكاري كرد. سپس كاراكتر اليوت را توي «اژدهاي آقاي پيت» طراحي كرد. مدتي هم با جان لاستر (كارگردان داستان اسباب بازي 1و2) كار كرد و كاراكترهاي بكگراند فيلم «چيزهاي وحشي كجا هستند؟» را طراحي كرد.
مدتي كمكار شد و به صورت شخصي روي «ماجراي موشخرما» كار كرد. بعد دوباره به ديزني برگشت و طراحي كاراكترهاي فاگين، ساكس و جوجت را در «اليور و كمپاني» به عهده گرفت.
چند سال پيش او به عنوان «9 مرد برتر» سالهاي طلايي جديد ديزني انتخاب شد. كاراكترهاي آريل (پري دريايي كوچولو)، ديو (ديو و دلبر)، علاءالدين، پوكوهانتس (پوكوهانتس) و تارزان (تارزان) جز ماندگارترين كارهاي او هستند.
يكي از كارهايي كه او بهاش علاقه دارد نويسندگي و تصويرسازي كتابهاي كودكان است، مثل «راكوني به اسم آدام»
سال 1999 براي طراحي كاراكترِ «تارزان» نامزد دريافت جايزه آني شد.
هانس باخر (Hans Bacher)
باخر طراح كاراكتر «شير شاه» است و مشاور توليد «ديو دلبر» بوده و سال 98 به خاطر طراحي كاراكتر «مولان» برنده جايزه آني شد.
پيتر دِ سيو (Peter de Seve)
به نظر من پيتر دسيو خلاق ترين و در عين حال پرکارترين کسي است که در اين متن معرفي شده اند. قرار است امسال50 سالگي اش را در کنار همسرش، رادال و دخترش، پائولنا جشن بگيرد. کارش را با کشيدن کاريکاتور قيافه همکلاسيهايش شروع کرد و همان نقاشيها توانست در جشن تصوير سال آمريکا جايزه اول را از آن خود کند. تصويرسازي براي معروفترين مجلات آمريكايي نظير «تايم»، «نيوزويك»، «نيويوركر»، «Atlantic Monthly » و «پريمير»، طراحي پوستر نمايشهاي برادوي، طراحي كاراكتر بسياري از انيميشنهاي ديزني، دريم وركز، پيكسار و آسمان آبي (فوكس قرن بيستم) نظير «عصر يخي» از كارهاي ماندگار اوست. حرف زدن درباره دسيو عملا بيهوده است، بهترين راه براي شناختن او ديدن کارهايش است. سري به سايت شخصياش بزنيد، مطمئن باشيد که پشيمان نميشويد. او اعجوبه کارتونيستهاي زنده دنياست.



توني فوسايل (Tony Fucile