همشهری کاوه
فرشتگان گناهکار

1
زماني که «روبان سفيد» در جشنواره کنِ 2009 رونمايي شد، خيلي‌ها آن را «کالبدشکافي فاشيسم» خواندند، کالبدشکافي عقايد خشونت باري که از دلش هيتلر و نازيسم و آن کشتار جهاني زاده شد. هانکه اين بار هم سعي کرده که مثل فيلمِ تحسين‌شدة قبلي‌اش «پنهان»، با دست‌مايه قرار دادن يک داستان نسبتا جمع و جور و رفتارشناسي آدم‌هاي داستان، تحليلي هنرمندانه از يک واقعه تاريخي ارائه دهد.
«روبان سفيد» داستان دهکده‌اي کوچک در شمال آلمان است، دهکده‌اي که مردمش تحت تعليمات مسيحيت پروتستاني هستند. از آن‌جا که نوک پيکان فيلم به سمت نظام آموزشي-تربيتي سال‌هاي قبل از جنگ جهاني اول است، راوي داستان پيرمردي انتخاب شده که سال 1913 معلم جوان روستا بوده و اتفاقات عجيبي که در ماه‌هاي قبل از جنگ در روستا رخ داده را تعريف مي‌کند. اولين اتفاق عجيب زمين‌خوردن دکتر روستا در حين اسب‌سواري است، کمي بعد زن يکي از کشاورزان روستا (رعيت ارباب) مي‌ميرد، چند روز بعد هنگام جشن شکرگزاري پسر کشاورز مزرعة کلم ارباب را نابود مي‌کند، کمي بعد پسربچة ارباب توسط شخص يا اشخاص ناشناسي به طرز وحشتناکي شکنجه مي‌شود، بعد از مرخص‌شدن دکتر از بيمارستان متوجه رابطه جنسی و پنهاني او با قابلة روستا مي‌شويم که اين رابطه چند روز بعد از طرف دکتر به طرز بي‌رحمانه‌اي تمام مي‌شود، سپس پسر عقب‌افتادة قابله (که پدرش احتمالا همان دکتر روستاست) در جنگل توسط اشخاص ناشناس شکنجه مي‌شود؛ دستِ آخر قابله مي‌فهمد که عامل اين جنايات کيست و براي مطلع‌کردن پليس به شهر مي‌رود ولي ديگر هيچ‌وقت به روستا بر نمي‌گردد. موازي با اين اتفاقات، فيلم دو ماجراي ديگر را هم دنبال مي‌کند: يکي رابطه کشيش روستا با فرزندانش و شيوه‌هاي تربيتي خشني که در خانه کشيش اجرا مي‌شود و دوم رابطه ماجراي عشقي معلم روستا (راوي) و اِوا (خدمتکار ارباب) که به واسطه آن با نظام پدرسالاري و خشن خانواده اِوا که در يک شهر ديگر زندگي مي‌کنند آشنا مي‌شويم. در نهايت راوي يا همان معلم روستا مي‌فهمد که هر جا اتفاقِ وحشتناکي افتاده، پاي بچه‌هاي روستا هم وسط بوده، براي همين به آن‌ها شک مي‌کند.
هانکه از تنيدن اين کلاف تو در تو و کنار هم قرار دادن حدود 30 شخصيت ريز و درشت در کنار هم، اشاره به مقطع زماني داستان و دستِ آخر معرفي کودکانِ روستا به عنوان عاملان اصلي فجايع روستا، سعي مي‌کند با زیر سوال بردنِ نظام آموزشیِ سال های قبل از جنگ جهانیِ اول، کالبدشکافي نسلي را نشان دهد که 25 سال بعد با خشونت افسارگسيخته و عقايد فاشيستي‌شان جنگ خونين جهاني دوم را شروع مي‌کنند. بزرگترهاي روستا که همگي از طرف راوي به اسمِ جايگاه اجتماعي‌شان شناخته مي‌شوند (مثلِ ارباب، دکتر، قابله، کشاورز) آدم‌هاي سرد و بي‌عاطفه‌اي‌اند که تمامي رفتارهاي‌شان با خشونت حيواني و بدوي اجين شده. آن‌ها در يک ساختار اجتماعي ارباب-رعيتي جامعه‌اي خشن را درست کرده‌اند که به راحتي مي‌توان آن را به کل آلمان تعميم داد. مصداق چنين ادعايي جايي است که روايت داستاني براي دقايقي به خانة پدري اِوا (معشوقه معلم و خدمتکار ارباب) در شهري ديگر سرک مي‌کشد و متوجه مي‌شويم که وضع تربيتي خانة آن‌ها و رابطه پدر و فرزندانش نه تنها بهتر از روستاي مذکور نيست که چه بسا خشن‌تر و بي‌عاطفه‌تر است. حتي کشيش روستا که ظاهرا مي‌بايستي الگوي رفتاري بقيه اهالي باشد، براي کوچکترين خطاي فرزندانش بدترين تنبيه‌ها را در نظر مي‌گيرد. در چنين شرايطي است که بچه‌ها تصميم مي‌گيرند انتقام خودشان را از بزرگترها بگيرند، بچه‌هايي که براي يک اشتباه معمولي مجبورند روبان سفيدي را به دست‌شان ببندند تا هميشه به ياد داشته باشند که گناه‌کارند و تا وقتي که پاک نشده‌اند بايستي اين انگ را تحمل کنند. بچه‌هاي ظاهرا معصوم تصميم مي‌گيرند گناه‌کاران واقعي را مجازات کنند: دکتر هوسران، بچه حرامزاده، ارباب زورگو و کشيش بي‌رحم. آن‌ها در کمال آرامش جنايت مي‌کنند و رفته‌رفته به شياطيني بدتر از پدران خود تبديل مي‌شوند. آن ها کسانی هستند که در آینده «فاشیسم» را به وجود می آورند.

2
سياه و سفيد بودن فيلم از چند حيث حائز اهميت است: اول تاکيد روي سفيدي رنگ سفيد و سياهي رنگ سياه که با توجه به اسم فيلم و تعريفي که از روبان سفيد در خود فيلم داده مي‌شود، مي‌توان آن‌ها را نشانه پاکي و گناه دانست. دوم تصاوير بديع فيلم است که در نگاه اول به هيچ‌وجه معلوم نيست که با دوربين ديجيتال گرفته شده است. تصاوير فيلم که در ابتدا به صورت رنگي گرفته شده بود، در مرحله پس‌توليد سياه و سفيد شده‌اند و علت استفاده از دوربين ديجيتال هم دستکاري تمامي تصاوير و پرداخت راحت‌تر آن‌ها در مرحله پس‌توليد بوده. سوم آزموني شخصي براي خودِ هانکه و طرفدارنش است: هانکه اساسا دغدغه رئاليسم دارد، تا آنجا که يکي از کارگردان‌هاي مورد علاقه‌اش عباس کيارستمي است. از طرفِ دیگر سينماي سياه و سفيد به راحتي مي‌تواند تصاوير فيلم را به سمت فضاهاي مصنوعي‌يي ببرد که فرسنگ‌ها از رئاليسمي که تا حالا در سينماي هانکه ديده بوديم، فاصله داشته باشد. چالشي که بدون شک ذهن هانکه را درگير خودش کرده، ايجاد تعادلي بين فضا و کنتراست بالاي تصاوير سياه و سفيد (که عملا به طرف انتزاعی شدن می گراید) و سينماي رئاليسم اروپا بوده (که معمولا با تصاوير رنگي و کنتراست کم و رنگ‌هاي سرد توي ذهن مخاطب تداعي مي‌شود) تدبير هانکه و فيلم‌بردارش اين بود که به جاي نورپردازي رايج سياه و سفيد (که حالت کلاسيک‌اش همان نورپردازي سه منبعي است) بيشتر از نورپردازي مبتنی بر واقعيت در فيلم‌هاي رنگي استفاده کنند. براي همين در بعضي از صحنه‌هاي تاريک و شب‌ها خيلي چيزها معلوم نيست و در ازايش صحنه واقعي‌تر از آب درآمده. ترکيب اين واقعيت‌گراييِ سرد و ذهن پيچيده هانکه براي بيان واقعيتي که زماني همه جهان با گوشت و پوست‌شان لمس کرده‌اند، باعث شده که «روبان سفيد» لقب موفق‌ترين فيلم سال 2009 را از آن خودش کند و برنده نخل طلاي کن و جوايز اصلي سالانه فيلم‌هاي اروپايي شود.

توسط همشهری کاوه در 14 دی 1388 1:13 قֽظֽ | | نظرات (13) | لینک (0)
فیلم های قبول نشده در جشنواره فیلم کوتاه تهران

منبع مطلب زیر، صفحه سینمای روزنامه اعتماد، روز یکشنبه 17آبان 88 است: http://www.etemaad.ir/Released/88-08-17/184.htm


رو اسم من خط بکش
حکايت محافظه‌کار شدن جشنواره فيلم کوتاه تهران


امسال با يک افت چشمگير، 1538 فيلم به دبيرخانه جشنواره فيلم کوتاه تهران رسيده که 752 تايش داستاني، 435 مستند، 199 فيلم تجربي و 152 تايش انيميشن بوده. در بخش بين‌الملل هم 2491 فيلم رسيده که به نوبة خود نشان‌دهنده اهميت جشنواره فيلم کوتاه تهران در بين فيلم‌سازان خارجي است. حواشي جشنواره از روزي شروع مي‌شود که اعضاي هيئت انتخاب معلوم مي‌شوند و شروع به ديدن فيلم‌ها مي‌کنند، حاشيه‌هايي که هر سال بيشتر و پيچيده‌تر از سال‌هاي پيش مي‌شود. ناصر غلامرضايي، محمد درمنش، سعيد مستغاثي، کاوه بهرامي‌مقدم و انسيه شاه‌حسيني اعضاي هيئت انتخاب بخش داستاني، مهرداد زاهديان، محمود زنده‌نام و ماني ميرصادقي اعضاي بخش مستند و شهرام مکري، ناصر گل‌محمدي و حميد جمدر هيئت انتخاب بخش تجربي و انيميشن بودند. فيلم‌هاي منتخب قرار است از بيستم تا بيست و پنجم آبان در سينما فلسطين پخش شود.


حواشي جشنواره
معمولا روز سوم يا چهارم جشنواره، يک جلسة پرسش و پاسخ با هيئت انتخاب جشنواره برگزار مي‌شود که عملا شبيه ميدان جنگ است. يک طرف اين ميدان اعضاي هيئت انتخاب هستند و طرف ديگر هم فيلم‌سازان. اگر حواشي اين جشنواره 100 تا باشد، 90 تايش به همين جلسه و مرحله انتخاب فيلم‌ها برمي‌گردد. دعواي اصلي هميشة خدا اين بوده که چرا فلان فيلم آمده و بهمان فيلم نيامده، خب طبيعي هم است، از بين قريب به 2000 فيلمي که هر سال به دبيرخانه جشنواره مي‌رسد که نمي‌شود همه‌اش را توي مسابقه شرکت داد. اما مشکل جديدي که در چند سال اخير به وجود آمده دخالت‌هاي عجيب و غريب دبير جشنواره در تصميمات هيئت انتخاب و محافظه‌کاري‌هاي زياد از حد (و بعضا من در آوردي) در مرحله انتخاب فيلم‌هاست. همه‌مان مي‌دانيم که فيلم کوتاه يعني «جسارت»، يعني «ايده‌هاي نو»، يعني «کارهاي غير تکراري و جديد»، چون نه آن سرمايه‌هاي هنگفت سينماي حرفه‌اي برايش خرج مي‌شود که تهيه‌کننده‌اش به فکر بازگشت سرمايه باشد (يک فيلم کوتاه معمولا با دو-سه ميليون تومان جمع مي‌شود) و نه قرار است در سطح وسيع اکران شود که کارگردانش به فکر مخاطب عام و کليشه‌هاي رايج باشد. اما ظاهرا اين بديهيئت دچار تغييراتي شده، گواهِ اين ادعا هم جشنواره‌هاي سال‌هاي اخير و فيلم‌هاي کليشه‌اي است که در آن اکران مي‌شود. مي‌توانيد در يک نظرسنجي ميداني به اين نتيجه برسيد که اکثر مخاطبان پيگير فيلم کوتاه معتقدند «جشنواره فيلم کوتاه تهران در سال‌هاي اخير محافظه‌کار شده»، صفاتي که اصولا با ذاتِ فيلم کوتاه و مستند در هيچ‌جاي دنيا جور در نمي‌آيد. جشنواره فيلم کوتاه به خاطر محافظه‌کاري‌هايش حتي از خودش هم عقب مانده، مثلا اگر همين امسال فيلمي مشابه «گناه مريم» (ساخته پريسا شاهنده) که چند سال پيش در همين جشنواره به نمايش در آمده، به دبيرخانه مي‌رسيد، به احتمال زياد براي بخش مسابقه انتخاب نمي‌شد. چون «گناه مريم» يک مستند اجتماعي بسيار تلخ و گزنده است که به قتل‌هاي ناموسي و قبيله‌اي منطقه خوزستان مي‌پردازد، به ضعف‌هاي قانون مجازات کيفري در مورد اين قتل‌ها و بي‌گناهي آدم‌هايي که سر هيچ و پوچ به راحتي کشته مي‌شوند. هيچ آدم عاقلي نمي‌تواند درباره کشته‌شدنِ يک دخترِ بي‌گناه فيلمي کمدي بسازد، واضح است که تلخيِ ناگزيرِ اين فيلم هم از تلخي سوژه‌اش مي‌آيد. چند سال پيش اين مساله جزو بديهيئت بود ولي ظاهرا سياست‌هاي فعلي جشنواره چنين موضوعي را بر نمي‌تابد، نتيجه‌اش هم اين شده که ديگر خبري از مستندهاي اجتماعي گزنده در جشنواره نيست، مستندي که بخواهد دل مخاطبش را به درد آورد. نگاهي به تاريخ جشنواره نشان مي‌دهد که جسارت جشنوارة تهران، حتي در اوايل دهة هفتاد (حدود 15-16 سال پيش) هم با وجود شرايطِ سختي که آن زمان بر کل جامعه حاکم بود، بيشتر از الآن بود.
هيئت انتخاب جشنواره در اين چند سال نشان داده که حتي جرات انتخاب بعضي از توليدات جسورانه خودِ انجمن سينماي جوان را هم ندارد، فيلم‌هايي که يا ساختارهاي تجربي‌تر داشته‌اند و يا مثل «گناه مريم» سراغ موضوع‌هاي حساس رفته‌اند، در صورتي که متوليان فيلم کوتاه (مثل انجمن و مرکز گسترش) فيلم‌سازان را همواره به ساخت کارهاي جسورانه ترغيب مي‌کنند و عملا با دست پيش مي‌کشند و با پا پس مي‌زنند. نمود عيني اين تناقضات همان جلسة پرسش و پاسخ با هيئت انتخاب و دعواهاي تکراري‌يي است که معمولا راهي به جايي نمي‌بَرد. به کرات پيش آمده که فيلمي در اين جشنواره پذيرفته نشده باشد ولي توي ده‌ها جشنواره معتبر جهاني و داخلي ديگر نمايش داده شده و بعضا جايزه هم گرفته باشد. نمونه بارزش فيلمِ «همسفر خاموش» (ساخته الهام حسين‌زاده) است که در بيش از 40 جشنواره جهاني (مثل جشنواره ونيز) و چندين جشنواره داخلي (مثل فجر) نمايش داده شده و جوايز متعددي هم از آن خودش کرده ولي به راحتي در مرحله انتخابِ فيلم جشنواره تهران رد شده و وارد مسابقه نشده. يا سال پيش فيلمِ «لطفا از خط قرمز فاصله بگيريد» (ساختة کاظم ملايي) با اين که توي چهار رشته در جشنِ خانة سينما نامزد شد و در چندين جشنواره خارجي (مثل جشنواره فيلم‌هاي تجربي استراليا، توس اكرانز، فيلم‌هاي مستقل يونان) به نمايش در آمده بود، در جشنواره فيلم تهران پذيرفته نشد.

شعبده‌بازي آقاي دبير
گل سرسبد دخالت‌هاي دبير جشنواره در تصميمات هيئت انتخاب، در جشنواره بيست و چهارم (1386) بود که توي خيلي از سايت‌ها و نشريات هم نوشته شد. سال 1386 بعد از اينکه هيئت انتخاب ليست نهايي خودش را به دبيرخانه جشنواره داد، دبير جشنواره شخصا دوازده فيلم را از ليست بيرون کشيد. چند تا از فيلم‌سازها که از اين حرکت آگاه شده بودند، نسبت به اين تصميم اعتراض کردند ولي پاسخ دبيرخانه جشنواره اين بود که «دبير جشنواره مختار است هر فيلمي که به صلاح جشنواره نباشد را از جشنواره بيرون بکشد»، البته معمولا دبير هر جشنواره‌اي اين اختيار را دارد ولي براي يک يا دو فيلم، نه ديگر دوازده فيلم. يکي از آن دوازده فيلم، ساختة تحسين شدة حامد خسروي، يعني «ترانه اندوهگين کوهستان» بود که همان سال جوايز اصلي جشن خانه سينما، جشنواره فجر، جشنواره سينما-حقيقت و جشنواره رويش را از آن خودش کرده بود. خسروي نسبت به يازده فيلم‌ساز ديگر خوش‌شانس‌تر بود، چون نهايتا توانست با وساطت محمد آفريده (رييس مرکز گسترش سينماي مستند و تجربي) فيلمش را وارد بخش مسابقة جشنواره کند، و جالب اين‌جا بود که «ترانه اندهگين کوهستان» دستِ آخر برنده يکي از جوايز اصلي جشنواره فيلم کوتاهِ تهران هم شد. يعني فيلمي که توسط دبيرِ جشنواره از جشنواره بيرون کشيده شده بود، بعد از ورود، از دستِ داوران همان جشنواره يکي از جايزه‌ها را گرفت! ولي آن يازده فيلم‌ساز ديگر که دستشان به جايي بند نبود عملا غير از حرص‌خوردن کاري نتوانستند انجام دهند. همين امسال طبق شايعاتي که از هيئت انتخاب بخش فيلم‌هاي مستند به بيرون درز کرده، دبير جشنواره سه فيلم را خودش شخصا بيرون کشيده که يکي از آن‌ها «خاطره نياوران» ساخته هادي آفريده است. فيلم‌هاي نوجو و متفاوتي هم که با وجود ساختار حرفه‌اي‌شان به جشنواره راه پيدا نمي‌کنند هم که جاي خود دارد، مثل سوسک (يک پلان-سکانس 18 دقيقه‌اي، به کارگرداني کاوه مظاهري و بازي بهناز جعفري) يا ترينتي (يک فيلمِ تجربي و جسورانة به کارگردانيِ آزاد جنتي)
فيلم‌هاي نمايش داده‌شده در سال‌هاي اخير نشان مي‌دهد که در اين سال‌ها، جشنواره دنبال فيلم‌هاي خنثي بوده، فيلم‌هايي که نمايشش نه قرار است به کسي بر بخورد، نه حرف تندي بزند و نه چيزي را نقد کند. و يا اگر هم جسارتي دارد، آن‌قدر مِلو و آرام باشد که با نمايشش آب از آب تکان نخورد. توي بخش مستند هم جشنواره عملا به حامي درجه يک توليداتِ واکسينه‌شده‌ي تلويزيوني تبديل شده که نقطه اوجِ اين حمايت جشنواره امسال است، البته ناگفته نماند که هميشه استثناهايي هم وجود دارد ولي نه در اين حد که قائده بشوند. جايگاه جشنواره فيلم کوتاه تهران بين فيلم‌سازان سينماي کوتاه، شبيه جايگاه جشنواره فجر بين سينماگرانِ حرفه‌اي است، تمام آن نقاط مثبت و منفي جشنواره فجر هم به نحوي در اين جشنواره وجود دارد، اما اگر جشنواره فجر ويترين توليداتِ حرفه‌اي در يک سال گذشتة خودش باشد، جشنواره فيلم کوتاه تهران در حالِ حاضر به هيچ‌وجه چنين جايگاهي ندارد، چون بين بيش از هزار فيلمي که به دبيرخانه جشنواره مي‌رسد فيلم‌هايي را انتخاب مي‌کنند که همه مي‌دانند خيلي از خوب‌هايش در همان مرحلة انتخاب، حذف شده‌اند.

فيلم‌هايي که ديده نمي‌شوند
دو سال پيش، يکي از فيلم‌سازان فيلم کوتاه در ايام جشنواره يادداشتي در روزنامه اعتماد نوشت که با اعداد و ارقام ثابت مي‌کرد «غيرممکن است اعضاي هيئت انتخاب جشنواره وقت کنند که همه‌ي فيلم‌ها را ببينند» تا قبل از آن يادداشت اين شايعه وجود داشت که اعضاي هيئت انتخاب فيلم‌ها را روي تصوير جلو مي‌زنند و اصطلاحا آن‌ها را از روي SEARCH مي‌بينند و براي همين است که بعضا به تصاوير کارت‌پستالي فيلم توجه مي‌کنند تا چيزهاي ديگر. در قسمتي از اين يادداشت آمده بود: «سال 86 حدود دو هزار و 600 فيلم به دبيرخانه جشنواره رسيده: کار هيئت انتخاب جشنواره از 31/6/86 شروع شد و ليست فيلم‌هاي انتخاب شده در تاريخ 25/7/86 اعلام شد. اگر اين وسط 10 روز را براي نظارت و ارزشيابي فيلم‌ها در وزارت ارشاد کم کنيم، مشخص مي‌شود که اعضاي هيئت انتخاب همه فيلم‌ها را در عرض 16 روز ديده‌اند. اگر ميانگين زمان هر فيلم را 15 دقيقه فرض کنيم و باز اگر اعضاي هيئت انتخاب روزي 10 ساعت از وقت‌شان را به صورت مفيد به بازبيني فيلم‌ها اختصاص داده باشند، 65 روز لازم بود تا بتوانند همه فيلم‌ها را فقط يک بار ببينند. در صورتي که زمان بازبيني فيلم‌هاي امسال فقط 16 روز بوده يعني به طور ميانگين روزي 40 ساعت فيلم ديده‌اند (يادآوري: هر شبانه روز فقط 24 ساعت است) و باز به طور ميانگين، اعضاي هيئت انتخاب روزانه مي‌بايست 162 فيلم را بازبيني مي‌کردند که با توجه به توانايي جسمي و ذهني هر انسان، عددي قابل تامل است» و در ادامه آمده بود که «متاسفانه دفعه اول نيست که اين اتفاق مي‌افتد: سال 1385، حدود دو هزار فيلم در عرض 27 روز ديده شد، سال 1384 هم هزار و 900 فيلم در عرض 47 روز و سال 1383 هم همه هزار و 800 فيلم رسيده به دبيرخانه جشنواره در عرض 19 روز ديده شد» متاسفانه از سال 86 به بعد روابط عمومي جشنواره به خاطر اين که گزک دستِ کسي ندهد، ديگر تاريخ شروع کار هيئت انتخاب را اعلام نکرد و ماجرا مخفي‌تر از قبل شد، ولي در نهايت يک اتفاق مثبت افتاد: اعضاي هيئت انتخاب زيادتر شدند تا فيلم‌ها به صورت تفکيک‌شده ديده شود، يعني تا سال 1386 همه فليم‌هاي مستند و داستاني و تجربي و انيميشن را فقط يک گروه مي‌ديدند که از ديد مسوولان جشنواره صلاحيت نظر دادن در هر چهار رشته را داشتند!

قوانين من در آوردي
معيارهاي انتخاب فيلم طبيعتا همان اصول سينمايي است که باعث خوبي و بدي فيلم‌ها مي‌شوند، به علاوة سليقه خاص هر جشنواره که مشخص مي‌کند چه فيلمي براي نمايش در چه جشنواره‌اي مناسب‌تر است. مثلا جشنواره «اوبرهاوزن» دنبال فيلم‌هاي تجربي‌تر است، جشنواره «کلرمون» از سينماي آسيا توقع دارد که مسائل ژورناليستي‌تر را با ديدي هنرمندانه روايت کند و يا جشنواره ترايبکا دلش مي‌خواهد به سينماي مستقل‌ پر و بال بدهد و ... اما در مورد جشنواره فيلم کوتاه تهران واقعا نمي‌توان سليقة خاصي تعيين کرد، چون هر چند سال يک بار سليقه جشنواره به طرز پيش‌بيني نشده‌اي عوض مي‌شود. مثلا يک‌سال به «بهار اندکِ» روح‌الله بهرامي جايزه مي‌دهد و سال بعد به «روي خطِ» محمد صوفي (رييس دفتر تهران انجمن سينماي جوان) و سال ديگر به مستندِ تجربي «م.جامع از فريومدِ» (حميد اسماعيلي) يا «آندوسي» (شهرام مکري). تنها چيزي که مي‌توان گفت اين است که داوران اصولا به فيلم‌هايي اهميت مي‌دهند که معمولا بر مبناي همان اصولي که مدرسان انجمن سينماي جوان در کلاس‌هاي‌شان درس مي‌دهند، ساخته شده باشند. نمونه بارز چنين فيلمي «بومرنگ» (ساخته داريوش غريب‌زاده) است که اصطلاحا «يک فيلمِ سينماي جواني» است که خوب هم ساخته شده. اما در سال‌هاي اخير خيلي از اين اصول سينمايي جاي خودشان را با خطِ قرمزهاي من در آورديِ هيئت انتخاب جشنواره، که بعضا از خطِ قرمزهاي وزارتِ ارشاد هم جلوتر مي‌زند، عوض کرده. به عبارتي هيئت انتخاب از همان اول دنبال فيلم‌هاي بي‌خطر است، در صورتي که خيلي از فيلم‌هاي خطرناک از ديدِ جشنواره، از ديدِ وزارت ارشاد «معمولي» ارزيابي مي‌شود. همين امسال چند تا از فيلم‌هايي که جشنواره به خاطر مشکلات مميزي رد کرده بود توانستند از وزارت ارشاد مجوز نمايش بگيرند، سال‌هاي پيش هم به کرات اين اتفاق افتاده بود. نتيجة چنين پيش‌داوري‌يي، به وجود آمدنِ سيستمِ حذفي‌يي است که در اين چند ساله باعث محافظه‌کار شدن جشنواره و حذف يک سري از استعدادها شده. بارها پيش آمده که نمايش يک فيلم خوب يا حتي متوسط در جشنواره زندگي و آيندة کاري سازنده‌اش از اين رو به آن رو کرده، و برعکسش هم حذف يک فيلم خوب چنان آسيبِ روحي و بعضا مالي‌يي به سازنده‌اش زده که طرف براي هميشه فيلم‌سازي را بوسيده و گذاشته کنار. روند حذفي جشنواره فيلم کوتاه در سال‌هاي اخير، عملا باعث دلسردي خيلي از فيلم‌سازاني شده که با هزار اميد و آرزو و صد جور خوش خيالي، فيلم‌شان به دبيرخانه مي‌فرستند و انتظار دارند که هيئت انتخاب هم بدون جانبداري در مورد آن‌ها قضاوت کنند، اما وقتي ليست نهايي اعلام مي‌شود و بعدترش وقتي که فيلم‌هاي انتخاب‌شده در سالن سينما فلسطين پخش مي‌شود، غير از ياس و ناراحتي نتيجه‌اي براي‌شان ندارد. دستِ آخر هميشه علامت سوالي بزرگ در ذهن‌ها نقش مي‌بندد: «آيا واقعا ويترينِ يکساله فيلم‌هاي کوتاه ما اين‌ است؟»

توسط همشهری کاوه در 17 آبان 1388 11:25 بֽظֽ | | نظرات (6) | لینک (0)
سينماتوگراف در اسپانيا

يک فيلم حيرت انگيز ديگر: «در شهرِ سيلويا» ساخته فيلم‌ساز گمنام اسپانيايي، خوزه لوئيس گوئرين
فيلم گوئرين وارث خلف انديشه‌هاي برسون درباره سينماتوگراف است: سينمايي که مستقل از ادبيات مي‌تواند به حياتش ادامه دهد. شاخص‌ترين امتياز فيلم حاشيه صوتي خلاقانه‌اش است، خلاقيتي که بين صداهاي داخل و خارج قاب و ترکيب آن‌ها بهترين را انتخاب کرده.
«در شهر سيلويا» هيچ داستاني ندارد، يا اگر بي‌انصافي نکنم بايد بگويم که داستانش در حد يک داستان کوتاه کليشه‌اي يک صفحه‌اي است، از آن داستان‌هاي برادران داردني که آدم مي‌ماند فيلم‌نامه‌اش چند صفحه بوده! با وجود اين بي‌داستاني، تماشاچي تا آخر مي‌نشيند و با اشتياق فيلم را نگاه مي‌کند. اين ذوق و شوق بدون شک از وجه سينمايي (و نه ادبي) فيلم مي‌آيد، فيلمي که بيشتر در نماهاي بسته و مديوم مي‌گذرد و ريتم استثنايي‌اش را از چگونگي دادن اطلاعات محدودش به تماشاچي (اطلاعات هر چند پرت و بي‌اهميت)، کارگرداني ريزبينانه (تسلط کارگردان به جزئيات لوکيشن‌هاي فيلم و نحوه دکوپاژ ستودني است) و صداگذاري فوق‌العاده‌اش مي‌آورد.

يک مثال: طولاني‌ترين صحنه فيلم مربوط مي‌شود به کافه‌اي که از کنارش يک خط ترامواي شهري مي‌گذرد. اين صحنه طوري طراحي شده که هر چند دقيقه يک بار، حرکت قطار تراموا توي يکي از تصاوير ديده شود. رويکرد کلي فيلم هم به شدت رئاليستي است (آن‌قدر که آدم را گول مي‌زند که فيلم مستند است). قول مي‌دهم تمام کساني که توي ايران به عنوان صداگذار حرفه‌اي شناخته مي‌شوند، با توجه به رويکرد واقع‌گراي فيلم توي همه صحنه‌هاي فوق، صداي قطار را مي‌گذاشتند (احتمالا خيلي هم حال مي‌کردند که به ريتم فيلم جان داده‌اند) ولي «در شهر سيلويا» بين ديالوگي که در پيش زمينه بين دو نفر رد و بدل مي‌شود، صداي پاي آدمي که از توي قاب رد مي‌شود، دفترچه‌اي که در پس زمينه دارد ورق مي‌خورد و صداهاي خارج از قاب هر بار يک يا دو تا را بيشتر انتخاب نمي‌کند، و اين کار آن‌قدر حساب‌شده و دقيق انجام مي‌شود که مثلا اگر در ده پلان بعدتر دوباره همين ترکيبِ تصويري در قاب ديده شود و اين بار صداگذار تشخيص بدهد که بايد صداي ديگري شنيده شود، اين صداي جديد توي ذوق نزند و خيلي طبيعي و درست جلوه کند. اين بازي صدايي از يک جايي به بعد آن‌قدر جالب مي‌شود که تماشاچي را در خودش دخيل مي‌کند: تماشاچي در اين بازي بايد دنبال منبع صدا در تصويري که روبرويش مي‌بيند، بگردد.
پارسال توي همين وبلاگ يک فيلم ترسناک را معرفي کردم به اسم «REC»، که بر خلاف خيلي از فيلم‌هاي ترسناک ساختاري واقع‌گرا و آرتيستيک داشت. جالب اين‌جا بود که آن فيلم را هم يک کارگردان گمنام اسپانيايي ديگر ساخته بود. اسپانيايي‌ها که توي سينما بيشتر به واسطه بونوئل و آلمودووار و سائورا شناخته شده‌اند، ظاهرا حالا دارند قدم‌هاي متفاوتي در جهت سينماي رئاليستي برمي‌دارند که ربط خاصي هم به بقيه دنيا ندارد. کاش ما هم توي سينماي خودمان ذره‌اي استقلال هنري داشتيم!


پي نوشت:
«خوزه لوئيس گوئرين»، متولد 1960 شهر بارسلوناست و از 25 سالگي مشغول فيلم‌سازي بوده. «در شهر سيلويا» ششمين فيلم اوست که سال 2007 نامزد دريافت شير طلايي جشنواره ونيز بوده.

توسط همشهری کاوه در 12 فروردین 1388 5:20 بֽظֽ | | نظرات (25) | لینک (0)
پارتیِ حوزه به صرف ليموزين

قبل از تحرير: اين مطلب را براي روزنامه فرهنگ آشتي نوشتم. براي همين يک کم جلوي خودم را گرفتم تا با ادب باشم


دو روز اول اسفندماه امسال، حوزه هنري بعد از کلي تبليغات و شوهاي رسانه‌اي، بالآخره جشنواره فيلم‌هاي 100 ثانيه‌اي‌اش را با شعار «سينماي پرسش» برگزار کرد، در حالي که مهم‌ترين بخش جشنواره -که بدون هيچ شکي داوري جشنواره است- با فضاحت بي‌سابقه‌اي برگزار شد. جريان از اين قرار است که يک هفته قبل از برگزاري جشنواره، اسامي فيلم‌هاي راه‌يافته به بخش مسابقه از طريق سايت جشنواره و در قسمت «خبر» سايت اعلام شد. فيلم من هم توي اين ليست بود. چند روز بعد هم داوري‌ها انجام شد و داورها راي‌شان را دادند. تا اين‌جاي قضيه همه چيز طبيعي است. بعد از داوري‌ها يکي از دوستانم که جزو داوران «بخش جوان» بود به‌ام زنگ زد و گفت که فيلمِ من اصلا توي فيلم‌هايي که به داورها داده شده، نبوده. حتي اين اتفاق هم چيز خيلي عجيبي نيست، همه کساني که توي عرصه فيلم کوتاه و مستند فعاليت مي‌کنند با پديده «گم‌شدن فيلم توي جشنواره» و «بيرون‌کشيدن چند تا از فيلم‌ها توسط دبير جشنواره» و امثالهم تا حدودي آشنا هستند و به‌اش عادت کرده‌اند. ولي به هر حال من پيگيري کردم تا ته و توي قضيه را در بياورم. دستِ آخر ليست فيلم‌هايي که داوران ديده بودند را با ليست فيلم‌هايي که توي بخش مسابقه پذيرفته شده بود مقايسه کرديم و به مساله‌اي بزگتر از گم‌شدن چند تا فيلم برخورديم: از 114 فيلمي که در بخش مسابقه قبول شده بود، فقط 53 فيلم را به داوران داده بودند که طبقه گفته خود داوران هم اکثرشان فيلم‌هاي بي‌کيفيت بودند. بنابراين 61 فيلم اصلا ديده نشده بود که دستِ کم در مقايسه با بقيه فيلم‌ها مورد قضاوت قرار بگيرند. چرا و به چه علت، خيلي معلوم نيست! شما حساب کنيد که اگر به طور ميانگين براي هر فيلم فقط 4 نفر زحمت کشيده باشند، يعني تلاش 244 نفر رسما دور ريخته شد، آن هم 244 نفري که از فيلتري به اسم «هيات انتخابِ جشنواره» گذشته‌اند.
وقتي اين قضيه به مسوولان جشنواره (از جمله دبير محترم جشنواره) گفته شد، ترتيب اثري که ندادند هيچ، حتي تصميم گرفتند هيچ‌جا هم صدايش را در نياورند تا آبروي‌شان نرود. در صورتي که نگارنده شاهد بود که دو نفر از داورها به نمايندگي از بقيه به دبيرخانه زنگ زدند و گفتند که راضي هستند دوباره وقت بگذارند و باقي فيلم‌ها را ببينند و دوباره راي بدهند، اما مسوولان جشنواره از اين گوش شنيدند و از گوش ديگر در کردند تا مبادا آبروي‌شان برود. واقعا 114 تا 100 ثانيه مگر چقدر مي‌شود؟! مگر «حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي» يکي از مبلغان انديشه‌ اسلامي نيست؟ کجاي اسلام درباره حفظ آبرو چنين حکم عجيب و غريبي صادر کرده که ما نمي‌دانيم؟ زحمت 244 جوان واقعا اين قدر بي‌اهميت و وقت آقايان اين قدر با ارزش است که نتوانند براي ارزيابي اين 61 فيلم فقط 2ساعت زمان بگذارند! احتمالا برگزارکنندگان جشنواره، طبق شناختي که از روحيه مردم ما داشتند، مطمئن بودند که همه دو روز بعد اين مساله را فراموش مي‌کنند و روز از نو و روزي از نو. دو روز بعد همه آن‌قدر گرفتار مي‌شوند که اصلا يادشان مي‌رود جشنواره100 در سال 1387 با چه فضاحتِ پنهاني برگزار شده. واقعا چرا چنين جشنواره‌اي بايد فيلم قبول کند؟ از همان اول بگويند که مي‌خواهند يک پارتي مجلل برگزار کنند و مثل همين امسال هم براي آوردن مهمانان شان به کاخ جشنواره 10 تا ليموزين اجاره کنند –که جشنواره100 در اجاره ليموزين‌ها انصافا سنگ تمام گذاشت- و خيال همه را راحت کنند و الکي هم لغت «جشنواره» را بدنام‌تر از ايني که هست نکنند. اميد که سال بعد در گردهمايي بزرگتري، همه فيلم‌سازان فيلم کوتاه با هم به پارتي بزرگ حوزه هنري دعوت بشوند و از پذيرايي‌شان لذت ببرند.

ليست فيلم‌هايي که به داوران داده نشده و اصلا مورد قضاوت قرار نگرفته‌اند، به شرح زير است:


بخش فرهنگي
s/ علي زارعي جلال آبادي
ايستگاه اتوبوس/ محمد رضا حاجي غلامي
نقاب/ پدرام زنگنه
قصه 5 انگشت/ فطيما يثربي
روزنه/ شهريار پور سيديان
ماراتون/ حبيب املاکي
قطعه کوتاه/ اشکان رهگذر
شما چي فکر مي کنيد؟/ ايمان قائمي
روز نشيني زنانه/ صبا سلمان زاده
فلسفه ميخ/ هاجر متين فر
باران/ محسن مهدوي
اعتياد/ کاوه مظاهري


بخش پايداري
خاطره مقاومت/ صمد اسکندري
آقا محمد حسين/ بنيامين اثباتي
شفق سرخ/ مهدي ايل بيگي
غزه/ ندا کشاورز
تصويري از يک رويا/ سمانه نعمت
آرامش/ حميد سيد مطهري


بخش اقتصادي
حريص/ امير حسين تاج بخش
آنها ....... آنجا/ سيد امين اسکندري


بخش اجتماعي
پلکان/ فراز توکلي شيراجي
من تو ما/ حامد گازي اصل
اسپليت/ جواد سهيلي نيک
نقاشي/ مجيد آقائي
نقش عشق/ شيرين صدق گويا-بينا
آن دم/ اسماعيل ميرزايي
واسطه/ محمد بکراني
گل يا پوچ/ محمد بکراني
فاجعه61200/ شهرزاد راستاني
شکار/ مبارز جوانمرد
مداد سياه/ سيد علي آقازاده
رهگذر/ اميد رضا خيرخواه
گريه/ محسن آزادي
تلخ و شيرين/ فاطمه الهقلي زاده
روشن دل/ حامد گازري اصل
دستهاي کوچک اميد/ پريسا رحماني
پارتي=رابطه سياه/ حسن وزير زاده
آواز نگاه/ مهدي فتحعلي زاده
حکم آني/ اکبر نجار پور
آزادي/ محمد حقيق
روز هشتم/ بهنام فرد افشار
تلويزيون/ محمدعلي ولي زاده
درخت/ محمد ولي زاده
لاک پشت/ فائزه مسعودي
به عشق پرواز/ اميد اسدزاده
روشنفکري در 100ثانيه/ سپهر رضائي
باغبان/ عبدالحسين حيدري
در همسايگي ما/ مسلم نصيري
شما چطور؟/ علي نخعي
بلوار/ بهرنگ ميرزايي
رفت/ ميثم صابري نسب
اسير/ مهراو نوري
آتش/ مهدي محتشم صفا
BALANCE تعادل/ نفيسه مغاني
به کوتاهي زندگي/ حسين فاني
غاز بلا4/ سعيد ترخاني
غاز بلا7/ سعيد ترخاني
پيامبر رحمت1/ سعيد ترخاني
طنزهاي اجتماعي 5/ سعيد ترخاني
زيارت/ فروزان شيرزادي
بيست ثانيه/ پيام شکوهي راد

توسط همشهری کاوه در 7 اسفند 1387 1:30 قֽظֽ | | نظرات (18) | لینک (0)
بعد از دو ماه...

اين‌جا خيلي گرد و خاک گرفته. فکر کنم بعد از اين همه مدت بهتر است به جملات کوتاه و يک دفعه‌اي (از همان‌ها که چند سالي است بين منتقدان ما مد شده و با چند کلمه احمقانه تکليف يک چيز را مشخص مي‌کند، قناعت کنم. منظورم همان جملاتي است که صفي يزدانيان چند روز پيش در روزنامه اعتماد به‌شان اشاره کرده بود)

1- توي دي ماه و اوايل بهمن به سفارش گروه مستند شبکه4 يک فيلم ساختم به اسم «روز خون». قرار بود به بهانه سي‌سالگي انقلاب و درباره سازمان انتقال خون باشد، ولي من دل را زدم به دريا و کار خودم را کردم، وجه سفارشي کار را هم سعي کردم توي فيلم حل کنم. اميدوارم توانسته باشيد ببينيد، اگر هم نديده‌ايد، احتمالا دارد که توي ايام عيد دوباره پخش شود. گروه مستند شبکه4 آن قدر از فيلمم خوشش آمده بود که توي يک هفته دو بار پخش کردند (دوبار هم تکرارش را گذاشت) البته گفتن ندارد که با تمام رضايتمندي که شبکه از نتيجه کار داشت (به تهيه‌کننده گفته بود که اين فيلم آبروي پروژه تان است)، هنوز پول ما را تصفيه نکرده‌اند

2- جشنواره امسال چيز يک دست و بدون هيچاني بود.
«سوپر استارِ» ميلاني صرفا وقت تلف‌کردن بود؛ فيلم بيضايي را نديدم؛ «هر شب تنهايي» صدرعاملي چيزي تو مايه‌هاي فيلم‌هاي دهه 60 انجمن سينماي جوان بود (به خصوص در صداگذاري و حفظ کردن راکورد نور)، «بي‌پولي» حميد نعمت‌الله در جزئيات بسيار بهتر از «بوتيک» و در کليت فکر نشده به نظر مي‌آمد. «دربارة الي...» خيلي خوب بود، به خصوص توي کارگرداني، ولي حيف که يک جاهايي ريتمش مي‌لنگيد (کاش صفي‌ياري يک دست دوباره‌اي به صحنه دريايش بزند. اين صحنه دقيقا توي مرزِ «اي بابا، ديگه گندشو در آوردي!» مانده بود)، علاقه‌اي براي ديدن «ترديد» نداشتم. «اشکان و انگشتر متبرک و چند داستان ديگر» شهرام مکري حالت اکسترود‌شدة «طوفان سنجاقک» بود. اگر شهرام اين فيلم را همان موقع مي‌ساخت احتمالا خيلي بيشتر از الآن برايش شهرت مي‌آورد. متاسفانه فيلم زياد از حد غير ايراني است، ولي خوب و درست دکوپاژ ‌شده و همان شوخ و شنگي و تجربه‌گرايي کارهاي کوتاه شهرام را در خودش دارد. «پستچي سه بار در نمي‌زندِ» حسن فتحي مثل جوکِ «ترکه را مي‌اندازند توي يک اتاق دايره‌اي و بهش مي‌گن برو يک گوشه بشين» مي‌مانست. فيلمِ فتحي مثل همان ترکه، رسما داشت گيج مي‌زد. متاسفانه «عيار14» را هم به خاطر گرفتاري نتوانستم ببينم.

3- کاربرد جلوه‌هاي ويژه براي بعضي از فيلم‌سازهاي نوگرا کم‌کم داره عوض مي‌شه، ديگه توي فيلم‌هاي رئاليستي و هايپررئاليستي هم بعضا مي‌توان استفاده‌هاي جالبSpecial effect و Visual Effect را ديد. مثال بارزش «فرزند انسانِ» ميرس و «پسرِ» داردن‌ها و همين «بنجامين باتنِ» فينچر است. قسمت نا‌اميده‌کننده‌اش اين است که صدي نود سينماگران ما هنوز که هنوز است فکر مي‌کنند که اوجِ «جلوه‌هاي ويژه» يعني «نجات سرباز رايان» و «جنگ‌هاي ستاره‌اي» و «ارباب حلقه‌ها»


«ميلکِ» گاس‌ ون سنت چرا اين قدر تکراري و ژورناليستي بود! طرف يک سري راش آرشيوي داشته و آمده تاريخ را به واسطه بازي «شون پن» بازسازي کرده و آن راش‌ها را هم وسطش جا داده (يک تجربة به شدت تکراري) قول مي‌دهم که گاس ون سنت اين را براي رفيق رفقايش در محله کاستروي سانفرانسيسکو کرده. فقط کاش يک کم از آن ذوق و سليقة غير ژورناليستي‌اش هم توي فيلم ديده مي‌شد تا نتيجه کار اين‌قدر معمولي و خسته‌کننده از آب در نياد. «ميلک» رو الکي اين‌قدر توي بوق کردنش
«ميليونر زاغه‌نشين» هم يک فيلم هندي خيلي خوش‌ساخت بود، که متاسفانه هارموني رنگي‌اش در «بي‌نظمي» و «شلم شوربايي» گرافيکي تعريف مي‌شود. من از دني بويل همين فيلم و «Trainspotting» را ديدم. احتمال مي‌دهم که بويل از بازيابي خاطرات و رفت و برگشت‌هاي زماني و پيدا کردنِ ترنزيشن‌هاي جالب توي کارگرداني براي ربط دادن زمان حال و فلاش‌بک‌ها، خيلي خوشش مي‌آد. راستي طراحي صداي فيلم هم اصلا خوب نبود.
«والتس با بشير»، يک مستندِ انيميشنِ اسراييلي که درباره کشتارِ بي‌رحمانه در دو تا از شهرهاي لبنان توسط نيروهاي نظامي اسرائيل ساخته شده را هم ديدم. انصافا انيمة حيرت‌انگيزي داشت. بعضي وقت‌ها هم خيلي تکان‌دهنده بود، ولي دقيقا نفهميدم براي چي انيميشن شده بود. شايد براي اين که هفتاد درصدش صحنه‌هاي بازسازي و فلاش‌بک بوده، شايد براي اين که ديگر نمي‌توانستند بروند توي لبنان فيلم‌برداري، شايد هم براي تاکيدهاي گرافيکي خاصش که عملا توي مستند خيلي ايده‌آل در نمي‌آيد

4- دو ماه پيش يک TalkShow سه روزه با اجراي «رضا رشيدپور» را کارگرداني کردم. موضوع بحث‌ها درباره خط قرمزهاي زندگي زناشوهري در ايران بود: 1-ازدواج سنتي و مدرن 2- خيانت 3-طلاق عاطفي. تقريبا مي‌بايست يک گروه 30 نفره را کارگرداني مي‌کردم. تا حالا حتي تصور کارگرداني چنين برنامه‌اي را هم نداشتم. علاوه بر کارگرداني کل برنامه، سه تا دوربين هم توي سالن بود که به صورت مستقيم جلسه را فيلمبرداري مي‌کرد و توي يک LCD بزرگ نشان مي‌داد. کارگرداني اين همه آدم با سن‌ها و اخلاق‌ها و تجربه‌هاي مختلف حرفه‌اي، تجربه خيلي جالبي بود. اگر خواستيد مي‌توانيد بعد از عيد به فرهنگسراي خانواده (نارمک، ميدان هلال احمر، خ گلستان، جنب پارک فدک) برويد و فيلم‌هايش را بگيريد. بحث‌هاي جلسه خيلي به درد فيلم‌نامه‌نويسي مي‌خورد.

5- کاش بهمن قبادي سعي نمی کرد اداي کوستوريتسا را در بياورد!

6-خوب شد خواستم جملات کوتاه بنويسم، اگر روده‌درازي مي‌کردم چي مي‌شد؟!


توسط همشهری کاوه در 3 اسفند 1387 3:03 قֽظֽ | | نظرات (9) | لینک (0)
اندر بابِ «خود دوباره سازيدن»

امروز بعد از يک سالي که «به من قول بده»ي امير کوستوريتسا روي هاردم بود، يک‌دفعه هوس کردم ببينمش، متاسفانه بايد بگويم که چيزي نبود جز تکرار مکررات! کوستوريتساي اين سال‌ها شده يک چيزي تو مايه‌هاي «خسرو معصوميِ» ما که چون جنبه تعريف از فيلمش را ندارد و خودش و ايده‌هايش را آن‌قدر بازسازي مي‌کند تا حال آدم را به هم بزند. کوستوريتساي «به من قول بده» کلا چِت است، چِت‌تر از هميشه و تقريبا هر کاري دلش خواسته کرده (شايد اگر اسم او پشتِ کار نبود، خيلي از ايده‌هاي کارگرداني فيلم را مي‌شد در حد فيلمفارسي دانست!) فکر کنم حشيشِ استاد توي اين سال‌هاي اخير خيلي اعلي بوده که مُخش را تا اين حد پوکونده: واقعا ايده‌هاي ناب «زيرزمين» و «روياي آريزونا» کجا و کپي/پيست‌هاي متاخر «گربه سياه، گربه سفيد» (همين «زندگي معجزه است» و «به من قول بده») کجا؟ بعد از «زيرزمين» متاسفانه کوستوريتسا ديگر نتوانست فيلمي با آن قدرت بسازد (هر چند که خودِ زيرزمين هم در تاريخ سينما يک نمونه تک و عجيب و غريب است)

باز صد رحمت به «مارادونا» که تهِ ته‌اش با وجود اين که به اين نتيجه مي‌رسيدي که فيلم تاپي نديده‌اي، ولي چند تا ايده بامزه و کوستوريتسايي و چند سکانس واقعا ناب و تاثيرگذار برايت باقي مي‌گذاشت که باعث مي‌شد لابه‌لاي آن بمباران فيلم‌هاي مستند جشنواره «سينما حقيقت»، تصوير متفاوتي از مارادونا را در ذهنت حک کند (آن سکانسي که مارادونا ‌آمد توي کافه و زندگي خودش را در غالب يک آواز تعريف ‌کرد، واقعا غوغا بود) بدي «مارادونا» اين بود که از فرط ايده و زيادي راش و دُز بالاي مشنگي و خودشيفتگيِ مزخرفِ کارگردان، نمي‌دانست روايتش را چطوري شکل دهد، مشکل اين دو تا فيلم آخر هم اين است که نمي‌داند ايده جديد را چطوري از دل همان فضاهاي تکراري فيلم‌هاي قبلي بيرون بکشد و دستِ آخر چون نميداند، همان‌ها را دوباره تکرار مي‌کند. «به من قول بده» فيلم بدي نيست ولي براي آن‌هايي که کوستوريتسا را تعقيب مي‌کنند، هيچ چيز تازه‌اي ندارد.

توسط همشهری کاوه در 19 آذر 1387 8:00 بֽظֽ | | نظرات (33) | لینک (0)
نياز مبرم به چند تا آدم بي چاک و دهن

خيلي‌هايي که اين وبلاگ را مي‌خوانند، انگ «غر زدن» به‌ام مي‌زنند (تازگي‌ها پي برده‌ام غير از کامنت‌گذارها، کلي کامنت‌نگذار هم هستند که من عمرا فکر نمي‌کردم خواننده‌ام باشند). خداييش شما بگوييد، از چي تعريف کنم؟ يکی از فيلم‌های اصطلاحا «مطرحِ» امسال را نام ببريد که واقعا ارزشِ زدنِ دو کلمه حرفِ غيري کليشه‌اي و نو داشته باشد. فيلمي ارزش حرف‌زدن دارد که واقعا حرفي براي زدن داشته باشد، نمي‌شود هم «پنهانِ» ميشاييل هانکه حرف براي زدن داشته باشد و هم «آتش سبزِ» استاد بزگوار سينماي مستند و غيرِ‌مستند و اسطوره‌شناس و ايران‌دانِ انيشتن‌سيمايِ سينماي مفلوک و عقب‌ماندة ما، جناب محمدرضا اصلاني و هم «کنعان» و هم «دعوت». اين وسط، منِ بي‌شعور، بعد از دو سال که از ديدنِ «پنهان» مي‌گذرد کماکان مي‌توانم توي بحث‌ها حرفِ تازه درباره‌اش بزنم (تاکيد مي‌کنم: حرفِ تازه و غيرِ‌کليشه‌اي)، ولی دعوت و آتشِ سبز را اصلا در حد بحث و جدل نمي‌دانم، در مورد «کنعان» هم دستِ کم مي‌توانم بگويم که در حالتِ خوش‌بينانه مي‌خواسته شبيه خيلي از نمونه‌هاي موفق خارجي شود (که نشده، اما ماني حقيق واقعا اميدوار کننده است)
اين غر زدن ندارد که بعد از صد و خرده‌اي سال که از عمر سينماي ما مي‌گذرد، به ندرت مي‌توانيم فيلمِ رنگي‌يي لابه‌لاي فيلم‌هاي‌مان پيدا کنيم که «لحنِ نوري و رنگي» داشته باشد؟ اين مسخره نيست که بُعد آرتيستيک و مثلا خلاقانة صداگذاري فيلم‌هاي ما در حد کارهاي کليشة (و نه نوآرورانه) فيلم‌هاي هاليوودي است؟ اين فاجعه نيست که هنوز خيلي از فيلم‌بين‌هاي حرفه‌اي ما فکر مي‌کنند که تکنيک‌هاي رواييِ فيلمنامه، حاصل کار تدوين است، فکر مي‌کنند که تدوينِ خوب يعني ريتم تند، کات زياد و زدن سر و ته همه پلان‌ها؟ مسخره نيست که «طراحي صحنه» در کشور ما معمولا به معني «شلوغ‌کردنِ صحنه» است؟ اين فاجعه نيست که حتي خيلي از فيلم‌سازهاي ما هم کماکان به همين سادگي و مسخرگي به سينما نگاه مي‌کنند؟ اين چيزها که واقعا ربط مستقيمی به دولت و حکومت ندارد، تهِ ته‌اش فيلم ديدن مي‌خواهد و تحليل و فکر و فکر و فکر (که توي اين سه تاي آخري ما تا حدودي ضعيف هستيم)


روزنامه‌نگارهاي ما که صدي نود، غير از مجيزگويي‌هاي ژورناليستي کار ديگري نمي‌کنند. توي ايران همه عاشقِ موجِ نوي فرانسه‌اند، ولي حتي يک ذره هم از آن را درک نکرده‌اند و يک لحظه هم به خودشان اجازه نمي‌دهند که مثل گدار و تروفو و شابرول و رومر و ريوت اين سينماي به لجن کشيده شده را، سر تا پا با فحش بشويند و چيز جديدي بخواهند (هر چند سينماي فعلي ما اگر خوب شود، تازه مي رسد به همان سينمايي که موجِ نويي‌ها به‌اش فحش مي‌دادند!) حداقل من توي اين تارنمايِ شخصي، اين اجازه را به خودم مي‌دهم که هر چه به ذهنم برسد بگويم، حتي اگر فردايش به اين نتيجه رسيدم که تند رفته‌ام. سينماي ما در حالِ حاضر به يک سري آدم با‌سواد و بي چاک و دهن احتياج دارد، نه آدم‌هاي تحليل‌گر و بي‌جرات و مصلحت‌انديش! متاسفانه من نه با‌سوادم، نه مصلحت‌انديش.

توسط همشهری کاوه در 12 آذر 1387 11:21 بֽظֽ | | نظرات (18) | لینک (0)
حرف زدن به سبک کيارستمي

قبل از تحرير: ديروز ايميلي با عنوان «نامه عباس کيارستمي به احمدي‌نژاد» برايم آمده بود که طبيعتا قبل از خواندنش فکر مي‌کردم يکي از همين خالي‌بندي‌هاي اينترنتي است. راستش هنوز هم مطمئن نيستم راست است يا دروغ، ولي برايم جالب است که حتي اگر دروغ هم باشد، نويسنده‌اش خيلي خوب «دنياي روايي» کيارستمي را فهميده و آن را توي نامه پياده کرده است. شايد بد نباشد شما هم بخوانيد.

نامه عباس کيارستمي به احمدي‌نژاد
پسرم وقتي ۵ساله بود روزي مشغول خوردن بيسکويت بود، دوستي از او بيسکويت خواست و من هم از او خواستم که بيسکويتي به من بدهد. اما بهمن يک بيسکويت بيش‌تر نداشت. بلاتکليف به هر دوي ما نگاه کرد که تنها بيسکويتش را به کدام يک از ما دهد. دوست من مشکل را ساده کرد و به او گفت: «بيسکويت را به کسي بده که بيش‌تر دوستش داري». بهمن نگاهي به هر دوي ما انداخت و به من گفت: «بابا من تو را بيش‌تر دوست دارم اما دلم مي‌خواهد بيسکويتم را به او بدهم». هنوز نمي‌دانم آن روز، آن بيست چند سال پيش، در ذهن پسر ۵ساله‌ام چه گذشت که بيسکويتش را به آن ديگري داد که کم‌تر از من دوستش مي‌داشت. ولي من دليلي دارم که چرا رأي‌ام را به ديگري خواهم داد.
آقاي احمدي‌نژاد، براي من دلايل بسيار ساده‌اي وجود دارد که تو را بيش‌تر از او دوست دارم. تو براي من يادآور سال ۵۷ هستي. در آن زمان اخلاق، آرمان و از خودگذشتگي براي تغيير زندگي مردم مفاهيمي انتزاعي نبودند؛ چيزهاي طبيعي و جزيياتي زنده از روحيه و عملکرد ميليون‌ها جوان معتقد و سالم و راستگويي بودند که مي‌خواستند از انقلاب فرصتي فراهم آورند تا طبقه‌ي محروم جامعه شرايط بهتري براي زندگي داشته باشند. بعد از بيست و چند سال نگاه که مي‌کنم به وضوح آن اعتراض را همراه با افسردگي دروني تو را درک مي‌کنم. تو هم‌چنان بي‌دروغ «ما»ي سال ۵۷ را زنده مي‌کني. من تو را دوست دارم چون نمي‌توانم به خودم راست نگويم که مي‌دانم آن‌چه مي‌گويي راست مي‌گويي. اين واقعيت است که در جهان کنوني قله‌هاي ثروت با دست‌اندازي به پله‌هاي قدرت جايي براي رشد مردم باقي نمي‌گذارند.
در اين ميان، آقاي احمدي‌نژاد اما چيزي وجود دارد که تو را در دنياي ۲۰۰۵ ما وصله‌ي ناجور مي‌کند. پس اکنون با کمال تأسف تو تنها به درد آن مي‌خوري که از دنيايي چنين آرمان‌باخته و بازيگر، افسرده شوي. دنيايي که در ۲۷ سال ساخته شده است و ما هم جزيي از اين دنيا هستيم. دنيا شرايط دشواري براي براي بازي راستگويان آفريده است اما هم‌جنسان قادرند دست يکديگر را بخوانند و...
دوست عزيز، به ‌سادگي بگويم ما نمي‌توانيم خود را در سال ۵۷ متوقف کنيم. ديگر آن باورها از زندگي واقعي رخت بربسته است و در معادلات سخت کنوني، ما تنها تصميم‌گيرندگان بازي نيستيم. تو درست‌تر از آن و اصولگراتر از آن هستي که بتواني در بازي پيچيده‌ي سياستگزاران آلوده به قدرت بازي کني، پس به قول مدرس «اکنون کسي لازم است که قاعده‌هاي بازي اين جهان را آموخته باشد»
براي همين من رأي‌ام را به کسي مي‌دهم که او را کم‌تر از تو دوست دارم اما کسي توانمندتر از تو در درک وقعيت‌هاي امروز زندگي است. همه‌ي اميدم آن است که او لااقل اين‌بار با عطف به آراي تو بداند هنوز مردم محروم ما چشم به راه‌اند. پس گوشه‌چشمي به طبقه‌ي محروم داشته باشد و به سلامت اداره‌ي جامعه بها دهد. دوست عزيز من، تا کنون دو بار رأي داده‌ام و هر دو بار پشيمان. اين بار با آمادگي بيش‌تر بار ديگر پاي صندوق رأي خواهم رفت و اما رأي‌ام را به ديگري خواهم داد که او را به اندازه‌ي تو دوست نمي‌دارم. روزگار غريبي است برادر...

توسط همشهری کاوه در 7 آذر 1387 0:00 قֽظֽ | | نظرات (26) | لینک (0)
پول اضافي

باران مي‌آيد، برف پاک‌کن مدام به چپ و راست مي‌رود تا بلکم تصوير محو درخت سبز بيست و پنج ساله‌اي، براي لحظه‌اي واضح‌تر شود. صداي روي تصوير مي‌گويد: «اين درخت متعلق به همه ماست» و دست آخر برف پاک‌کن مي‌ايستد و قطرات باران تصوير درخت را به همان تاري و ناواضحي اوليه برمي‌گرداند. اين تيزر جشنواره 25سالة فيلم کوتاه تهران بود: تصوير درختي سرسبز و بارور ولي ناشفاف. چرا؟

امسال حدود 3600 فيلم به دبيرخانه جشنواره رسيد که 1617 تايش ايراني بودند (203 فيلم تجربي، 458 مستند، 776 فيلم داستاني و180 انيميشن) از کنار اين عدد راحت رد نشويد، فقط براي اين که بهتر بفهميد که عظمت اين عدد چقدر است، تصور کنيد که ميانگين هر فيلم همان تايمِ استانداردِ 15 دقيقه باشد، با يک ضرب و تقسيم ساده مي‌توان گفت که فقط در سال گذشته 24255دقيقه فيلم کوتاه، معادل 269 فيلم بلند سينمايي و تلويزيوني در ايران توليد ‌شده که قسمت اعظمش با سرمايه‌هاي شخصي و به صورت خودجوش به وجود آمده. آيا مردم عادي اين را مي‌دانند؟ چند نفر از اين توليد انبوه خبر دارند؟ آيا کسي اصلا مي‌داند که هر سال در کنار جشنواره پر زرق و برق و تقريبا به در نخورِ فجر هميشه يک جشنواره‌اي هم بوده که خيلي از کله‌گنده‌هاي فعلي سينما را قبل‌تر از آن که اين‌قدر مطرح شوند، کشف کرده و به‌شان بها داده؟ شايد بگوييد اصلا چرا بايد بدانند؟ جواب من همان عدد «269» است که پارسال «300» بود و سال قبل‌تر «333». بيست و پنج سال است که در همين روزهاي پاييزي عده‌اي عشقِ سينما دور هم جمع مي‌شوند تا با هم فيلم‌هاي‌شان را ببينند و درباره‌شان حرف بزنند و بعضا حرف تندي زده شود و کسي خوشحال شود و کسي ناراحت و دست آخر هم اين اتفاق هيچ بُرد خبري خاص و تاثيرگذاري هم در زندگي مردم عادي (و حتي اکثر مسوولان و مديران دولتي) نخواهد داشت. عجيب نيست؟ 25 سال است که قرار است براي اکران اين فيلم‌ها (که سال‌هاي اوليه جشنواره به زور به عدد 150 مي‌رسيده) فکري کنند ولي تا الآن به غير از چند تا اتفاق مقطعي و سطحي، آب از آب تکان نخورده. راستش کمي خنده‌دار است، چون اگر فقط به سوددهي مالي اين توليد انبوه هم فکر کنند، منطقي است که راهي براي پخشش پيدا کنند. دستِ کم براي توليد هر فيلم به طور متوسط 700هزار تومان خرج مي‌شود که باز با يک ضرب ساده مي‌توان به اين نتيجه رسيد که سال پيش حدود 1120 ميليون تومان توي سطل آشغال ريخته شده (روي اين عدد هم کمي فکر کنيد). توليدي با اين حجم و بدون سوددهيِ از پيش تعيين‌شده و فکرشده آيا مبهم نيست؟ (بازاريابي‌هاي موردي را کنار بگذاريم) آن هم 25 سال پي در پي! اين‌جاست که مي‌توان براي آن تصوير تار و محو تيزر جشنواره معنايي تراشيد: حتي برف پاک‌کن هم در نهايت از حرکت مي‌ايستد و بي‌خيالِ تميز کردن شيشه مي‌شود و باران دوباره همه چيز را تار مي‌کند. جشنواره مثل همان درخت سرسبز هميشه با هر کم و کيفي دوست داشتني و قشنگ بوده، ولي هر لحظه که مي‌خواهي به‌ محتوايش (که عملا همان فيلم‌ها و مسائل مربوط به آنهاست) بيشتر دقت کني و ازش بيشتر سر در آوري، تار و غير شفاف مي‌شود.




اینم پوستر جوات و بي ذوق جشنواره

توسط همشهری کاوه در 2 آذر 1387 0:00 قֽظֽ | | نظرات (10) | لینک (0)
متاسفم

واقعا غير از تاسف خوردن چه کار مي‌شود کرد؟ چند سال است که من هم جزو کساني هستم که در جلسات نقد و بررسي شبانة جشنواره فيلم کوتاه تهران، دارم گلويم را پاره مي‌کنم که «آقا جان، کپي‌زدن از روي فيلم‌هاي موفق دارد بين فيلم‌سازان کوتاه ما به يک فرهنگ تبديل مي‌شود و اين بد است، چرا؟» از اين فاجعه‌تر وضعيت جوايز است که يک قسمتش هميشة خدا به همين فيلم‌هاي «کپي» داده مي‌شود. چرا؟

واقعا وقتي آدم پوسيده‌اي مثل طهماسب صلح‌جو با آن عقايد و نگاه کهنه و پوسيده‌اي که نسبت به فيلم خوب و بد دارد، توي اين جلسات شده است «استاد نقد فيلم» و همه جلويش دولا و راست مي‌شوند، چه انتظاري غير از اين مي‌توان داشت؟ وقتي اين آدم با حرفی به این بديهي مخالفت مي‌کند، چه مي‌توان گفت؟ براي خودم و براي همه آن کساني که دارند توي اين مملکت فيلم کوتاه و مستند مي‌سازند (چه خوب، چه بد) واقعا از ته دلم متاسفم. مدام يادم مي‌رود که اين‌جا، هر ذره از خاکش «ايران» است و متعلق به «جمهموري اسلامي ايران»، چه گود زنبورکخانة و لبِ خط باشد چه سالن شماره3 سينما فلسطين

لینک مرتبط: یادداشت من در روزنامه اعتماد با عنوان «فرهنگ کپی سازي»

توسط همشهری کاوه در 24 آبان 1387 1:17 قֽظֽ | | نظرات (13) | لینک (0)
دوباره جونو

بر حسب اتفاق يک فيلم خوب کشف کردم به اسم«Hard Candy» (چيزي تو مايه هاي شکلات سفت، ولي کلا معني فارسي درستي نتوانستم برايش پيدا کنم، حدس مي زنم يک اصطلاح خاص بايد باشد. راستي اسم آلبوم 2008 مدونا هم همين است)
فيلم اساسا دو تا بازيگر بيشتر ندارد و 90 درصدش توي يک خانه مي‌گذرد. داستاني به شدت پرکشش و عجيب و غريب دارد و يکي از بازيگران محبوبم هم توش بازي مي‌کند: الن پيج، همون دختري که توي «جونو» فوق‌العاده ظاهر شده بود. پيج توي اين فيلم هم نقش يک دختر نوجوان را بازي مي‌کند و به مراتب بهتر و پخته‌تر از جونو خودش را نشان مي‌دهد (هرچند که دو سال قبل تر از جونو ساخته شده است). گفتم اين کشفمو به اطلاع ملت صبور و قدرتمندمان (به زعم رييس‌جمهور محترم) برسانم که لال از دنيا نروم. فقط از الآن بدانيد که يک جاهاي فيلم زياد از حد ساديستي است، ولي اگر تحمل داشتيد و تا آخرش ديديد، مطمئن باشيد که يکي از تجربه‌هاي دوست‌داشتني فيلم بيني‌تان خواهد بود.

توسط همشهری کاوه در 26 تیر 1387 2:32 قֽظֽ | | نظرات (8) | لینک (0)
گزارشگر خشن

اسکورسيزي هم در کنار پکين پا، جان وو، تارانتينو، پازوليني و يکي سري از کارگردانان نوظهور آسياي شرقي جزو داعيه داران نمايش خشونت در ساختار سينمايي فيلم هايش است. با اين تفاوت که نه مانند پکين پا و جان وو به سمت جنبه هاي تغرلي و شاعرانه صحنه هاي خشن مي غلتد و نه مانند تارانتينو از آن ور بام مي افتد و هر جور خشونت آمريکايي را دستمايه هجويه هاي پست مدرنيستي روایی اش قرار مي دهد.


دوربين اسکورسيزي در صحنه هاي خشن (مثل صحنه هاي زد و خورد فيلم هاي گاو خشمگين، دار و دسته نيويورکي، کازينو و يا حتي صحنه خونين فاحشه خانة همين راننده تاکسي) معمولا مثل ناظرِ گزارشگر عمل مي کند (قصد پايين آوردن ارزش کار اسکورسيزي نيست) اگر قرار است جک نيکلسون براي ادب کردن دي کاپريو در «از دست رفتگان» دست شکسته و کچ گرفته او را دوباره بشکند و دردي که دي کاپريو مي کشد با همان کيفيت به تماشاچي منتقل شود، پس چه بهتر که اين صحنه در يک نماي بازِ گزارشي نشان داده شود تا يک سري نماهاي گول زنک بسته. اگر قرار است تراويس (دنيرو) در راننده تاکسي همه فاحشه خانه را به خون بکشد، پس چه بهتر که بعد از همه آن نماهاي باز، صحنة به خون کشيده شده را براي آخرين بار از بالا ببينيم (منظور همان تراولينگ سقفي معروف فيلم است)، اگر قرار است که گاو خشمگين روايت زوال جيک لاموتاي مشت زن از زاويه ديد خودش باشد، پس چه بهتر که در همه آن صحنه هاي مشت زني رينگ دوربين هم مثل جيک لاموتا به ميان رينگ برود و مثل خود او ضرب مشت خودش و حريفش را از نزديک لمس کند. تقريبا در بقيه صحنه هاي خشونت بار ديگر فيلم هاي اسکورسيزي هم با توجه به نوع روايت، دوربين با جانبداري زاويه ديد راوي، حالتي گزارشي به خود مي گيرد.
از اين حيث راننده تاکسي حال و هوايي ديگر دارد. راوي راننده تاکسي مردي است که تا چندي پيش داشته توي جنگل هاي ويتنام آدم مي کشته و حالا سرخورده و عصبي به شهرش برگشته تا مثل آدم يک کاري پيدا کند و روزگارش را بگذراند. راننده تاکسي بودن براي همچين آدمي مي تواند بدترين شغل باشد: از يک طرف شيشه ماشين او مثل پرده سينمايي است که در آن مي توان تمام کثافت جاري در خيابان ها و پياده رو هاي شهر را يک جا ديد، از طرف ديگر مسافرهايش که هر کدام سازي مخصوص مي زنند هم مي توانند به نوبه خود با اعصاب تراويس بازي کنند. روايت کلاژگونه راننده تاکسي، در واقع نمايانگر همان تمايلات گزارشگري اسکورسيزي است که اين بار از ديد تراويس ديده مي شود. گويي که شخصي (در اين جا تراويس) با يک دوربين وارد نيويورک دهه هفتاد شده تا از گند و کثافت کوچه و خيابان فيلم بگيرد، از کانديداي دروغگوي رياست جمهوري و وعده وعيدهاي الکي اش، از زنان خياباني که با پايين رفتن خورشيد کم کم سروکله شان پيدا مي شود، از پااندازي که حتي به يک دختر 12 ساله هم رحم نمي کند، از خودش که نمي تواند درست و درمان با يک دختر ارتباط برقرار کند و از هرچيز ديگري که ديدنش روح عاصي اش را عاصي تر مي کند. تراويس همه آن ها را به تماشاچي نشان مي دهد تا دستِ آخر بتواند او را همراه خودش قانع کند که بالآخره يک جايي بايد صداي آدم در بيايد، يک جايي بايد با خشونت تمام فرياد زد و به قلب اين کثافت زد. وقتي تراويس اسلحه اش را بر مي دارد و تمام آدم هاي داخل فاحشه خانه را قتل عام مي کند، کمتر کسي است که از رفتارش متعجب شود، چون تمام فيلم در راستاي انتقال حس انزجار دروني تراويس به تماشاچي چيده شده. همذات پنداري شديد تماشاچي با تراويس مهمترين دليلي است که قتل و عام انتهايي را در سالن سينما موجه جلوه مي دهد. اين توجيه هم برآمده از همان رويکرد گزارشي اسکورسيزي است، طبيعي است که وقتي کارگردان با حوادثِ چيده شده در فيلم نامه، برخوردي رئاليستي مي کند، تماشاچي هم در اکثر موارد با تصميمات داستاني کاراکتر اصلي همراه مي شود. اسکورسيزيِ راننده تاکسي، تماشاچي اش را مجاب مي کند که بايد خشن بود و خشونت تنها راه ممکن است.

توسط همشهری کاوه در 16 تیر 1387 11:23 قֽظֽ | | نظرات (3) | لینک (0)
زندگی در توهم

هنوز لذت همراه با افسردگی بعد از دیدن «اتاقک غواصی و پروانه» دست از سرم بر نداشته که سر و کله‌ یک فلیم عجیب و غریب دیگر پیدا می‌شود: REC
REC (یا همان RECORD) یک فیلم ترسناکِ 85دقیقه‌ایِ مثلا عامه‌پسند است که قرار است تماشاچی‌اش را به وحشت بیندازد، منتها بر خلاف فیلم‌های ترسناکِ هم ژانر، حادثه را در دل یکی از آپارتمان‌های وسط شهر و بین چند تا آدم معمولی می‌گذراند و به جای تمام آن نورپردازی‌های پر از کنتراست و پرداخت‌شدة موضعی، با یک دوربین دیجیتال و چند تا پلان یک تیک بلند سر و ته قضیه را هم می‌آورد.
یک بار توی یک یادداشت در مورد فون‌تریه، درباره این قضیه نوشتم که فون‌تریه به فیلمبرداری هندی‌کمی هویت داده و آن را به بهترین شکل ممکن وارد سینمای حرفه‌ای کرده، به نظرم فیلم REC از این لحاظ از فون‌تریه جلو می‌زند و با اشراف کامل به تمام تصوری که مردم از نماهای هندی‌کمی دارند، ترسی می‌آفریند که شاید تا مدت‌ها از ذهن مخاطبش بیرون نرود. این همان زیبایی‌شناسی فرمت دیجیتال و دوربین‌های هندی‌کمی است که وقتی می‌بینی تو ایران هنوز کسی (منظورم آدم‌های سینمای حرفه‌ای و نیمه‌حرفه‌ای هستند) آن را نمی‌فهمد و وقتی خودت را با آن‌ها و فیلمی که داری می‌بینی مقایسه می‌کنی، نتیجه‌ای غیر از افسردگی برایت ندارد. این حس چیزی شبیه همان احساسی است که بعد از دیدن فیلم اشنابل بهت دست می‌دهد.
خوب است که هر چند وقت یک بار چیزی ظاهر بشود و به ما یادآوری کند که «کماکان در توهم زندگی می‌کنیم»



نور این تصویر با همان spotlight رویِ دوربین تامین شده
صحنه‌های آخر فیلم هم همگی‌شان با nightshot گرفته شده‌اند

توسط همشهری کاوه در 25 اردیبهشت 1387 9:25 قֽظֽ | | نظرات (8) | لینک (0)
نوشته های هر دم بیل روز آخر جشنواره

دوشنبه، 22 بهمن


ريسمان باز (مهرشاد کارخاني)
هيچ شکي نيست که فيلم‌هاي اول و دوم امسال، در مجموع بهتر از فيلم‌هاي ديگر بودند. نگاه فيلم‌ساز در انتخاب سوژه و پرداخت متفاوت و تلاش براي رسيدن به بيان سينمايي مخصوص، ويژگي اکثر اين فيلم‌ها بود. «ريسمان باز» يکي از همان‌هاست که مثل خيلي‌هاي ديگر در حقش اجحاف شد. واقعا تعجب دارد که چرا اين فيلم در بخش مسابقه گذاشته نشده، آن هم با وجود اين همه فيلم سطحي و ساده‌انگارانه که نصف جشنواره را به خودشان اختصاصا داده بودند. «ريسمان باز» داستان دو کارگر جوان است که براي پرداخت قسط وانت‌شان، مجبورند يک گاو را از حاشيه جنوبي تهران به شهرک‌غرب (خيابان ايران‌زمين) ببرند. فضاي کلي فيلم چيزي شبيه فضاي نکبتي «رضا موتوري» است، با اين تفاوت که کارگردان اين فيلم کمي خوش‌بينانه‌تر و اميدوارانه‌تر به قضيه نگاه مي‌کند. داستان از خلال يک از سلاخ‌خانه‌هاي اطراف تهران شروع مي‌شود و فيلم تا مدتي شخصيت‌هايش را در همان فضا و لابه‌لاي همان آدم‌ها دنبال مي‌کند. کشتارگاه لوکيشن سخت و در عين حال جذابي است که معلوم است خود کارگردان هم زيادي از آن جا خوشش آمده، چون بيش از آن که لازم است روي آن فضا و معرفي فضاي کشتارگاه مانور مي‌دهد. با اين وجود جاي آفرين دارد که کارخاني براي دومين فيلمش سراغ همچين فضايي رفته.
نصفه دوم فيلم که روي حمل گاو و تهران گردي فوکوس مي‌کند، مثل نصفظ اول رويکردي نيمه مستند دارد که علاوه بر نشان‌دادن تضاد دو کارگر با جوان‌هاي تهراني (از نوع شهرک غربي‌اش)، با لحني طنز واکنش‌هاي عجيب و غريب مردم شهر را هم نسبت به گاوِ پشت وانت، را نشان مي‌دهد (که يکي دو جا زيادي اغراق‌شده به نظر مي‌رسد). بهترين قسمت فيلم سکانس يکي مانده به آخر است، جايي که طناب گاو باز مي‌شود و گاو رم مي‌کند و مردم از دستش فرار مي‌کنند. اين سکانس توي سينماي ايران که عملا همه چيز بايد به صورت رئال فيلمبرداري شود، بي‌نظير است. گاو واقعا توي خيابانِ ايران‌زمين دنبال مردم مي کند و ملت هم از دستش فرار مي کنند. پرداخت خوب، تصاوير واقعي و تدوين درست اين سکانس وافقعا جاي تحسين دارد. حتي همين يک سکانس کافي بود که «ريسمان باز» در بخش مسابقه حضور داشته باشد، حتي اگر فيلم‌نامه تا حدودي ناپخته و نريشن‌هاي روي تصاوير کلا اضافه باشد.

توسط همشهری کاوه در 25 بهمن 1386 11:48 قֽظֽ | | نظرات (23) | لینک (0)
نوشته‌هاي هر دم بيل روز دهم

يکشنبه، 21 بهمن

فرزند خاک (محمدعلي آهنگر)
پاهايم ديگر توان نشستن روي اين صندلي‌هاي شبه الکتريکي و کج و کوله سينما صحرا را ندارد. حتي آن فيلمي که خيلي‌ها برايش داد و قال راه انداخته‌اند که «پديده جشنواره است» هم نتوانست اين خستگي را از تنم بيرون کند. اين جور مواقع هميشه منتظر يک معجزه‌اي، يک چيزي که بتواند نکبتي جشنواره امسال و فيلم‌هايش را از يادت ببرد. وضعيت من توي اين سينما و لا‌به‌لاي اين فيلم‌هاي حداکثر متوسط و بعضا رياکارنه مثل آدمي گم‌شده است که توي تاريکي شبانه بيابان براي ديدن يک چراغ روشن له‌له مي‌زند. خوشبختانه اتفاق معمولا زماني رخ مي‌دهد که نمي‌تواني حدسش را بزني. اتفاق با زني مي افتد که روي پرده نقره اي و در کوه و کمرِ کردستان به دنبال شوهرش مي‌گردد. دقايق ابتدايي تکراري است، ولي شکل و ظاهر فيلم مي‌گويد که بايد تا انتهايش را ببيني. هر چه فکر مي کنم، مي‌بينم کارگردانش را اصلا نمي‌شناسم: محمدعلي آهنگر. قبلا اسمش را نشنيده‌ام. فيلم با يک خساست دوست‌داشتني جلو مي‌رود، خساستي که تماشاچي را مدام از دانستن رازِ نگفتة زن بي‌اطلاع نگه مي‌دارد. قصه کماکان با همان با همان مباحث ارزشي‌يي سر و کار دارد که توي بقيه فيلم‌ها رنگ و روي ريا به خود گرفته بود ، ولي اين‌جا اصلا توي ذوق نمي‌زند. سر و کله مهتاب نصيرپور با آن لهجه کردي غليظش که پيدا مي‌شود، فيلم جان تازه‌اي مي‌گيرد. اگر نمي‌دانستم که او مهتاب نصيرپور است، مطمئن مي‌شدم که او هم يکي از نابازيگران کشف‌شدة کارگردان است که بازي‌اش اين قدر خوب با اين فضا و آدم‌هايش جور و هم‌خوان در آمده.
حتي شعاري‌ترين حرف‌هاي فيلم‌نامه هم به مدد تکنيک نويسندگانش چنان خوب در خلال کشمکش اصلي داستان مطرح مي‌شود -يعني جايي که تماشاچي توانايي هضمش را داشته باشد- که اصلا توي ذوق نمي‌زند. خاص‌بودن و پرداخت دقيق و واقع‌گراي خرده داستان‌ها و حذف تدريجي هر کدام از آن‌ها به نفع داستان اصلي، شايد بزرگترين امتياز فيلمنامة باشد، همان حسني که امثال «آواز گنجشک‌ها» از نداشتنش رنج مضاعف مي‌برند. اين که بخواهم از تصويرهاي عليرضا زرين‌دست هم تعريف کنم، يک چيز تکراري است. ولي صحنه‌اي در فيلم وجود دارد که اگر به‌اش اشاره نکنم فکر مي‌کنم نامردي کرده‌ام: منظورم جايي است که هر دو زن براي اخذ اجازة انتقال جنازه به ايران، پيش بزرگِ مذهبي روستا مي‌روند. لحظه‌اي وجود دارد که دو وجه مختلف از درام پشت سر هم نشان داده مي‌شوند و کارگردان بدون اين که کات بزند، به واسطه حرکت پنِ دوربين داستان را دنبال مي‌کند. دوربين از يک لانگ شات با نورپردازي روحاني و در عين حال رئالِ از سمت اتاق، به يک تصوير ضد نور و بعد به يک نمايِ دونفره با نورپردازي سايه‌دارِ کاملا طراحي شده و دراماتيک (نورپردازي چهره)، مي‌رسد. جالب اين‌جاست که تمام اين پروسه در يک پلان ديده مي‌شود و کاملا طبيعي و متناسب با موضوع مطرح‌شده در فيلم به نظر مي‌آيد.
«فرزند خاک» با اختلاف زياد از بقيه فيلم‌ها، تاثيرگذارترين و دوست‌داشتني‌ترين فيلم جشنواره امسال بود، از همان‌هايي است که آدم را غرق در دنياي خودش مي‌کند، حتي شايد براي لحظاتي هم اشکت را در آورد. بوي سينما مي‌دهد، عناصرش با هم جور و هم‌خوان است، همان «آن»ي را دارد که من به‌اش مي‌گويم «زهرماريِ زندگي». عاشق اين زهرماري‌هاي بدون تکلفم، عاشق همه اين تجربه‌ها و ديده‌ها و شنيده‌هايي که آدم دوست دارد درد ديدن و شنيدنش را به واسطة کارش با ديگران تقسيم کند. آهنگرِ عزيز، دستت را مي‌بوسم، هر چند که ممکن است سليقة شخصي من با خيلي از حرف‌هاي فيلمت جور در نيايد.


تولدي ديگر (عباس رافعي)
چون فيلمنامه‌نويسش دوستم بود رفتم فيلم را ديدم، وگرنه حالم از فيلم‌هاي رافعي به هم مي‌خورد. فيلم به زبان عربي بود و توي لبنان مي‌گذشت. احتمالا يک پولي وسط بوده که به فيلم‌هاي داستاني‌يي که درباره فضاي ملتهب لبنان ساخته مي‌شده، تعلق مي‌گرفته و حضرت رافعي هم آن را از دست نداده. فکر کنم فيلم را ديجيتال و با PD150 (و نه حتي HD و DV) ساخته بودند، براي همين تصاوير به شدت تار و بدکيفيت بود و توي لانگ‌شات‌ها عملا همه چيز فلو و ناواضح بود. نماهاي طولاني (آن هم براي يک داستاني با بستر جنگ و انفجار)، بازي‌هاي افتضاح و داستان کشدار و کليشه را هم با آن کيفيت بد قاتي کنيد، ببينيد نتيجه چه مي‌شود.
وسط فيلم بلند شدم و از سالن رفتم بيرون و نيم ساعتي از آن را نديدم و دوباره برگشتم. مرد اصليِ داستان بالآخره زنش، سلما، را پيدا کرد و فيلم تمام شد و توي تيتراژ پاياني نماهايي از جشن و شادي لبناني‌ها بعد از جنگ 33 روزه نشان داده شد.

توسط همشهری کاوه در 22 بهمن 1386 2:26 بֽظֽ | | نظرات (6) | لینک (0)
نوشته‌هاي هر دم بيل روز نهم

شنبه، 20 بهمن

خواب زمستاني (سيامک شايقي)
«آقاي شايقي عزيز، فيلم شما ما را به یک خواب عميق زمستاني برد، دستتان درد نکند» اين نظر يکي از آدم‌هاي توي سالن درباره فيلم بدون اتفاق و سريال مانند «خواب زمستاني» بود. راستش با وضعيت فيلم‌هاي امسال، من به همه اين سينما و آدم‌هاي دست اندر کار داخلش شک مي‌کنم، شک مي‌کنم که اصلا اين‌ها بلدند قصه تعريف کنند يا نه؟ اصلا از چيزي به اسم «داستان» و «جذابيت» (و نه ابتذال و سانتي‌مانتاليسم) سر در مي‌آورند؟ واقعا براي منِ تماشاچي، ديدن زندگي سه تا خواهر که هيچ‌کدام‌شان هم محض رضاي خدا به لحاظ کاراکترپردازي، ويژگي خاصي ندارند، چه جذابيتي دارد؟ آن هم در بستر فيلم‌نامه‌اي که بزرگترين اتفاقش، همان عشق فرديني فيلمفارسي‌هاي قديمي است!
به خدا سگِ آن فيلمفارسي‌ها شرف دارد به اين خزعولاتي که ادعاي روشنفکري و متفاوت‌بودن دارند، دستِ کم آن قديمي‌ها به تماشاچي‌اش صادق بود، صادق.


انتهاي زمين (ابولفضل صفاري)
فيلم بر مبناي شخصيت يک آدم واقعي به اسم حجت ساخته شده بود. حجت آدم ديوانه‌مسلک و تارکِ دنيايي است که توي سواحل چابهار براي خودش پلاس است و صفاري همين قضيه را با حضور خود حجت به يک فيلم شِبه داستاني تبديل کرده. با اين حال فيلم نتوانسته از حد جذابيت سوژه فراتر رود و مثلا به حد فيلم خوبِ «خواب تلخِ» اميريوسفي برسد. صفاري به مدد تجربه مستندسازي‌اش، سعي کرده که در اين فيلم هم تا حدودي مرز بين مستند و داستاني را از بين ببرد، ولي متاسفانه نتوانسته موفقيت خاصي در اين زمينه داشته باشد. مهمترين ويژگي فيلم بدون شک تصويرهاي فوق‌العاده بايرام فضلي است که باز هم تبحر او را در استفاده از فيلترهاي پولاريزه نشان مي‌دهد.
سرِ يکي از تصاوير فيلم که دختر نقاش و حجت را در کنار ساحل، در يک لانگ‌شات نشان مي‌داد، همه سالن از شدت زيبايي تصوير، براي چند لحظه ساکتِ ساکت شدند. «انتهاي زمين» دستِ‌کم به خاطر تصويرهاي فضلي و کاراکتر عجيب «حجت» فيلمِ بدي براي ديدن هست.
حاشيه: فيلم قرار بود ساعت شش و نيم پخش شود که به خاطر برنامه‌ريزي فوق‌العاده دقيق مسوولان جشنواره دولتِ نهم (به تعبير از وزير محترم ارشاد)، فيلم ساعت هشت و نيم پخش شد و ملت ويلان و سرگردان توي سالن از اين طرف به آن طرف مي‌رفتند.


حس پنهان (مصطفي رزاق‌کريمي)
آن از گند عظماي جناب اصلاني (استاد سينماي مستند!!!!)، اين هم از شاهکارِ يک مستندساز ديگر که نمي‌دانم بايد با «اخراجي‌ها» مقايسه‌اش کرد يا «شارلاتان». کاش اين دک و پُز اساتيد به اصطلاح متفاوت‌بين، يک کمي هم در فيلم‌هاي داستاني‌شان ديده مي‌شد تا دستپخت‌شان مجبور نباشد جلوي حضرت آرش معيريان سر تعظيم فرود آورد.
فيلم با يکي از دراماتيک‌ترين سوژه‌هاي تاريخ داستان‌نويسي (البته به زعم من)، يعني «خيانت» داستانش را بنا مي‌کند، ولي باز دچار همان کليشه‌هاي هميشگي و سطحي‌نگري‌هاي فيلمفارسي مآبانه مي‌شود. اگر از فيلمنامه که مزخرفش بگذريم، بايد گفت که ضعف بزرگ فيلم در کارگرداني‌اش است. در اين حد بگويم که توي يکي از حسي‌ترين صحنه‌هاي فيلم که حامد بهداد حسابي عصبي مي‌شود و به تبع آن از پشتِ بام به پايين پرت مي‌شود و مي‌ميرد، همه تماشاگران سالن زدند زير خنده. اين براي يک کارگردان يعني فاجعه، يعني شکست مطلق. دوست دارم بدانم رزاق‌کريمي در اين لحظه (و لحظات مشابه) چه حسي داشت.
حاشيه: اسپانسر فيلم، بستني «دايتي» بود، براي همين فرت و فرت از در و ديوار کلمه «بستني» شنيده مي‌شد. حالا تصور کنيد که وقتي براي پنجمين بار کلمه «بستني» به دهان يکي از بازيگرها آمد، مردم چه عکس‌العملي نشان دادند. اين کلمه تا انتهاي فيلم دستِ کم 30 بار تکرار شد.


جعبه موسيقي (فرزاد موتمن)
اين فيلم کماکان مثل بقيه کارهاي موتمن، سرد، خط‌کشي‌شده و بعضا گداري کارگرداني شده بود. ولي در کل خيلي رياکارنه و مصنوعي به نظر مي‌رسيد. آن قدر مصنوعي که وقتي اسم «امام زمان» در فيلم شنيده مي‌شد، همه سالن با هم پچ‌پچ مي‌کردند و بعضا مي‌خنديدند.
بزرگترين مشکل فيلم به نظرم دوگانگي‌يي است که در فيلم‌نامه و کارگرداني وجود دارد (علاوه بر اين که ساختار دارمِ داستان اساسا مشکل دارد) انگار که نظر کارگردان درباره حس و حال بعضي از صحنه‌ها مشخص نيست؛ اين سردرگمي در اواخر فيلم به اوج خودش مي‌رسد.
به نظر مي‌رسد خرده‌داستانِ مرتبط با امام زمان بعدا به فيلم اضافه شده و در نهايت با بقيه قصه به خوبي چفت و بست نشده. حتي همين الآن هم مي‌توان قسمت‌هاي مربوط به اين خرده داستان را تا حدودي حذف کرد و مشکلي به وجود نيايد. با شناخت شخصي‌يي که از موتمن دارم، فکر مي‌کنم مناسب‌ترين ژانري که او مي‌تواند استعداد کارگرداني خودش را در آن نشان دهد، ژانر نوآر (و زيرژانر جنايي) است.


ديوار (محمدعلي طالبي)
همه فيلم يک طرف و «گلشيفته فراهاني»اش يک طرف. او نقش «ستاره»، دختري شيطون و کله شق از يک خانوادة ندار را بازي مي‌کند که براي گذران زندگي‌شان مجبور مي‌شود به جاي برادرش موتورسوارِ «ديوار مرگ» شود (يادآوري دوران بچگي و شهربازي: ديوار مرگ همان ديوار چوبي‌يي است که معمولا توي شهربازي‌ها وجود دارد و موتورسوارهاي کله‌شق و نترس رويش به صورت عمودي ويراژ مي‌دهند)
ستاره به واسطة گلشيفته دوست‌داشتني‌تر از آني شده که توي فيلم‌نامه بوده. سرزندگي و نشاطي که او به نقش تزريق کرده و ريزه‌کاري‌هايي که براي حتي عادي‌ترين صحنه‌ها به کار برده، ستاره را از يک شخصيت کاغذي و فيلمنامه‌اي به يک دختر زنده تبديل کرده. يکي از آن صحنه‌ها که مي‌توانست به راحتي به صحنه‌اي معمولي تبديل شود ولي اين اتفاق برايش نيفتاده جايي است که ستاره کنار درياچة پارک با برادرش حرف مي‌زند: ميزانسنِ اوليه طوري چيده شده که ابتدا هر دوي‌شان پشت به دوربين، به نرده‌هاي کنار درياچه تکيه داده‌اند و رو به هم در حال حرف زدن‌اند. يک دفعه ستاره در خلال حرف‌هايش از نرده‌هاي بالا مي‌رود و روي آن مي‌نشيند و بقيه حرفش را همان بالا ادامه مي‌دهد، بعد مي‌پرد آن‌ور نرده‌ها و رو به روي برادرش بقيه حرفش را مي‌زند، بعد مي‌آيد اين‌طرف برادرش و ديالوگش را کماکان ادامه پيدا مي‌دهد. همين چند تا حرکت معمولي که اتفاقا در ادامه منطق رفتاري کاراکتر ستاره در بقيه فيلم هم هست، باعث شده که يک گفتگوي دونفرة تک پلانه را به شدت زنده و با نشاط از آب در آيد.

با اين‌حال فيلم به لحاظ کارگرداني و تدوين واقعا متوسط است. موقعيت ديوار مرگ براي هر کارگرداني (و البته تدوين‌گر) مي‌تواند از آن موقعيت‌هاي بکر سينمايي باشد، از آن هايي که هر کارگردانِ خوبي به واسطة آن مي‌تواند تمام هنر کارگرداني‌اش را در انتقال حس‌ها نشان دهد (فقط براي يک لحظه توي ذهن‌تان تصور کنيد که کارگرداني همچين موقعيتي چقدر هيجان‌انگيز و پر دردِسر است!). ظاهرا طالبي هم تلاش کرده همين کار را بکند، ولي به نظر من نتيجه کارش حتي به حد تصور تماشاچي هم از چنين فيلمي نمي‌رسد، چه برسد که بخواهد فراتر رود! جدا از تمام آن حرکات تعقيبي دوربينِ حسين‌جعفريان از موتور سوار (گرفتن همچين چيزي با امکانات داخل ايران واقعا شگفت‌انگيز است)، صحنه‌هاي اکشن ديوار پر از لانگ‌شات‌هاي معمولي (و بعضا تکراري‌)يي است که صرفا حالت گزارشي دارند. حالا هر چه قدر هم که طالبي توي کارنامه‌اش کارهاي خوب داشته باشد، به نظرم برخورد کارگردان و تدوينگر (که از اين همه ديزالو استفاده کرده!) با اين فيلم و اين موقعيت تا حدودي خام‌دستانه به نظر مي‌رسد. فقط تصور کنيد که همچين چيزي را مثلا يک کارگردان اسم و رسم دار هاليوودي توي ايران و با همين امکانات مي‌خواست کارگرداني کند، آيا باز هم نتيجه همين مي‌شد که الآن هست؟ همين قضيه کماکان در صداگذاري فيلم هم ديده مي‌شود، صداي خود صحنه (و يا صداهاي شبيه صداي صحنه که مي‌توانست بعدا ساخته شود) آن‌قدر قابليت‌هاي عجيب و غريب براي صداگذار و طراحِ‌صوتي ايجاد مي‌کند که بتواند همه بار دراماتيک صوتيِ صحنه‌هاي ديوارِ مرگ را با ميکس هنرمندانة آن‌ها در بياورد. ولي متاسفانه اکثر صداها به راحتي حذف شده و به جاي همه‌اش موسيقي گذاشته شده. هر چند که صدابرداري همزمان جنيني فيلمي کار سختي است، ولي نشدني نيست. بيشتر يک جور صورت مساله را پاک کردن است که به نحوي دست صداگذار را هم هنگام صداگذاري مي بندد. همه اين‌ها را اضافه کنيد به اين که عجله در ساخت فيلم و رسيدنش به جشنواره در همه جاي فيلم ديده مي‌شود و خيلي از اين اشکالات به همين عجله و هول‌هولکي کارکردن بر مي‌گردد.

توسط همشهری کاوه در 21 بهمن 1386 5:07 بֽظֽ | | نظرات (4) | لینک (0)
نوشته‌های هر دم بیل روز هشتم

جمعه، 20 بهمن


چراغي در مه (پناه‌بر‌خدا رضايي)
توي جلسه نقد و بررسي فيلم من سه سوال از پناه‌بر‌خدا رضايي پرسيدم که متاسفانه هيچ کدامش خوانده نشد؟
1- لطفا بگوييد که فيلم‌نامه اين فيلم دقيقا چند صفحه بود و چه چيزهايي را توي آن نوشته بوديد؟
2- نقش شما به عنوان «کارگردان» مشخصا در پروسه توليد فيلم چه بوده؟
3- فيلم شما طوري روايت شده بود که حتي مي‌توانست تا فردا صبح هم با همين روند ادامه پيدا کند و يا حتي در عرض 10 دقيقه به انتهاي خودش برسد؟ چرا زمان آن را 90 دقيقه انتخاب کرديد؟

«چراغي در مه» اساسا از چيزي به اسم داستان (با هر تصوري که مي‌توانيد از اين کلمه داشته باشد) تهي است، فيلم شامل 90 پلان ثابت (و اکثرا لانگ‌شات و صامت) است که به غير از به رخ کشيدن فیلمبرداري فوق‌الاده و بعضا کارت‌پستالي علي‌محمد قاسمي، هيچ اطلاعات درست و حسابي‌يي به تماشاچيِ بیچاره نمي‌دهد. فيلم رضايي شايد بتواند از حيث کندي و خسته‌کننده بودن هم توي کتاب رتبه‌هاي گينس جايي را به خودش اختصاص بدهد. اين را هم داشته باشيد که در پايان جلسه نقد و بررسي، استاد رضايي گفتند: «تهيه‌کننده فيلم، آقاي فلاخ، به علت نارضايتي از نتيجه فيلم، در اين جا حضور پيدا نکرد!» (عمق فاجعه را که داريد؟!)


آواز گنجشک‌ها (مجيد مجيدي)
«آواز گنجشک‌ها» يک جورهايي جمع‌بندي تمامي آن چيزهايي است که توانسته بود مجيدي را در طي چند سال گذشته، در داخل و خارج از کشور تا حدودي مطرح کند، ولي متاسفانه نه توانسته به قدرت و پختگي «بچه‌هاي آسمان» عمل کند نه به غناي تصويري «رنگ خدا» برسد. آخرين فيلم مجيدي هم کماکان دچار همان سانتي‌مانتاليسم آشناي فيلم‌هاي قبلي‌اش شده که اين بار خودش را در پرداخت ناشيانة داستان‌هاي فرعي بيشتر نشان مي‌دهد. فيلم ظاهرا مي‌خواهد يک داستان اصلي داشته باشد تا به واسطة آن بستري فراهم کند تا مجيدي بتواند دغدغه‌هاي اجتماعي-انتقادي‌اش را در آن مطرح کند. داستان اصلي، درباره مردي است که توي مزرعه پرورش شترمرغ کار مي‌کند و به خاطر گم‌شدن يکي از شترمرغ‌ها از مزرعه اخراج و نتيجتا بي‌کار مي‌شود. داستان فرعي موازي با اين هم مربوط مي‌شود به بچة مرد که دلش مي‌خواهد آب‌انبارِ محله را پر از ماهي کند. اصولا گنجشک و آوازش هم توي هيچ‌کدام از داستان‌ها هيچ جايگاهي ندارد. وسط‌هاي فيلم که دنبال کار گشتن مرد را نشان مي‌دهد، يک جورهايي نصف موضوعاتي که به بهزيستي ربط دارد را توي خودش جا مي‌دهد (خوب قسمت اعظم پول فيلم را بهزيستي داده ديگر!) ولي خوب بيشتر يک جور حالت کليپ دارد و خيلي‌هايش را به راحتي مي‌توان از توي فيلم در آورد. قسمت دوم فيلم هم که روي خانه‌نشين شدن مرد و بسط خرده‌داستان‌ها مانور مي‌دهد، آن‌قدر تکراري از آب در آمده (حتي براي خود مجيدي) که ديدنش واقعا مشقت‌بار است. آخر فيلم هم که الکي‌الکي شترمرغ پيدا مي‌شود، با رقص عجيب شترمرغ و موسيقي عليزاده رسما سر هم بندي مي‌شود و تمام خرده داستان‌ها به اميده خدا و هوش تماشاچي روي هوا رها مي‌شوند. مشکل اصلي فيلم اين است که بين قصه‌گو بودن و سمبليک برخورد کردن نمي‌تواند توازن خوبي ايجاد کند، براي همين از تماشاچي‌اش انتظار دارد که نصف بعضي جاها را با عناصر داستاني بفهمد، بعضي جاها را هم با سمبل‌ها و جک و جانورهاي ريخته‌شده توي فيلم. «آواز گنجشک‌ها» بيشتر افة فيلم بودن دارد تا اين که واقعا بتواند به ذات چيزي که به‌اش مي‌گويند «سينما» نزديک شود.
حالم از جشنواره امسال واقعا به هم مي‌خورد، دريغ از يک کار شسته رفته که مثل آدم بلد باشد يک داستان حسابي را تعريف کند و آدم را براي دو ساعت از دنيا جدا کند و داخل خودش بکشاند. دريغ! واقعا اين توقع زيادي نيست!

توسط همشهری کاوه در 20 بهمن 1386 0:26 قֽظֽ | | نظرات (8) | لینک (0)
نوشته‌هاي هر دم بيلي روز هفتم

پنج شنبه، 18 بهمن


پرچم‌هاي قلعه کاوه (محمد نوري‌زاد)
توي جشنواره امسال مد شده که يک جورهايي همه داعيه دفاع از فرهنگ ايراني را داشته باشند. در اين مواقع، يعني وقتي که بحث «دفاع از فرهنگ ايراني» به ميان مي‌آيد، يک راست مي‌رويم سراغ هزار سال پيش و شاهنامه و کاوه و آرش و هخامنشيان (که اين يکي مال دو سه هزار سال پيش است). نمي‌دانم چرا فرهنگي ايراني هيچ‌وقتِ خدا ربطي به حال و روز کنوني ما ندارد!!!
آقاي نوري‌زاد هم يکي از ان فرهنگ دوستان عزيز است که کمر همت بسته تا با نابلدي‌اش، تِر بزند به همه چيزمان و برود و دستِ آخر هم همه نقدهاي ريز و درشت وارد به فيلمش را با استدلال‌هاي مذهبي جواب دهد. يکي نيست بگويد: «آقا جان، اين دلايل شما چه ربطي به سينما دارد؟ ... خيلي مي‌بخشيد، ولي گزينه چه ربطي به شقايق دارد؟»
فيلم تقريبا در همه چيز، به جز فيلمبرداري و طراحي صحنه، پر از سوتي و گاف است. آن هم نه سوتي‌هاي معمولي بلکه سوتي‌هايي که از دانشجويان مبتدي سينما هم سر نمي‌زند. البته من اين حرف را با توجه به همان 40 دقيقه‌اي که از فيلم ديدم مي‌گويم. متاسفانه آن قدر فيلم مزخرف بود که نتوانستم تحمل کنم‌اش و مجبور شدم تا از سالن بيايم بيرون. من اگر جاي مسوولان سينما بودم، سالانه به امثال آقاي نوري‌زاد يک پول قلمبه مي‌دادم که بي‌خيال سينما و هر چيزي که به سينما ربط دارد بشوند.


تنها دو بار زندگي مي کنيم (بهنام بهزادي)
خيلي از منتقدها معتقدند که تا امروز، اين فيلم تنها پديده جشنواره بوده. به نظرم قضيه بيشتر شبيه ضرب‌المثل «در بيابان لنگه کفش هم غنيمته» است. فيلم بهزادي، ضدِ‌داستاني با محوريت شخصيت يک راننده ميني‌بوس است که در تهران مسافرکشي مي‌کند. راننده آدم افسرده‌اي است (شبيه کامران نفسِ عميق) که تصميم مي‌گيرد همه ان چيزهايي که يک عمر حسرت‌شان را کشيده را يک دفعه جبران کند. اين وسط سر و کله دختر شاد و شنگولي پيدا مي‌شود که به زندگي راننده رنگ و روي تازه‌اي مي‌دهد.
فيلم تقريبا به صورت دوربين‌روي‌دست ساخته شده، و متاسفانه هيچ جسارت قابل توجهي در استفاده از اين شيوه فيلمبرداري توي فيلم ديده نمي‌شود. کارگردان و فيلمبردار باز همان اشکال ضعف هميشگي دوربين‌روي‌دست‌هاي سينماي ايران را دارند: محافظه‌کاري و استفاده‌نکردن از قابليت‌هاي وحشتناک دوربين‌روي‌دست.
بر خلاف ادعاي کارگردانش، فيلم در بيشتر اوقات به شدت کند و خسته‌کننده است و نتوانسته با تمهيد جامپ‌کات، اين مشکل را جبران کند. به نظرم بازي نگار جواهريان هم بر خلاف نظر اکثريت جمع، اصلا در فيلم ننشسته و در بيشتر موارد خيلي لوس و دمِ‌دستي به نظر مي‌آيد. با اين حال قضيه لنگه کفش در بيابان، کماکان براي فيلمِ بهزاد صادق است.

توسط همشهری کاوه در 18 بهمن 1386 10:37 بֽظֽ | | نظرات (6) | لینک (0)
نوشته هاي هر دم بيلي روز پنجم

سه شنبه، 16 بهمن


ويولن (فرانسيسکو وارگاس)
مکزیک/ 2006/ 95 دقیقه

ويولون باز هم نشان داد که جشنواره‌هاي مهم کماکان به موضوعات ژورناليستي (نه پرداخت ژورناليستي) که احتمالا يک پس‌زمينه مبارزاتي و جنگي هم داشته باشد علاقه زيادي دارند. به نظرم تنها دليل نمايش اين فيلم در کن، همين بوده. وگرنه ضرباهنگ پر از ايراد و فيلمنامة بي در و پيکرش چيزي نيست که بتوان به راحتي ازش چشم‌پوشي کرد. تدوين‌گر فيم احتمالا نقش باقالي را در پروسه توليد بازي مي‌کرده، چون تقريبا هيچ کاري غير از چسباندن پلان‌ها به هم انجام نداده. محض رضاي خدا دلش نيامده که يک کمي از سر و ته بعضي از پلان‌هاي گذري بزند تا فيلم وارگاسِ بيچاره يک جاني بگيرد. فيلمنامه که احتمالا با سيستم «...قلم در دست مي‌گيرم و تا انتهاي داستان را بدون برداشتن آن از روي کاغذ يک‌جا مي‌نويسم» نوشته شده و نويسنده‌اش بي‌خيال منطق اتفاقات و خط و ربط‌شان به هم شده. در هر حال، وارگاس يک مکزيکي است و يک کمي از مشنگي‌هاي لاتيني‌ها را بايد داشته باشد ديگر!

الکساندرا (الکساندر سوخوروف)
روسيه/ 2007/ 93 دقيقه
«يک پيرزن توي جبهه جنگ» فکر مي‌کنيد اگر يک همچين موقعيتي را بدهيد دست يکي از کارگردان‌هاي ما، چي از آب در مي‌آورند؟ من مي‌گم: به احتمال 99 درصد، نتيجة کار به شدت مصنوعي، باورناپذير، گل‌درشت و آب‌بندي‌ شده به نظر مي‌رسد. اما فيلم سوخاروف هيچ‌کدام از اين معايب را نداشت و بالعکس، خيلي طبيعي و باورپذير و عادي از آب در آمده بود. اين هم روسي است... باور کنيد که اصالت داشتن در هر چيزي مهم است، مزيتي که روسيه در سينما دارد و ما تقريبا ازش بي بهره‌ايم (البته اگر به فيلمفارسي نگوييم «اصالت»)


کنعان (ماني حقيقی)
با اين که باز فرهادي حقيقي با هم فيلمنامه را نوشتنه‌اند و نتيجة کار ديگر آن سوتي‌هاي منطقي «چهارشنبه‌سوري» را ندارد (ارجاع به يادداشت همشهري‌کاوه درباره چهارشنبه‌سوري) ولي در عوض از کشش و اوج و فرودهاي دوست داشتني چهارشبه‌سوري هم بي‌بهره است. حقيقي در اين فيلم هم نشان داد که علاقه خاصي به بستن نماهاي خاص و ويژه ندارد و ترجيح مي‌دهد که باز هم روايت کردن (به عادي‌ترين شيوه کارگرداني) را در اولويت قرار دهد. او اين دفعه سعي کرده که تمرکز اصلي خودش را روي بازي‌ها و در آوردن حس‌ها بگذارد و انصافا از عهده اين کار هم در مرحله توليد خوب (و نه خيلي‌خوب يا عالي) بر آمده. ولي مشکل اصلي فيلم در تدوين است که نتوانسته آن لحظه‌هاي حساس را به همان حساسي فيلمنامه از آب در بياورد. به نظر من تدوين‌گر با اين تفکر که ريتم فيلم بايد کند باشد (که البته فضاي حسي کار اين را مي‌طلبد)، 80 درصد پلان‌ها زيادتر از آني که بايد باشند کش مي‌دهد و باعث شده که آن پلان‌هايي که لزوما به مکث نياز دارند هم لا‌به‌لاي کندي پلان‌هاي گذري گم شوند؛ در واقع انرژي حسي آن پلان‌ها هم گرفته شده است. کاش بشود که براي اکران فيلم را تدوين مجدد کرد (که احتمالا حقيقي اين کار را نمي‌کند) «کنعان» فيلم متوسط، کند و قابلِ پيش‌بيني‌يي است که شايد بازي خوب بازيگرانش بتواند تا حدودي نجاتش دهد.


فيلم‌هاي کوتاه بين‌الملل


توسط همشهری کاوه در 17 بهمن 1386 3:34 بֽظֽ | | نظرات (2) | لینک (0)
نوشته هاي هر دم بيلي روز چهارم

دوشنبه، 15 بهمن


در دره اله (پل هگيس)
ده دقيقه‌اش را ديدم. هم راجع به جنگ بود (که من کلا حالم از اين جور فيلم‌ها به هم مي‌خورد)، هم اين که خسته‌کننده بود. آمدم از سالن بيرون

فاصله تا خوشبختي (مايکل جيمز رولند)
استراليا/ 2006/
يک فيلم ابزورد-کمدي تو مايه‌هاي فيلم‌هاي برادران کوئن. بعد از «دوازده» اين بهترين فيلمي است که توي اين جشنواره ديده‌ام.
ماجراي فيلم درباره يک سري آدم بود که براي به دست آوردن آينده بهتر به صورت غير‌قانوني به استراليا مهاجرت مي‌کنند و دهن تک‌تک‌شان به نحوي سرويس مي‌شود. «فاصله تا خوشبختي» (يا با ترجمه بهتر: ايستگاه خوشبختي) از آن فيلم‌هاي حسرت‌برانگيز بود، از آن فيلم‌هايي که حرصت مي‌گيرد که چرا توي کشور ما نمونه‌اش ساخته نمي‌شود. همه فيلم توي يک بيابان و با يک سري آدم (احتمالا نا بازيگر) مي‌گذشت. موقعيت فيلم از آن موقعيت‌هاي چالش‌برانگيز براي نويسنده و کارگردان است: «يعني مي‌شود توي اين بيابان چه داستان جذابي تعريف کرد؟» جواب اين سوال به خوبي توي فيلم داده شده. «فاصله تا خوشبختي» سرشار از ايده‌هاي خلاقانه فيلمنامه‌اي (با آن ايجاز فوق العاده‌اي که دارد) و نوآوري‌هاي به جا و درست در کارگرداني است.
صحنه اسلوموشن بعد از درست شدن ماشين و قطع شدن صداهاي پس‌زمينه و کات به تصادف ماشين با کلبه چوبيِ وسط بيابان، يکي از بهترين صحنه‌هاي طنزي است که توانسته با کارگرداني خوبِ رولند به دست بيايد. کاش اين فيلمِ فوق‌العاده اين‌قدر مهجور نمي‌ماند و از اين جماعتِ «فيلم‌ايراني دوستِ» مطبوعات، يک نفر درباره‌اش چيزکي مي‌نوشت.

توسط همشهری کاوه در 17 بهمن 1386 3:29 بֽظֽ | | نظرات (0) | لینک (0)
نوشته‌هاي هر دم بيلي روز سوم

يکشنبه، 14 بهمن
کماکان ماجراي دعواي آن خانمه و آقاي حراستِ جلوي سينما، توي هيچ روزنامه‌اي نوشته نشده.


اولژان (فولکر شلندورف)
قزاقستادن و آلمان/ 2007
ديديد اين پيرمرد و پيرزن‌هاي پولدار، يک دفعه سر پيري مي‌افتند به سفر کربلا و مکه و اروپا و آمريکا و خلاصه گشت و گذار؟ به نظرم ژان‌کلود‌کرير هم دچار همچين مشکلي شده و بعد از يک عمر نويسندگي براي آدم‌هاي خفن، فيلمنامه اولژان را نوشته و داده يک آدم حسابي (فولکر شلندورف) بسازه که نتيجه هم خيلي معمولي (و حتي بد) شده.
استاد کرير عزيز، قبول کن که پير شدي. برو بگير گوشه خانه‌ات بنشين و خاطره‌هاي زيبايت را بنويس که اگر پس فردا مردي همه را نبري زير خاک؛ با اين فيلم‌نامه‌هاي متوسط اخيرت هم سابقه طلايي گذشته‌ات را به باد نده. آقاي کرير ما توي ايران يک کارگردان داريم که به اين حرف گوش نداد و الآن همه دارند مسخره‌اش مي‌کنند و به‌اش فحش مي‌دهند، اسمش مسعود کيميايي است. بي‌کار شدي يک تلفن هم به آقا مسعود بزن و ازش مشورت بخواه.


غبار جنگ (ارول موريس)
آمريکا/ 2003/ مستند
واقعا پخش نسخه DVD فيلمي که زيرنويس‌فارسي‌اش توي ميدان انقلاب هم پيدا مي‌شود، در جشنواره فجر مي‌تواند چه توجيهي داشته باشد.
حاشيه: جلسه نقد و بررسي فيلم با حضور سه تا از محققين فيلم، و با حضور ده نفر در سالن مطبوعات برگزار شد. فاجعه نيست؟


باد در علفزار مي پيچد (خسرو معصومي)
معصومي را نمي‌شناسم، ولي شرط مي‌بندم که آدم بي‌جنبه‌اي است. «رسم عاشق‌کشي»‌اش که گرفت، سريع رفت «جايي در دور دست» را ساخت که بعد از همان فيلم بود. حالا هم فيلم جديديش را باز توي همان لوکيشن و با همان داستان بازسازي کرده. آدم اين قدر بي‌جنبه؟ اين آقا هم بايد به کيميايي مراجعه کند که صحنه کتک‌خوردن «رضا‌ موتوري» جلوي پرده سينما را هر دفعه به يک نحوي توي فيلم‌هاش تکرار کرده و مدام هم ضربه‌اش را خورده و درس هم نگرفته. به خدا اگر کيميايي توي آمريکا بود، زندگي نامه‌اش را توي مدارس سينمايي تدريس مي‌کردند، ولي اين‌جا هيچ‌کس نمي‌خواهد ازش درس بگيرد.
حاشيه: توي جلسه مطبوعاتي، حسين عابديني (همان بازيگر کارگر بايي فيلم باران)، تر زد به بالا و پايين سينماي ايران و رفت. از قديم گفتند: «شهر که کلانتر نداشته باشد، قورباغه هفت‌تير کش مي‌شود»


فرزندان افتخار (مايکل جيمز رولند)
مجارستان/ /
تنها فرق اساسي اين فيلم با بقيه فيلم‌هاي بخش بين الملل، تعداد معتنابهي انفجار و توپ و تفنگش بود که مي‌توانست با اکشن به درد نخورش، خستگي ناشي از کنديِ بقيه فيلم‌ها را تا حدودي جبران کند. فيلم ماجراي انقلاب مجارستان را با قضيه صعود تيم واترپولوي مجارستان در بازي‌هاي المپيک، به صورت موازي روايت مي‌کرد؛ چاشني‌اش هم همان چاشني کليشة اين جور فيلم‌ها است: عشق پسر قهرمان به دختر انقلابي (که طبيعتا پسره هم آخر سر انقلابي دو آتشه مي‌شود) من از 10 امتياز به فيلم، 4 مي‌دهم که 3‌تايش براي اجراي صحنه‌هاي انفجار است و 1 امتياز باقي‌مانده هم براي بقيه چيزها (من حيث المجموع)


دوازده (نيکيتا ميخالکوف)
روسيه/ 2007/153 دقيقه
بهترين فيلمي که توي اين يک سال اخير ديده‌ام. به قول يکي از دوستان «من اگر يک کاره‌اي توي سينماي ايران بودم، کارگردان‌ها را مجبور مي‌کردم که دست کم ده بار اين فيلم را ببينند تا شايد يک کمي به اين روند مزخرف‌سازي‌شان پايان بدهند»
12 شاهکاري 153 دقيقه‌اي است، که 90 درصد داستانش را در يک سالن ورزشي (و در واقع يک اتاق بزرگ) با 12 بازيگر مرد که دور يک ميز نشسته‌اند روايت مي‌کند. با وجود اين حتي در يک سکانس هم کارگردان به دست و پا زدن نمي‌افتد، فيلم خسته‌کننده نمي‌شود و با همان وقاري که شروع مي شود تا انتها جلوي مي‌رود و تماشاچي‌اش را دقيقه به دقيقه شگفت‌زده‌تر مي‌کند. 12 نفر از اعضاي هيئت منصفه دور هم مي‌نشينند تا درباره گناهکاري يا بي‌گناهي پسر جواني که به قتل پدرخوانده‌اش متهم شده راي بگيرند. قصه اصلي فيلم با مخالفت يکي از اعضا نسبت به گناهکار بودن پسر شروع مي‌شود و کم‌کم اين قضيه به 11 نفر ديگر هم سرايت مي‌کند و همان‌طور که از ابتدا مشخص بود، راي همه اعضاي هيئت منصفه به سمت ديگر متمايل مي‌شود. آن‌چه که داستان فيلم را جذاب کرده چيدمان اتفاقات و شخصيت‌پردازي اين 12 نفر است، وگرنه انتها از همان اول مشخص است. ميخالکوف بدون شک يکي از کاربلدترين کارگردان‌هاي زنده دنياست، او در اين فيلم دست کم ده نوع کارگرداني مختلف را براي در آوردن صحنه‌هاي فيلم‌نامه به کار برده و در هر ده نوع به بهترين شکل ممکن عمل کرده...
هر چه باشد او در کشوري سينما را ياد گرفته که عظمت سينمايش تا ابد بر تاريخ سايه انداخته... (12 بزرگتر از آن است که بتوان با يک يادداشت شتابزده تکليفش را مشخص کرد، بايد درباره‌اش مفصل بحث شود)

توسط همشهری کاوه در 17 بهمن 1386 3:07 بֽظֽ | | نظرات (0) | لینک (0)
نوشته‌هاي هر دم بيلي روز دوم

شنبه، 13 بهمن

ماجراي آن خانم ظاله و دعوايش در جلوي سينما، توي هيچ روزنامه‌اي نوشته نشد.


مارلون براندو ( )
آمريکا/ مستند/ 2006/ 150 دقيقه
يک ستايش کورکورانه از اسطوره ابدي و ازلي سينما. حدود چهل تا آدم معروف و غيرِ معروف توي فيلم درباره براندو حرف مي‌زنند، از جاني دپِ خوش‌تيپ، جان وويتِ زن‌باز، آل پاچينوي ژولي‌پولي، تا اسکورسيزي پرحرف و کازانِ دماغ‌گنده و آرتور پنِ استاد و برتولوچيِ رواني و تنسي ويليامزِ نازنين. اکثر حرف‌هاي اين فيلم 150 دقيقه‌اي درباره زندگي براندو است (يعني حاشيه)، نه کارش. حرف‌هاي تحليلي فيلم خيلي کم است، آن هم براي بازيگري در حد و قواره براندو که هنر بازيگري را رسما متحول کرد. کاش کارگردانِ فيلم به جاي غرق‌شدن در وجه اسطوره‌اي براندو کمي علمي‌تر و درست‌تر به شيوه بازيگري او نگاه مي‌کرد.
بعد از ديدن فيلم، براندو بيشتر از قبل دوست داشتم، به خصوص وقتي فهميدم چقدر سرکش و کله‌شق بوده


زمان مردن (دوروتا کدزير زاوسکا)
لهستان/ 2006
شاهکار فيلمبرداري سياه و سفيد. داستان فيلم درباره پيرزن تنهايي است که با سگش توي خانه بزرگِ قديمي‌اش در حومه شهر زندگي مي‌کند. نقش پيرزن را دانوتا شافلارسکا (بازيگر معروف تئاتر لهستان) بازي مي‌کند. ريتم فيلم به درستي کند و دوست‌داشتني است. تصاويري که راينهارت (فيلمبرار فوق‌العاده فيلم) از لابه‌لاي شيشه‌هاي کج و کوله و در و ديوار خانه کشف کرده، استادي و در عين حال ذوق و شعور او را نشان مي‌دهد، ذوقي که مي‌تواند بيننده را تا انتهاي فيلم انگشت‌به‌دهان ‌نگه دارد. تماشاي «زمان مردن» واقعا لذت‌بخش است.


در ميان ابرها (سيد روح ا... حجازي)
يکي از آن فيلم اولي‌هاي مرکز گسترش که دچار موج عظيم سانتي‌مانتاليسم سال‌هاي اخيرِ سينماي ايران شده (اين فيلم به اسم معناگرا کلي بودجه گرفته). سانتي‌مانتاليسمي که مي‌خواهد خودش را بين داستان‌هاي روستايي و موقعيت‌هاي کار نشدة داستاني، مخفي کند (که مثلا يکي برگردد و بگويد کار خلاقانه‌اي بود!!!). اين بدسليقگي من است که ديگر حالم از اين فيلم‌هاي دهاتي‌زده و خاک و خلي به هم مي‌خورد.


توسط همشهری کاوه در 17 بهمن 1386 2:26 بֽظֽ | | نظرات (0) | لینک (0)
گزارش روز اول جشنواره فجر

جمعه، 12 بهمن

امروز جمعه است و مثل همة جمعه هاي همه جشنواره هاي فجر، تا ساعت 13 سينما بي سينما، چون نماز جمعه است و همه آحاد ملت (اعم از خودي و غير خودي) بايد بروند نماز جمعه. البته امسال از طرف وزارت ارشاد بقيه روزها هم به خاطر قداست ايام الله دهه فجر مثل امروز، «جمعه» فرض شده است و به تبع اين فرضيه، همه سينماها در همه روزها از ساعت 13 کارشان را شروع مي کنند.
حاشيه: از همان بدو ورود به سينما صحرا (که بهش مي گفتند سينماي مطبوعات) حرف زيباي وزير ارشاد که جشنواره امسال را حاصل کار دولت نهم دانسته بود، به وضوح مشخص شد. همان اول بسم الله، يک آقاي خيلي شيک و تميز (تو مايه هاي رييس جمهور محترم مان) جلوي سينما ايستاده بود که نگاهش هم مثل ماموران دلسوز گشت ارشاد خيلي مهربان و دوست داشتني بود، کارت يکي از دوستانم –که از جنس ظاله مونث بود- گرفت و گفت «برو سر و وضعت رو درست کن بيا». اون هم رفت سر و وضعش را درست کرد و برگشت. ما هم رفتيم سينما سپيده که فيلم ببينيم. بعد که برگشتيم، ديديم کار و کاسبي آقاهه حسابي گرفته و يک بغل کارت خانم هاي خيلي ظاله را جمع کرده که شب ببره خونه و باهاشون عکس بازي بکنه. (اشاره: عکس بازي خيلي حال مي ده) بعد يک خانمي که «نيمه ظاله- نميه روشن» بود يک دفعه جليز ويليزش شد و قاتي کرد. بعد يک عالمه تا فحش «کش»دار نثار آقاهه و عهد و عيالش کرد. بعد همه آن دور و بري هاي خانمه که به شان مي گفتند خبرنگار و روزنامه نگار هم اين قضيه را ديدند ولي خب هيچي نگفتند، چون کارشان خبرنگاري بود نه که دخالت. بعد بلندگو گفت «آقاياون و خانومون، فيلم به همين سادگي داره مي پخشه، زودي برين تو سالن وگرنه بيرونتون مي کنيم ها» بعد همه چون خيلي نگران خانمه بودند رفتند تو سالن تا خانمه و آقاهه به کارشون برسند.

صندلي ( خوليو د. ولفوويتز)
اسپانیا/ 93 دقیقه/2006

آن چيزي که مجله فيلم و کاتالوگ جشنواره درباره داستان فيلم نوشته اند دروغي بيش نيست. صندلي يک فيلم کوتاه نهايتا نيم ساعته است که الکي يک ساعت و نيم کش پيدا مي کند. کليت فيلم چيزي توي مايه هاي «در انتظار گود» است، به همان اندازه ابزورد و پوچ و متاسفانه نه آن اندازه جذاب. فيلم مردي را نشان مي دهده که به اين طرف و ان طرف مي رود و هيچ کاري براي انجام دادن ندارد و زندگي اش رسما بي معني است. اين وسط دو پليس، يک فروشنده پيرمرد و يک دخر پچه هم هر از چندگاهي نشان داده مي شوند تا هم به فيلم تنوع بدهند و هم فضاي پوچ و بي معني زندگي مرد (و در واقع زندگي انسان) را با تاکيد بيشتري نشان بدهند. پيرمرد بامزه است، پليس ها فيلسوفند و دخترک زيبا. نقطه اوج فيلم جايي است ک مرد قصد مي کند تا صندلي يي را بخرد و براي لحظه اي روي آن بنشيند. طبيعي است که در چنين فيلمي، او نمي تواند حتي براي يک لحظه هم که شده آرام روي صندلي اش لم بدهد.

به همين سادگي (رضا ميرکريمي)
سال پيش که هنگامه قاضياني را در فيلم «روايت هاي ناتمام» (پوريا اذربايجاني) ديديم، فهميدم که يک بازيگر زن عالي به سينماي ايران اضافه شده. قاضياني نه خيلي خوشگل است نه زشت. چشمانش هم آبي نيست. شبيه گوگوش و هيچ هنرپيشه خارجي يي هم نيست. حاشيه خاصي هم توي دوره بازيگري اش نداشته. ولي به معني واقعي بازيگر است، يکي از همان هايي که سينماي هر کشور شايد شانس بياورد و هر ده سال يک بار يکي اش را به خود ببيند. استخوان بندي صورت او واقعا لايق صفت «سينمايي» هستش، ريزه کاري هاي بازي اش (حداقل در اين دو نقشي که من ازش ديده ام) عالي است (معلوم است که دارد با نقش زندگي مي کند، يا اگر هم اين کار را نکند خيلي توي خرده رفتارهاي کاراکترش دقيق مي شود)

به نظرم بزرگترين حسن «به همين سادگي» بازي قاضياني است که توانسته تمام آن معمولي بودن و در عين حال جذاب بودن کاراکتر فيلم ميرکريمي به بهترين شکل ممکن در بياورد. قصه فيلم چيز خاصي نيست، در واقع قصه اي به معني کلاسيک وجود ندارد. بيشتر بشيه يک گزارش تصويري از زندگي يک زن معمولي خانه دار است که مثل اکثر زن هاي ايراني، وقت اعظم روزانه اش را به بچه ها و خانه داري و همسايه هايش مي گذراند. ميرکريمي نه به لحاظ کارگرداني (آن قسمتي که به دوربين برميگردد) چيز خاصي به سينما اضافه کرده و نه به لحاظ کاراکترپردازي. هر چند که کار ميرکريمي از ديد خيلي از منتقدها و مردم فيلم نديده ي ما کاري نو به حساب مي آيد، ولي اين جور فيلم هاي داستاني گزارش گونه و ضد قصه توي دنيا زياد ساخته شده. حتي توي سينماي خودمان هم چندتايي پيدا مي شود. در چنين سينمايي که نويسنده قصه را حذف مي کند، بايد جايگزيني قدرتمند برايش پيدا کند. اين جايگزين، در اکثر موارد «کاراکتر» است، کاراکتري که براي مخاطب تازگي داشته باشد و بتواند چيز تازه اي به او بدهد. خيلي وقت ها هم اين جايگزين، يک فرم بديع است. يا مثلا يک تجربه تازه در روايت و يا ده ها چيز فکر شده و نشدة ديگر. متاسفانه فيلم ميرکريمي در حذف قصه و اتفاقات گل درشت خوب عمل کرده، ولي در پيدا کردن جايگزين خيلي مبتديانه و خام دستانه عمل کرده. «به همين سادگي» براي من واقعا هيچ چيز تازه اي نداشت.


آتش سبز (محمدرضا اصلاني)
شما فکر مي کنيد فيلمي که نه به درد جشنواره مي خورد و نه به درد اکران عمومي، واقعا براي چي بايد ساخته شود؟ اگر جواب اين سوال را فهميديد، برويد به اصلاني بگوييد تا شايد بتواند با اين مزخرفي که ساخته يک خاکي توي سر خودش بکند. بهتر است يادداشت اميرقادري، در ويژه نامه جشنواره فجر روزنامع اعتماد روز 14 بهمن را هم بخوانيد، خيلي بامزه است.
(اشاره: بر و بچ فيلم ساز، برويد خوحال باشيد که استاد رسما تر زده و از اين به بعد مي توانيد حسابي براي مزخرفات بي سر و تهي که توي جشنواره ها تحويل خلق ا.. مي دهد، دستش بيندازيد)


مايکل کلايتون (توني گيلروي)
آمریکا/119دقیقه/2007

خب، اين که زيرنويس يک فيلم سمت راست تصوير (يعني روي ديوار سينما) باشد و با يک دقيقيه تاخير فاز روي پرده سينما ظاهر شود، براي روز اول جشنواره چيز خيلي عجيبي نيست. اي آقا، جشنواره فجر است ديگر. بي خيال!

توسط همشهری کاوه در 15 بهمن 1386 3:25 بֽظֽ | | نظرات (11) | لینک (0)
آشنائي با چند کارتونیست دیزنی

آندرس دجا (Andreas Deja)
توي ديزني معروف است كه دجا كاراكترهاي شرور را خيلي خوب طراحي مي‌كند؛ گاستون (ديو ودلبر) و جعفر (علاءالدين) و اسكار (شير شاه) جز همين كاراكترها هستند. دجا امسال 51 ساله مي‌شود، توي «فولكوانگ شونِ» آلمان طراحي گرافيكي خوانده و سال 1980 اولين فيلم انيميشن‌اش به اسم «ديگ سياه» را ساخته، همان فيلمي که تيم برتون هميشه از اين که در آن کار کرده هميشة خدا شاکي است. دجا مدت زيادي هم با ‌برتون هم‌خانه بود. مديران ديزني تلاش زيادي كردند كه از آن دو «يك زوج هنري موفق» بسازند ولي زهي خيال باطل، چون همان‌قدر که دجا به کشيدن روباه‌هاي چشم‌درشت ديزني علاقه داشت تيم برتون حالش از آن‌ها به هم مي‌خورد. در اكثر موارد آن‌ها نظرات همديگر را قبول نداشتند و با هم کنار نمي‌آمدند. برتون بعدها از آن دوره به عنوان يکي از بدترين تجربه‌هاي زندگي‌اش ياد کرد.
دجا در ديزني يک طراح Consept است (يعني صبح تا شب توي يک اتاق مي‌نشيند و فقط طرح‌هاي عجيب و غريب مي‌زند، درست مثل جواني‌هاي برتون) خيلي‌ها كارهاي دجا را شبيه انيميشن ميكي‌ماوس مي‌دانند. شخصيت اصلي «هركول»، ليلو در «ليلو و استيچ» و كاراكترهاي مختلف «چه كسي براي راجر رابيت پاپوش دوخت؟» محصول ذهن خلاق اوست.


كارتر گودريچ (Carter Goodrich)
هيولاهاي «كمپاني هيولا» و ماهي‌هاي «در جستجوي نمو» برجسته‌ترين كار گودريچ است. گودريچ سال 2004 به خاطر طراحي كاراكتر «سندباد: افسانه هفت دريا» نامزد دريافت جايزه آني (Annie) شد.


اريك لارسن (Eric Larson)
آندرس دجا درباره لارسن گفته: «او بزرگترين معلم انيميشن همه تاريخ است» اريك لارسن را جز چند اسطوره‌ي فراموش‌نشدني ديزني مي‌دانند. «سفيد‌برفي و هفت كوتوله»، «فانتازيا»، «بامبي»، «سيندرلا»، «پيترپن»، «آليس در سرزمين عجايب»، «زيباي خفته» و «كتاب جنگل» فقط چند تا از کارهاي فراموش‌نشدني او هستند.
سال 1905 در كلولند به دنيا آمد. خواندن مجله‌هاي فكاهي مثل Judge وPunch را خيلي دوست داشت. بعد از دبيرستان به دانشگاه يوتا رفت تا روزنامه‌نگاري بخواند؛ همان‌موقع بود كه به خاطر بذله‌گويي ادبي و طراحي گرافيكيِ مجله داخلي دانشگاه، برنده يك جايزه ارزشمند شد. بعد از فارغ‌التحصيلي به آمريكا رفت و براي چند تا از مجله هاي آمريكايي كار گرافيكي كرد. به پيشنهاد يكي از دوستانش چند تا طراح هايش را براي والت ديزني فرستاد و از آن پس مشغول كار توي کمپاني ديزني شد.
بعد از 52 سال كار در ديزني، اريك در مصاحبه‌اش با مجله تايم گفت: «مهم نيست كه چه مدت توي ديزني بودم، مهم اين است كه توي اين مدت فقط لذت بردم و چيز ياد گرفتم... وقتي كه به سال‌هاي گذشته فكر مي‌كنم و مي‌بينم كه مردم چقدر از كارهاي ما لذت برده‌اند، احساس خوبي به‌ام دست مي‌دهد»


گلن كين (Glen Kean)
از مشهورترين انيماتورهاي دو بعدي سال‌هاي اخير ديزني است. تقريبا همسن آندرس دجاست. پدرش، بيل كين، صاحب نشريه معروف كميك‌استريپ «سيركِ خانوادگي» بود. گلن سال 74 بعد از فارغ‌التحصيلي از «کال آرتز» به ديزني پيوست. شروع كارش با طراحي كاراكتر پني در «نجات‌دهندگان» بود كه با «اولي جانسون» معروف همكاري كرد. سپس كاراكتر اليوت را توي «اژدهاي آقاي پيت» طراحي كرد. مدتي هم با جان لاستر (كارگردان داستان اسباب بازي 1و2) كار كرد و كاراكترهاي بك‌گراند فيلم «چيزهاي وحشي كجا هستند؟» را طراحي كرد.
مدتي كم‌كار شد و به صورت شخصي روي «ماجراي موش‌خرما» كار كرد. بعد دوباره به ديزني برگشت و طراحي كاراكترهاي فاگين، ساكس و جوجت را در «اليور و كمپاني» به عهده گرفت.
چند سال پيش او به عنوان «9 مرد برتر» سال‌هاي طلايي جديد ديزني انتخاب شد. كاراكترهاي آريل (پري دريايي كوچولو)، ديو (ديو و دلبر)، علاءالدين، پوكوهانتس (پوكوهانتس) و تارزان (تارزان) جز ماندگارترين كارهاي او هستند.
يكي از كارهايي كه او به‌اش علاقه دارد نويسندگي و تصويرسازي كتاب‌هاي كودكان است، مثل «راكوني به اسم آدام»
سال 1999 براي طراحي كاراكترِ «تارزان» نامزد دريافت جايزه آني شد.


هانس باخر (Hans Bacher)
باخر طراح كاراكتر «شير شاه» است و مشاور توليد «ديو دلبر» بوده و سال 98 به خاطر طراحي كاراكتر «مولان» برنده جايزه آني شد.


پيتر دِ سيو (Peter de Seve)
به نظر من پيتر دسيو خلاق ترين و در عين حال پرکارترين کسي است که در اين متن معرفي شده اند. قرار است امسال50 سالگي اش را در کنار همسرش، رادال و دخترش، پائولنا جشن بگيرد. کارش را با کشيدن کاريکاتور قيافه همکلاسي‌هايش شروع کرد و همان نقاشي‌ها توانست در جشن تصوير سال آمريکا جايزه اول را از آن خود کند. تصويرسازي براي معروف‌ترين مجلات آمريكايي نظير «تايم»، «نيوزويك»، «نيويوركر»، «Atlantic Monthly » و «پريمير»، طراحي پوستر نمايش‌هاي برادوي، طراحي كاراكتر بسياري از انيميشن‌هاي ديزني، دريم وركز، پيكسار و آسمان آبي (فوكس قرن بيستم) نظير «عصر يخي» از كارهاي ماندگار اوست. حرف زدن درباره دسيو عملا بيهوده است، بهترين راه براي شناختن او ديدن کارهايش است. سري به سايت شخصي‌اش بزنيد، مطمئن باشيد که پشيمان نمي‌شويد. او اعجوبه کارتونيست‌هاي زنده دنياست.





توني فوسايل (Tony Fucile)
كاراكترهاي «باورنكردني‌ها» از توي سر فوسايل بيرون آمده كه به خاطرش برنده جايزه آني هم شد. «غول آهني»، «شير شاه»، «اليور و كمپاني» و «گوژپشت نتردام» از جمله كارهاي موفق فوسايل است.


كارلوس گرانكل (Carlos Grankel)
«توي 10 سالگي بود که "كتاب جنگل" را ديدم و عاشق ديزني شدم. پيش خودم گفتم يعني من هم مي‌توانم کارتون بسازم؟ براي همين دنبال كتاب‌هاي آموزشي رفتم ولي هيچي پيدا نكردم... فکر کردم بهتره براي ديزني نامه بنويسم، نوشتم «چطوري مي‌تونم انيماتور ديزني بشم؟»، آن‌ها هم جواب دادند که: «بايد تلاش كني... بايد علاوه بر اين كه روي كارتون‌ها متمركز مي‌شوي روي چيزهاي واقعي هم تمركز كني...» از آن به بعد نقاشي را شروع كردم، خيلي با دقت به مردم و فيگورهاي‌شان دقت مي‌كردم و همه را بعدا" خودم با نقاشي شبيه‌سازي مي‌كردم. خيلي دوست داشتم كه يك چيزي شبيه بامبي بسازم... بايد مي‌فهميدم كه استخوان‌بندي چيه و چطوري حركت مي‌كند...»
همين سخت‌كوشي‌ها باعث شد كه گرانكل آلماني به خاطر طراحي كاراكتر «باورنكردني‌ها» سال پيش برنده جايزه آني بشود.


توسط همشهری کاوه در 4 بهمن 1386 0:54 بֽظֽ | | نظرات (16) | لینک (0)
وقتي هنر به اتمام مي‌رسه

قبل از تحرير: اگر دلتان براي وضعيت اسف‌بار سينماي ايران مي‌سوزد، به اين مطلب لينک بدهيد (لينک مطلب در روزنامه اعتماد)

اين يک حساب دو دو تا چهارتاييِ معمولي است، حسابي که هر سال با کمي بالا و پايين انجام مي‌شود و شايد بين چند نفري هم دهان به دهان بچرخد و در نهايت هم به جايي نرسد. قضيه همان قصة قديمي هيات انتخاب جشنواره فيلم کوتاه تهران و نحوه عجيب و غريب فيلم ديدن‌شان است که کماکان به عنوان سوالي بزرگ در ذهن فيلم‌سازان وول مي‌خورد: «چگونه مي‌شود حدود 2000 فيلم که زمان هر کدام‌شان به طور ميانگين 15 دقيقه است را در عرض يک ماه (و حتي کمتر) ديد؟» هر سال در ايام جشنواره نشستي ظاهرا دوستانه با هيات انتخاب جشنوارة همان سال برگزار مي‌شود تا شايد يک نفر پيدا شود و به اين سوال جوابي منطقي بدهد، ولي دريغ که جلسات اين چند سالة اخير بدون استثنا به دعوا و فحش و بد و بيراه کشيده شده. همه مي‌دانند که جواب اين سوال چيست، چه کساني که جشنواره را برگزار مي‌کنند، چه مديران انجمن سينماي جوان، چه اعضاي هيات انتخاب و چه فيلم‌سازان بيچاره‌اي که فکر مي‌کنند فيلم‌هاي‌شان در شرايطي عادلانه ديده و انتخاب مي‌شود(!)، ولي اين دانستگي تا حالا که نتوانسته وضعيت را بهتر کند. جواب سوال فقط يک کلمه است: «نمي‌شود»
اين «نمي‌شود» همان دو دو تا چهارتايي است که با اعداد و ارقام به راحتي قابل اثبات‌کردن است. بهتر است اول از هر چيزي به جدول زير که مربوط به نحوه انتخاب فيلم‌ها در جشنواره امسال و سه سال گذشته است، نگاهي بيندازيم. در اين جدول زمان هر فيلم به طور ميانگين 15دقيقه در نظر گرفته شده و تمام محاسبات بر اين مبنا صورت گرفته.


براي بهتر ديدن جدول، اينجا را کليک کنيد

سطر اول که مربوط به جشنواره امسال است، نشان مي‌دهد که اعضاي هيات انتخاب اگر روزي 10 ساعت از وقت‌شان را به صورت مفيد به بازبيني فيلم‌ها اختصاص مي‌دادند، 65 روز لازم بود تا بتوانند همه فيلم‌ها را فقط يک بار ببينند. در صورتي که زمان بازبيني فيلم‌هاي امسال فقط 16 روز بوده، يعني به طور ميانگين روزي 40ساعت فيلم ديده‌اند (يادآوري: هر شبانه‌روز فقط 24 ساعت است) و باز به طور ميانگين، اعضاي هيات انتخاب روزانه مي‌بايست 162 فيلم را بازبيني مي‌کردند که با توجه با توانايي جسمي و ذهني هر انسان، عددي قابل تامل است (يادآوري: در دهه 60 تعداد کل فيلم‌هايي که براي جشنواره فيلم کوتاه تهران فرستاده مي‌شده، حدودا 150 تا بوده که اکثرشان هم 16، 35 و يا 8 ميليمتري بوده. در حالي که همان زمان هم اعضاي هيات انتخاب 5 نفر بوده‌اند و تعداد روزهاي بازبيني فيلم‌ها همين‌قدر بوده)
هيات انتخاب جشنواره هاي معتبر بين‌المللي جاهاي ديگر دنيا (مثل ونيز، اوبرهاوزن، کلرمون فران، هات‌داکز، سن‌سباستين، ريودوژانيرو، ايدفا، کن و...) معمولا در جواب هر فيلم‌سازي که بخواهد بداند «چرا و به چه دليلي فيلمِ من براي بخش مسابقه انتخاب نشده؟» نامه‌اي حدودا يک صفحه‌اي مي‌نويسند و دلايل خودشان را با شرح جزئيات توضيح مي‌دهند (امتحانش مجاني است) و جالب اين‌جاست که هيات انتخاب جشنواره فيلم کوتاه تهرانِ امسال حتي يادشان نمي‌آيد چه فيلمي را انتخاب کرده‌اند که بخواهند براي قبول‌نکردن باقيِ فيلم‌ها، جداگانه دليل بياورند (امتحان درستي يا نادرستي اين ادعا هم مجاني است) جدول فوق نشان مي‌دهد که در ميان 4 جشنواره اخير، متاسفانه فقط جشنواره سال 1384 است که اعداد و ارقام‌اش منطقي و درست به نظر مي‌رسند.
در سال‌هاي ديگر (از جمله امسال)، اعضاي هيات انتخاب به شيوه‌اي که ديگر به شيوه رايج اکثر جشنواره‌هاي داخلي تبديل شده، متوسل شده‌اند: search (يعني ديدن فيلم روي دور تند) و انتخاب فيلم‌هاي آدم‌هاي نام‌آشنا و فيلم‌هايي که در جشنواره‌هاي ديگر درخشيده‌اند. حالا هم که اکثر فيلم‌ها به صورت DVD به دبيرخانه جشنواره فرستاده مي‌شود، مي‌توان گفت که اصلا فيلم‌ها ديده نمي‌شود، البته اگر به سرعت‌هاي 8x و 16x کسي نگويد «فيلم ديدن» آن هم براي انتخاب فيلم‌هاي خوب‌تر که مثل بقيه فيلم‌هاي دنيا، ترکيبي از «صدا» و «تصوير» هستند(!)
ظاهرا جشنوارة «بين‌المللي» فيلم کوتاه تهران و کيفيت فيلم‌هايش آن‌قدر که براي فيلم‌سازان اهميت دارد، براي برگزارکننده‌گانش مهم نيست، وگرنه تا حالا فکري براي بازبيني حجم انبوه فيلم‌هايي که به دبيرخانه جشنواره فرستاده مي‌شود مي‌کردند. نحوه برخورد برگزارکنندگان جشنواره دقيقا مشابه وقتي است که فقط 150 فيلم (بعضا 8 ميلي‌متري) به دبيرخانه جشنواره مي‌آمده و خبري از توليدات انبوه ديجيتالي و فيلم‌هاي DV نبوده. به راحتي قابل پيش‌بيني است که جشنواره امسال هم اعتبارش را فداي بي‌برنامه‌گي و سهل‌انگاري برگزارکننده‌گانش خواهد کرد. يک اميد واهي مي‌گويد: «شايد از سال بعد وضعيت کمي بهتر شود»

توسط همشهری کاوه در 18 آبان 1386 0:00 قֽظֽ | | نظرات (55) | لینک (0)